Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 184 (9 milliseconds)
English
Persian
business expenses
هزینههای کار و کسب هزینههای شرکت
Other Matches
expenses
مخارج
All the expenses.
دراین عکس خوب افتادید
To cut down expenses .
خرج را کم کردن ( مخارج راپایین آوردن )
receipts and expenses
جمع وخروج
receipts and expenses
واردات وصادرات
the p of income to expenses
نسبت درامدبه هزینه
unforeseen expenses
هزینههای پیش بینی نشده
Inclusive of all expenses .
خرج دررفته ( بطور خالص )
all the expenses fell on him
تمام مخارج به گردن اوافتاد
initial expenses
هزینه نخستین
To go to great expenses .
خرج زیادی را متحمل شدن
preliminary expenses
هزینههای ابتدائی
preliminary expenses
هزینههای مقدماتی
pocket expenses
هزینه مختصر شخصی
management expenses
مخارج اداری
financial expenses
هزینههای مالی
incidental expenses
هزینههای واقعی
incidental expenses
مخارج اتفاقی
indirect expenses
مخارج غیرمستقیم
initial expenses
هزینه ابتدائی
living expenses
هزینه زندگی
management expenses
مخارج مدیریت
operating expenses
مخارج عملیاتی
out of pocket expenses
هزینهای که از جیب شخص درامده باشد
out of pocket expenses
هزینه واقعی
overhead expenses
به هزینه
overhead expenses
به خرج
actual expenses
مخارج واقعی
extra expenses
هزینه های اضافی
extra expenses
هزینه نهایی
deduction of expenses
کسر مخارج
[اقتصاد]
application expenses
هزینه های درخواستنامه
[درخواست کار]
Please let me take a share in the expenses.
اجازه بدهید منهم قسمتی از هزینه را بدهم
travelling expenses
مخارج سفر
additional costs
[expenses]
هزینه های اضافی
To incur some heavy expenses.
مبلغی غلتیدن (متحمل یا متضرر شدن )
To bear heavy expenses.
سرب فلز سنگین وزنی است
additional costs
[expenses]
هزینه نهایی
I crossed out the extra expenses .
هزینه های اضافی را قلم زدم
business
<adj.>
تجاری
to do business
معامله کردن
he had no business to
حقی نداشت که
he was p in his business
کارو
do business
معامله کردن
business
<adj.>
تجارتی
he was p in his business
خوب بود کارش رونق گرفته بود
i have come on business
کاری دارم اینجا امدم
What is it to me?it is none of my business.
به من چه؟
to get down to business
به کار اصلی پرداختن
[اصطلاح روزمره]
I cant do business with him .
با او معامله ام نمی شود
I mean business. I mean it.
شوخی نمی کنم جدی می گویم
Anyway it is none of his business.
تازه اصلابه او مربوط نیست
To go about ones business.
پی کار خود رفتن
How is business ? How is everything?
کار وبارها چطوره ؟
mean business
<idiom>
جدی بودن
I am here on business.
برای تجارت اینجا آمدم.
what is your business here
کار شما اینجا چیست
I am here on business.
برای کار اینجا آمدم.
to do business
کاسبی کردن
business
<adj.>
بازرگانی
that business does not p
به منتظرشدنش می ارزد صبرکردنش ارزش دارد
None of your business.
[این]
به شما مربوط نیست.
to go away
[off]
on business
به سفر تجاری رفتن
To go about ones business.
دنبال کار خود رفتن
business
موسسه بازرگانی
business
شرکت
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
business like
عملی
business
شرکت تجاری
business
خرید یا فروش
business like
منظم
business like
مرتب
business
کامپیوتر قوی کوچک که برای امور تجاری مشخص برنامه ریزی شده است
business
مجموعهای از برنامه ها که برای امور تجاری برنامه ریزی شده اند.
business
ماشینی که در شرکت استفاده میشود
business
داد و ستد تجارتخانه
business
کسب
business
تجارت
business
که باعث میشود یک تجارت کار باشد
business
نمایشگاهی که محصولات را نشان میدهد.
business
کسب و کار بازرگانی
business
دادوستد
business name
اسم تجارتی
business
موضوع تجارت
business
کار و کسب
business
بنگاه
business
دادوستد کاسبی
business
حرفه
business
کسب و کار
business
سوداگری
business cycle
دور اقتصادی
business cycle
دور تجاری
He has no business to interfere.
