Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 103 (7 milliseconds)
English
Persian
brain waves
امواج مغزی
Other Matches
brain
مغز کسی را دراوردن بقتل رساندن
d. of the brain
ترزید دماغ
brain
هوش
i have got him on my brain
همیشه به اوفکر میکنم
brain
مغز
brain
مخ
brain
کله
brain
ذکاوت فهم
waves
موج
waves
حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waves
خیزاب
waves
فر موی سر دست تکان دادن
waves
موجی بودن موج زدن
waves
هیجان
new waves
نیوویو
waves
موج رادیویی
waves
موج زدن
brain work
کار مغزی
brain washing
شستشوی مغزی
brain work
کار فکری
brain washing
مغزشویی روشی که به وسیله ان و ازطریق اعمال تدابیر و اعمال مختلف افکار و اعتقادات فردرا زایل و اعتقادات دیگری راجایگزین ان می کنند
brain storming
سیال سازی ذهن
brain stimulation
تحریک مغز
brain stem
ساقه مغز
brain scan
مغزنگاری
brain potential
الکتریسیته مغز
brain localization
منطقه بندی مغز
brain lesion
ضایعه مغزی
brain work
کارذهنی
brain worker
کارگر مغزی
brain worker
کارگر ذهنی روشنفکر
brain teaser
سوالهوش
brain death
مرگ مغزی
brain death
از کار افتادن مغز و کلیهی فعالیتهای مغزی
split brain
دوپاره مخ
mid brain
پل مخ
to batter one's brain
مغز کسی را خرد کردن
mid brain
پل دماغ
infundibuliform of the brain
قیف مخ
fore brain
پیش مخ
feather brain
ادم سبک مغز
electronic brain
مغز الکترونیکی
Much as I raked my brain .
هر چقدر به مغزم فشار آوردم
brain injured
اسیب دیده مغزی
addle brain
ادم کودن
addle brain
ادم بی کله
brain drain
فرار مغزها
brain drain
فرارمغزها
brain abscess
دمل مغزی
brain abscess
ابسه مغزی
brain bucket
کلاهخود
brain center
مرکز مغزی
brain concussion
ضربه مغزی
brain damage
اسیب مغزی
brain injury
اسیب مغزی
radio waves
امواج رادیویی
crashing waves
امواج خروشان
sound waves
صوت
shock waves
موج ضربتی انفجار گلوله معمولی یا بمب اتمی
metric waves
موجهای متری
shock waves
موج ضربت
incoherent waves
امواج همدوس
the waves of the sea
امواج دریا
the waves of the sea
خیزابهای دریا
thermal waves
امواج گرمایی
train of waves
قطار موج
sound waves
موج صوتی
make waves
<idiom>
ایجاد دردسر
shock waves
موج ضربه
tidal waves
موجهای پس از زمین لرزه
assault waves
موجهای هجوم
assault waves
امواج هجومی نفرات و وسایل
electromagnetic waves
امواج الکترومگنتیک
electromagnetic waves
امواج الکترومغناطیسی پرتوهای الکترومغناطیسی
electromagnetic waves
امواج الکترومغناطیسی
bed waves
موج بستر
tidal waves
امواج جزرومدی
shock waves
موج ضربهای
ground waves
امواج زمینی
hertzian waves
امواج هرتز
gravitational waves
امواج گرانشی
gravitational waves
امواج جاذبه
gravity waves
امواج ثقلی
ground waves
امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
a comparison of the brain to a computer
مقایسه ای از مغز با کامپیوتر
minimal brain damage
کمترین اسیب مغزی موثر
acute brain syndrome
نشانگان مغزی حاد
organic brain syndrome
نشانگان اسیب مغزی
organic brain syndrome
او بی اس
higher brain centers
مراکز عالی مغز
acute brain disorder
اختلال مغزی حاد
The waves were mountain - high .
موجها با ندازه یک کوه بودند ( خیلی بلند )
detection of seismic waves
ردیابامواجمرتعش
transcription of seismic waves
آوانویسیارتعاشزمینی
the waves beats or the shore
امواج به ساحل می کوبد
The infantry attacked in waves .
پیاده نظام بصورت موج ( موج) وار حمله کرد
deep water waves
موجهای زیرابی
visualization of seismic waves
تجسمارتعاشاتزمینلرزه
amplification of seismic waves
تقویتکنندهامواجمتزلزل
The human brain is a complex organ .
مغز انسان عضو پیچیده یی است
I racked ( cudgeled ) my brain to find a solution .
به مغزم فشارآوردم تا راه حلی پیدا کنم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com