English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 58 (4 milliseconds)
English Persian
broken شکسته
broken شکسته شده
broken منقطع منفصل
broken نقض شده
broken رام واماده سوغان گیری
broken <adj.> خراب
broken <adj.> شکسته [دستگاهی]
Other Matches
broken down ازپای درامد
broken-down ازپای درامد
broken winded تنگ نفس
wind broken خسته
wind broken ریوی شده
wind broken دچار پربادی
heart broken محنت زده
heart broken دل شکسته
broken wind یلپپیک
In my broken English . با انگلیسی دست وپا شکسته ام
The socket is broken. پریز برق شکسته است.
to be broken on the wheel روی چرخ گاری مردن [نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
Burglars have broken in. دزد ها [با زور] آمده بودند تو.
broken-hearted <adj.> دل شکسته
a broken arm بازوی شکسته
My car has broken down. اتومبیلم خراب شده است.
The lamp is broken. لامپ خراب است.
broken weather هوای بی قرار
broken home خانواده گسیخته
broken ground زمین ناهموار
broken field محوطه دفاعی فراسوی خط تجمع
broken fibres تار عضلانی پاره شده
broken english انگلیسی دست و پا شکسته
broken country زمین دوعارضه
broken country زمین مضرس
broken bricks سنگریزه
broken bricks پاره اجر
broken-hearted دلشکسته
broken hearted دلشکسته
broken homes خانواده گسیخته
broken hardening سخت گردانی شکسته
broken stone خرده سنگ
broken sleep خواب بریده بریده
broken rock صخره
broken stone سنگ شکسته
broken money پول خرد
broken marriage زناشویی گسیخته
broken stowage فضای خالی اطراف امادها وبارها در داخل کشتی
broken stone سنگریزه
I had my car broken into last week. هفته پیش از ماشینم دزدی کردند.
he received a broken hand دستش شکست
broken traffic line خط چین برای امد و شد
The door – handle has broken off. دسته درشکسته است
He broken an Olympic record. رکورد المپیک را شکست
The dog has broken loose . سگ زنجیرش را باز کرد وفرار کرده است
To speake broken French. فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
My face has broken with pimples. صورتم جوش زده است
broken traffic line خط گسسته برای امد و شد
That jar is broken and that measure spilt . <proverb> آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
The house next door was broken into/burgled/burglarized yesterday. دیروز دزد خانه همسایه را زد.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com