بیخود می کند دخالت می کند
business cycle
دور بازرگانی
monkey business
<idiom>
دوز وکلک ،حقه باز
monkey business
<idiom>
شوخی کردن
business combination
ادغام دو یا چند موسسه دریکی از ان موسسات
business activity
فعالیت بازرگانی
What work do you do ? what is your business ?
کارتان چیست ؟
He is well versed in business .
درامور با زرگانی کاملا" وارد است
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
monkey business
کچلک بازی
business cycle
دور کسب وکار
business group
شرکت سهامی
[شرکت]
relating to business
<adj.>
بازرگانی
relating to business
<adj.>
تجارتی
relating to business
<adj.>
تجاری
line of business
حرفه
line of business
پیشه
line of business
شاخه پیشه
to go away on a business trip
به سفر تجاری رفتن
transport business
تجارت حمل و نقل
carrying business
تجارت حمل و نقل
business park
[ساخت شرکت تجاری در منطقه ای با چشم انداز طبیعی]
initiated into business
دست اندرکار
carrying business
صنعت حمل و نقل
big business
واحد تجاری بزرگ
transport business
صنعت حمل و نقل
business cycle
دور فعالیت بازرگانی
butchery business
گوشت فروشی
business matters
مسائل کسبی
business man
ادم کاسب
man of business
وکیل گماشته
mind your own business
درفکر کار خودت باش
one who transacts business with another
معامل
business law
حقوق تجارت
business inventories
موجودی تجاری
business income
درامد خالص تجارتی
business hours
ساعت کاری
business hours
ساعت اداری
business graphics
گرافیکهای تجاری
business mechines
ماشینهای تجاری
business prosperty
رونق سوداگری
carry on business
داد و ستد کردن
business union
اتحادیه بازرگانی
graphics, business
گرافیک
graphics, business
تجارت
he has a rushing business
کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
he prospered in his business
در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
he prospered in his business
کارش بالا گرفت
business transaction
داد و ستد بازرگانی
business software
نرم افزارهای تجاری
hours of business
ساعتهای کاری
business prosperty
رونق کسب و کار
business goods
کالای تولیدی
business enterprise
بنگاه بازرگانی
business school
مدرسهیا دانشکدهاقتصادیوتجاری
business economics
علم اقتصاد بازرگانی
business depression
کسادی کار کسادی سوداگری
He put me out of business.
مرا از کسب وکاسبی انداخت
business depression
بحران کسب و کار
show business
حرفهی هنرپیشگی و نمایش
Our business has become tangled up.
کارمان پیچ خورده است
business economics
علم اقتصاد کسب و کار
business enterprise
بنگاه تجاری
small business
تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
show business
نمایشگری
business cycle
دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
business fluctuations
نوسانات بازرگانی
business cycle
معادل cycle trade
business firms
بنگاههای انتقاعی
business failure
ناکامی تجاری
business failure
شکست تجاری
business data processing
داده پردازی تجاری
business type operation
عملیات تجارتی
business type operation
عملیات کامپیوتری
head of business firm
رئیس تجارتخانه
small business computer
کامپیوتر کوچک تجاری
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
to hold a share in a business
در شرکتی سهمی داشتن
net business saving
پس انداز خالص شرکتها
He is completely absorbed by his business.
کاملاجذب کارش است
mail order business
کسب و کار مکاتبهای
land office business
کار وسیع وبسیط وسریع کارپر سود یا پر موفقیت
international business machine
corporation
international business machine
IB
common business oreinted language
زبان با گرایش متداول تجاری
Trade ( business ) is slack this week .
این هفته بازار ( تجارت ) کساد است
What advice would you give to someone starting up in business?
چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
Beat it !Buzz off! Mind your own business.
برو کشکت را بساب
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
My trip to Europe was business and pleasure combined .
سفرم به اروپ؟ هم فال بود وهم تماشا
Lets talk business. Lets talk turkey.
بی تعارف وجدی حرف بزنیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com