English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
blow-outs جای باد در رفتن
Other Matches
at outs مخالف
outs وجوه پرداختی
try-outs تمرین نهایی
outs غیربازیکن ها
outs دسته بی نفوذ
down-and-outs بکلی بی مایه
outs انانی که مقام یامنصبی ندارند
try-outs مسابقهی گزینش
shake-outs لرزاندن رکود
shake-outs باتکان بیرون بردن
drop-outs ضربه با پا در داخل خط 52یاردی بوسیله تیم مدافع
drop-outs ترک کننده
cut-outs کلید قطع
cut-outs روزنهای در هواپیماهی دارای کابین با فشار تنظیم شده بعنوان در پنجره و غیره
sell-outs فروختن
shoot-outs بیرون امدن
shoot-outs درامدن
pull-outs خارج شدن موج سوار ازموج با کندکردن تخته
pull-outs بیرون امدن
pull-outs عازم شدن
pull-outs ترک کردن
buy-outs سهم کسی را خریدن
sell-outs معامله کردن
sell-outs یکجا فروختن خیانت کردن
sell-outs تاتری که تمام بلیط هایش بفروش رفته
shoot-outs بالا جستن
shoot-outs پیش امدن
shake-outs باز کردن بادبان
drop-outs افت
cop-outs شانه خالی
cop-outs اقرار به جرم
cop-outs جا زدن
cop-outs لنگاندازی
cop-outs عهد شکنی
the ins and outs گوشه و کنار جرئیات
cop-outs خلف وعده
cop-outs قول شکنی
the ins and outs پیچ و خم
the ins and outs تفصیل
sick-outs اعتصاب از راه خود را به بیماری زدن
the ins and outs شرح
ins and outs <idiom> باتمام جزئیات
To know the ins and outs of something. زیر وبم کاری رادانستن
stake-outs محل تحت مراقبت
ins and outs جزئیاتچیزی
outs and ins انانی که سر کار دارای مقامی هستند
stake-outs زیرنظر گیری
stake-outs تحت نظر قراردهی
to blow over تمام شدن
to blow up بادکردن
to blow up ترکیدن
blow over <idiom> از خود تمجید کردن ،قوربون خودرفتن
blow it (something) <idiom> کوری عصا کش کور دگرشود
blow out به خارج دمیدن
blow out ترکیدن
to blow over گذشتن
blow a way بادبرد
over blow زیاد دمیدن
blow out پنجرشدن
blow out پنچری منفجر شدن
blow out انفجار
blow out سوختن انفجار
blow out خروج ناگهانی
blow over گذشتن
blow over طی شدن
blow on فوت کردن
blow on باد زدن
blow off شیر تخلیه
after blow پس دمیدن
at one blow بیک ضربه
at one blow در یک وهله
blow over رد شدن
blow down داغان کردن
blow down پراندن
blow down بافوت درست کردن
blow in حمله از میان خط
by blow ضربت تصادفی
blow up عکس بزرگ شده
blow جوشیدن
blow ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blow ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ با دو ضربه
blow دمیدن پرتاب محکم توپ
blow هدر دادن موقعیت
blow دمیدن مکش هوا
blow وزش نواختن
blow صدمه
blow-up انفجار
blow-up عکس بزرگ شده
blow-up شکمدان
blow دمیدن هوا
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow ضربه
blow up انفجار
blow up ترکاندن عصبانی کردن
blow up شکم دادگی
blow up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-up منفجر کردن
blow up منفجر کردن
blow برنامه ریزی یک وسیله PROM با داده
blow up شکمدان
blow گداختگی
blow ذوب
blow-up شکم دادگی
blow دمیدن
blow-by-blow یک ریز یک گیر
blow-by-blow پشت سرهم
blow-by-blow دم بدم
blow-out جای باد در رفتن
blow by blow یک ریز یک گیر
blow by blow پشت سرهم
blow by blow دم بدم
blow در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
blow-up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow ضربت
blow وزیدن
blow-up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow ترکیدن
to blow up dust گرد و خاک به پا کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه زدن
to blow the gaff توط ئهای رااشکارکردن
to blow the gaff بوق زدن
to blow nose گرفتن بینی
to blow out alamp خاموش کردن چراغ
to blow the expense بی پرواخرج کردن
to blow one's nose بینی پاک کردن
to puff and blow نفس نفس زدن
to blow one's nose دماغ گرفتن
to blow the coals اتس رادامن زدن
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
to blow ones own trumpet خودستایی کردن
to puff and blow سخت نفس کشیدن
to strike a blow for سنگ
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
to blow a fuse فیوزی سوزاندن
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
to blow the bellows دمیدن ششها
body blow سدیبزرگدربرابررسیدنبههدفی
To receive a blow. ضربه خوردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
to blow a horn بوق زدن
to strike a blow for به سینه زدن درسرچیزی دعواکردن
whale blow نهنگ ها اب را به بیرون می دمند
blow-dried گیسو را خشک کردن
blow-dries گیسو را خشک کردن
blow-dry گیسو را خشک کردن
blow-drying گیسو را خشک کردن
Go and blow your nose. برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
To blow ones own trumpet. از خود تعریف کردن
blow bitumen قیر هوادار
blow-ups انفجار
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups منفجر کردن
blow out fuse فیوز انفجاری
blow out magnet مغناطیس جرقه
blow pipe بوری
blow pipe نتیجه ه شیشه گری
blow pipe تفنگ بادی
blow torch چراغ لحیم کاری [ابزار]
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch پستانک
blow torch بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
blow-ups عکس بزرگ شده
blow-ups شکمدان
blow bitumen قیر دمیده
blow cold هوای سرد دمیدن
blow-ups توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow full به طور کامل دمیدن
blow gun تفنگ بادی
blow hole دیگ جن
blow hot هوای گرم دمیدن
blow in doors دری در مجرای ورودی موتورهواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروی فنربطرف داخل باز میشود
blow-ups شکم دادگی
blow off valve سوپاپ قطع دم
blow tubes لولههای دمنده
bottom blow شیر ته دیگ بخار
fly blow تخم مگس گذاشتن در
hammer blow ضربه قوچ
magnetic blow out with با خاموش کننده مغناطیسی
to blow fire فوت کردن اتش
to blow atrumpet نواختن شیپور
magnetic blow out خاموش کننده مغناطیسی
to blow a whistle سوت زدن
the wind blow over بادایستاد
silicon blow گرم دمیدن
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
hammer blow ضربت قوچ
foundamental blow ضربه کارساز
foul blow ضربه خطا
finishing blow ضربه اخر
fore blow پیش دمیدن
fly blow الوده به تخم مگس کردن
finishing blow ضربه مرگ
fly blow تخم مگس
death blow ضربت مهلک
low blow ضربه بوکس خطا به پایین تراز کمر
death blow ضربت کشنده
to blow hot and cold دودل بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com