Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
burying ground
گورستان
burying ground
قبرستان
burying ground
مقبره
Other Matches
burying
کد کردن پیام
burying
ازنظر پوشاندن
burying
بخاک سپردن
burying
دفن کردن
ground
اتصال مدار الکتریکی به زمین یا به نقط های با سطح ولتاژ صفر.
ground
اصل
ground
کف زمین
ground
زمین کردن
ground
جهت
ground
عرصه
on the ground of
به دلیل
ground
سبب
down to the ground
ازهمه جهت
down to the ground
ازهرحیث کاملا
get off the ground
<idiom>
شروع خوب داشتن
we are still above ground
هنوز زنده ایم
above ground
زنده
out of one's ground
تجاوز توپزن از محل ایستادن
ground zero
صفر زمین
under ground
سرداب زیرزمین
under ground
راه اهن زیرزمینی
get off the ground
<idiom>
پا گرفتن
to take ground
بخاک نشستن
to take ground
بگل نشستن
ground zero
محل تماس گوی اتشین بمب اتمی با زمین
ground
خاک
ground
: زمین
ground
سیم زمین
ground
اتصال به زمین
ground
زمان ماضی فعل grind
ground
اساسی
ground
اساس
ground
بزمین نشستن
ground
فرودامدن
ground
بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
ground
بنا کردن برپا کردن
ground
پایه
ground
کف دریا
ground
عنوان
ground
زمینه
ground
خاک میدان
ground
زمین
ground
زمین میدان
ground
محوطه
ground
اتصال زمین
ground
اتصال منفی
ground
تماس دادن توپ با زمین
ground
اتصال بدنه
ground
قطب منفی
ground
سیم منفی
ground
کار گذاشتن یا مستقرکردن
ground
به گل نشاندن ناو
ground
به گل زدن
ground
تماس دادن چوب به زمین پشت گوی برای امادگی
ground
محل ایستادن توپزن
proving ground
ازمونگاه
permeable ground
تراوا زمین
teeing ground
منطقه شروع هر بخش ازبازی گلف
saturated ground
خاک سیر اب
permeable ground
زمین تراوا
proving ground
محل تحقیقات علمی ازمایشگاه
protective ground
زمینه حفافتی
pleasure ground
گردش گاه
pleasure ground
تفرجگاه
pervious ground
زمین تراوا زمین نفوذپذیر
pervious ground
تراوا زمین
to cover much ground
وسیع بودن
saturated ground
زمین سیراب
speed over the ground
S good made speed
to give ground
پس نشستن
to gain ground upon
شدن به
to gain ground upon
نزدیک
to gain ground
تجاوزکردن تعدی کردن
to gain ground
پیشرفت کردن
to fall to the ground
متروک ماندن
to fall to the ground
به نتیجه نرسیدن
to give ground
عقب نشینی کردن
to fall to the ground
زمین خوردن
to cover much ground
رسابودن
to cover much ground
جامع بودن
to be dashed to the ground
متروک ماندن
to be dashed to the ground
به نتیجه نرسیدن
there is no ground for his complaint
شکایت او بیمورد است
stamping ground
میعادگاه
stamping ground
پاتوق
to give ground
تسلیم شدن
original ground
زمین بکر
hard ground
زمین سفت
ground timber
تیر کف
ground work
اجرای فن در خاک
ground wire
سیم زمین
ground waves
امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
ground waves
امواج زمینی
ground wave
موج زمینی
ground water
ابهای زیرزمینی
ground water
اب زیرزمینی
ground visibility
قابلیت دیدزمینی
ground visibility
میزان دید زمینی
ground track
مسیر زمینی
ground torpedo
اژدرپیوسته بته دریا
ground timber
تیر طولی
hard ground
زمین سخت
he fell to the ground
همینکه
he fell to the ground
دویدن اغازکردبزمین افتاد
original ground
زمین طبیعی
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
neutral ground
سیم زمین خنثی
natural ground
زمین طبیعی
mark out a ground
تحدید حدود زمین
made ground
خاک دستی
lose ground
فرصت خود را ازدست دادن
lose ground
عقب افتادن
quick ground
زمین سست
loose ground
زمین سست
impermeable ground
زمین نفوذناپذیر
impermeable ground
زمین ناتراوا
holding ground
محوطه نگهدارنده لنگر
holding ground
گیرایی کف دریا
hold one's ground
پایداری
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
ground tackle
وسیله مهار کردن قایق
to kiss the ground
پست شدن
to stamp the ground
با پا روی زمین کوبیدن
stand one's ground
<idiom>
حمایت از جایگاه شخص
run into the ground
<idiom>
بیش ازاندازه کارکشیدن
on shaky ground
<idiom>
متزلزل ،نا امن
lose ground
<idiom>
به عقب رفتن ،ضعیف تر شدن
have one's feet on the ground
<idiom>
کاربردی ومعقول بودن
ground floor
<idiom>
give ground
<idiom>
عقب نشینی کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
gain ground
<idiom>
به جلو رفتن
feet on the ground
<idiom>
عقاید عاقلانه
(keep/have one's) ear to the ground
<idiom>
بادقت مراقب اطراف بودن
To stamp the ground .
