Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 58 (1 milliseconds)
English
Persian
broken-down
ازپای درامد
Other Matches
broken down
ازپای درامد
broken
<adj.>
شکسته
[دستگاهی]
broken
رام واماده سوغان گیری
broken
نقض شده
broken
منقطع منفصل
broken
شکسته شده
broken
شکسته
broken
<adj.>
خراب
broken winded
تنگ نفس
wind broken
خسته
wind broken
ریوی شده
wind broken
دچار پربادی
heart broken
محنت زده
heart broken
دل شکسته
broken wind
یلپپیک
In my broken English .
با انگلیسی دست وپا شکسته ام
The socket is broken.
پریز برق شکسته است.
to be broken on the wheel
روی چرخ گاری مردن
[نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
Burglars have broken in.
دزد ها
[با زور]
آمده بودند تو.
broken-hearted
<adj.>
دل شکسته
a broken arm
بازوی شکسته
My car has broken down.
اتومبیلم خراب شده است.
The lamp is broken.
لامپ خراب است.
broken weather
هوای بی قرار
broken home
خانواده گسیخته
broken ground
زمین ناهموار
broken field
محوطه دفاعی فراسوی خط تجمع
broken fibres
تار عضلانی پاره شده
broken english
انگلیسی دست و پا شکسته
broken country
زمین دوعارضه
broken country
زمین مضرس
broken bricks
سنگریزه
broken bricks
پاره اجر
broken-hearted
دلشکسته
broken hearted
دلشکسته
broken homes
خانواده گسیخته
broken hardening
سخت گردانی شکسته
broken stone
خرده سنگ
broken sleep
خواب بریده بریده
broken rock
صخره
broken stone
سنگ شکسته
broken money
پول خرد
broken marriage
زناشویی گسیخته
broken stowage
فضای خالی اطراف امادها وبارها در داخل کشتی
broken stone
سنگریزه
I had my car broken into last week.
هفته پیش از ماشینم دزدی کردند.
he received a broken hand
دستش شکست
broken traffic line
خط چین برای امد و شد
The door – handle has broken off.
دسته درشکسته است
He broken an Olympic record.
رکورد المپیک را شکست
The dog has broken loose .
سگ زنجیرش را باز کرد وفرار کرده است
To speake broken French.
فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
My face has broken with pimples.
صورتم جوش زده است
broken traffic line
خط گسسته برای امد و شد
That jar is broken and that measure spilt .
<proverb>
آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.
He felt like he'd finally broken the jinx.
او
[مرد]
این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
The house next door was broken into/burgled/burglarized yesterday.
دیروز دزد خانه همسایه را زد.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com