Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 72 (5 milliseconds)
English
Persian
broken winded
تنگ نفس
Other Matches
winded
وامانده
winded
نفسنفسزنان
winded
از نفس افتاده
long-winded
دراز نفس
long winded
مستلزم وقت زیاد
short winded
دارای تنگی نفس
short winded
از نفس افتاده
short winded
کم نفس
long winded
پرگو
long winded
دراز نفس
long winded
پرچانه
long-winded
مستلزم وقت زیاد
long-winded
پرگو
long-winded
پرچانه
broken
<adj.>
شکسته
[دستگاهی]
broken
رام واماده سوغان گیری
broken
نقض شده
broken
منقطع منفصل
broken down
ازپای درامد
broken-down
ازپای درامد
broken
شکسته شده
broken
<adj.>
خراب
broken
شکسته
wind broken
دچار پربادی
wind broken
خسته
broken rock
صخره
heart broken
دل شکسته
heart broken
محنت زده
wind broken
ریوی شده
In my broken English .
با انگلیسی دست وپا شکسته ام
Burglars have broken in.
دزد ها
[با زور]
آمده بودند تو.
broken-hearted
<adj.>
دل شکسته
a broken arm
بازوی شکسته
to be broken on the wheel
روی چرخ گاری مردن
[نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
My car has broken down.
اتومبیلم خراب شده است.
The lamp is broken.
لامپ خراب است.
The socket is broken.
پریز برق شکسته است.
broken ground
زمین ناهموار
broken money
پول خرد
broken-hearted
دلشکسته
broken bricks
پاره اجر
broken marriage
زناشویی گسیخته
broken hardening
سخت گردانی شکسته
broken bricks
سنگریزه
broken field
محوطه دفاعی فراسوی خط تجمع
broken fibres
تار عضلانی پاره شده
broken country
زمین مضرس
broken country
زمین دوعارضه
broken english
انگلیسی دست و پا شکسته
broken stowage
فضای خالی اطراف امادها وبارها در داخل کشتی
broken homes
خانواده گسیخته
broken hearted
دلشکسته
broken wind
یلپپیک
broken stone
سنگ شکسته
broken stone
سنگریزه
broken stone
خرده سنگ
broken sleep
خواب بریده بریده
broken home
خانواده گسیخته
broken weather
هوای بی قرار
I had my car broken into last week.
هفته پیش از ماشینم دزدی کردند.
broken traffic line
خط گسسته برای امد و شد
he received a broken hand
دستش شکست
The dog has broken loose .
سگ زنجیرش را باز کرد وفرار کرده است
He broken an Olympic record.
رکورد المپیک را شکست
broken traffic line
خط چین برای امد و شد
My face has broken with pimples.
صورتم جوش زده است
The door – handle has broken off.
دسته درشکسته است
To speake broken French.
فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
That jar is broken and that measure spilt .
<proverb>
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
He felt like he'd finally broken the jinx.
او
[مرد]
این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
The house next door was broken into/burgled/burglarized yesterday.
دیروز دزد خانه همسایه را زد.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com