با پا بزمین کوبیدن
The aircraft got off the ground .
هواپیما اززمین بلند شد
basic ground
زمینه و متن اصلی فرش
ground color
رنگ زمینه
ground color
رنگ اصلی متن فرش
to be dashed to the ground
از نظر روحی خرد شدن
hunting ground
شکار گاه
hunting ground
صیدگاه
to grub the ground
ریشه های زمینی را کندن
ground-plan
[نقشه همتراز با زمین]
to keep one's feet on the ground
<idiom>
علمی ماندن و بدون نظر خصوصی
to keep one's feet on the ground
<idiom>
واقع بین ماندن
to keep one's feet on the ground
<idiom>
آرام و استوار ماندن
ground section
بدنه و پیکر اصلی فرش
[که از در هم رفتگی نخ های تار و پود بدست می آید و اسکلت فرش را بوجود می آورد.]
ground loom
دارهای قابل حمل
[قالی]
ground loom
دار عشایری
[قالی]
ground loom
دار زمینی
[قالی]
On what basis (ground)
بر چه اساسی ؟
recreation ground
زمینبازی
vital ground
زمین حیاتی
vantage ground
زمین دارای برتری اتش و دید
vantage ground
زمین سرکوب
under ground survey
برداشت زیرزمینی
under ground shaft
چاه کور
under ground working
استخراج زیرزمینی
under ground mining
استخراج زیرزمینی
to touch ground
بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
to stand ones ground
برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand one's ground
بر سر دلیل خود ایستادن
to spade the ground
بیل زدن
to mark out a ground
حدود زمینی را تععین کردن یانشان دادن
to make even with the ground
با خاک یکسان کردن
to lose ground
عقب نشینی کردن
to lose ground
پس نشستن
to kiss the ground
زمین بوسیدن
vital ground
زمین یاعوارض مهم
voltage to ground
ولتاژ زمین
waterlogged ground
خاک سیر اب
home ground
آشنا بهمحیط
ground staff
افرادنگهداریکنندهیکزمینورزشی
ground rules
قوانینپایهایواساسی
feeding ground
محلیکهبهپرندگانغذا دادهمیشود
dumping ground
محلتخلیهزباله
common ground
نقطهنظراتمشترک
ground sill
پایهیزمینه
ground moraine
منبعیخزیرزمینی
ground-to-air
آتش زمین به هوا
ground-to-air
زمین به هوا
breeding ground
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
breeding ground
گانگاه
breeding ground
بستره
breeding ground
جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
breeding ground
پروردگاه
breeding ground
محل نشو و نمو
to kiss the ground
خودراپست کردن تواضع کردن
ground effect
وسیله پرواز به صورت هواناو
ground alert
اماده باش زمینی هواپیماها
ground signals
سیستم علایم بصری زمینی سیستم مخابره علایم زمینی مستقر در فرودگاه
grazing ground
چراگاه
gathering ground
ابریز
gathering ground
سرابان
gathering ground
بارش سرا
gain ground
خاک دشمن راتصرف کردن تجاوز و تعدی کردن
gain ground
ضربه با پا به امید بل گرفتن ان نزدیک دروازه حریف پیشروی شمشیرباز بسوی حریف
gain ground
پیشروی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com