English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (9 milliseconds)
English Persian
change of station تغییر محل ماموریت
change of station انتقال تعویض محل خدمت
Search result with all words
indeterminate change of station انتقال اجباری و موقتی انتقال پیش بینی شده
permanent change of station تغییر مکان دایمی
permanent change of station تغییر محل دایمی یکان انتقال دایم
Other Matches
change down به دنده سنگین حرکت کردن
Where do I change for ... ? برای رفتن به ... کجا باید مترو را عوض کنم؟
change up جهشهای کوتاه برای استراحت بازو
to change for the better بهترشدن
to change for the better تبدیل به بهترشدن
Try to be serious for a change . شوخی رابگذار کنار
to change one's course خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
Where do I change for ... ? برای رفتن به ... کجا باید عوض کنم؟
to change to the better بهتر شدن
to change to the better تبدیل به احسن کردن
change [in something] [from something] تغییر [در یا از چیزی]
change over انتقال بانکی
change over تغییر روش تغییر رویه
change عوض کردن
May I change this? آیا ممکن است این را عوض کنم؟
Keep the change. بقیه پول مال خودتان.
change over عوض کردن [هواپیما]
change دگرگون کردن یاشدن دگرگونی
change متفاوت ساختن چیزی
change فایل که حاوی رکوردهایی برای بهنگام سازی فایل اصلی است
change نواری که حاوی تغییرات اخیر یا تراکنشهای رکورد استفاده شده برای بهنگام سازی فایل اصلی است
change رکوردی که حاوی داده جدید برای بهنگام سازی رکورد اصلی است
change چاپ گرفتن از محل هایی که داده باید در آنها تغییر کند
change تغییر دادن
change دگرگونی
change تغییر دادن تبدیل
change تعویض مبادله
change تبدیل
change تغییر کردن عوض شدن
change معاوضه کردن خردکردن
change تغییر
change پول خرد مبادله
change تغییر کردن تغییر دادن
change معاوضه
change استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
change عوض کردن تغییردادن
change over switch کلید تبدیل
change spin چرخیدن با تغییر پا
small change ناچیز
change of service تعویض سرویس والیبال
short-change حق کشی کردن
change over contact کنتاکت تغییر دهنده
small change کم اهمیت
small change کم ارزش
small change پول خرد
change of speed تغییر سرعت
change court تعویض زمین
change beat تبادل ضربه
to change hands دست بدست رفتن
change in demand تغییر تقاضا
change in supply تغییر عرضه
change lever اهرم تغییر دهنده
change of clothes جامه واگردان
change of curvature تغییر انحنا
change gear چرخ دندانه تبدیل
change of edge تغییر حرکت از یک لبه تیغه به لبه دیگر بدون چرخیدن بدن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
change of pace جهشهای کوتاه برای استراحت بازو
change of curvature دگر خم
change of place تغییر مکان
change of scene تغییرمنظره
change in pennies پول خردبه پنی
change hands دست بدست رفتن
short-change گوشبری کردن
to change ones condition زن گرفتن شوهرکردن
to change ones condition عروسی کردن
to change one's tune تغییر عقیده دادن
to change one's countenance تغییر قیافه یا رنگ دادن
to change money خردکردن یامبادله کردن پول
to change colour رنگ برنگ شدن
illumination change تعویض روشنایی
to change colour تغییر رنگ دادن
isothermal change تغییرات هم دما
it is insusceptible of change اماده برای تغییر نسبت استعداد دگرگونی ندارد
susceptible of change تغییر پذیر
susceptible of change مستعد تغییر
minor change خرد تغییر
oil change تعویض روغن
physical change تغییرات فیزیکی
quick change بازیگری که زودبه زودهیئت خودرابرای بازی دیگرعوض کند
speed change تغییر سرعت یا تعویض عده دور
to change ones mind تغییر رای دادن
to change ones mind منصرف شدن
short-change کلاهبرداری کردن
short-change کش رفتن
short-change کمتر پول دادن
short-change مغبون کردن
design change تغییر طرح
design change تغییر شکل کالا
dimensional change تغییر اندازه
ecological change دگرگونی بوم شناختی
ecological change تغییربوم شناختی
eutectic change تبدیل مایع به جسم جامدزودگداز
transaction on change معامله در بورس
to undergo a change تغییر یافتن
to chop and change پیوسته تغییررای دادن
to chop and change دو دل بودن
to change the tack تغییر رویه دادن
frequency change تغییر بسامد
frequency change تبدیل بسامد
secular change تغییر قرنی
pressure change تغییراتفشار
I'd like some small change. من قدری پول خرد میخواهم.
aspect change تغییرمنظر هدف از دید رادار
to change somebody's ways رفتار و کردار کسی را کاملا تغییر دادن
Go and change your trousers. برو شلوارت را عوض کن
You have to change at London. شما باید در لندن قطار تان را عوض کنید.
change of heart <idiom> تغیر عقیده دادن
change (one's) mind <idiom> مغز کسی را شستشو دادن
change (one's) tune <idiom> تغیر نظر
change of life یائسگی
Do I have to change trains? آیا باید قطار عوض کنم؟
to leave everything as it is [not to change anything] رسوم قدیمی را ثابت [دست نخورده] نگه داشتن
Do I have to change busses? آیا باید اتوبوس عوض کنم؟
agent de change دلال ارزی
counter-change نقش شطرنجی
Would you change the lamp please? آیا ممکن است لطفا لامپ را عوض کنید؟
aspect change تغییرات منظری هدف
I have no small change. من پول خرد ندارم.
Would you change the tyre please? آیا ممکن است لطفا لاستیک را عوض کنید؟
component change order دستور تغییر قطعات یک وسیله
gear change box جعبه تعویض دنده
change sign key کلیددکمهتغییرات
gear change box گیربکس
Do you have some change for the parking meter? آیا شما پول خرد برای پارکومتر دارید؟
volume change of concrete تغییر حجم بتن حاصل ازانقباض و انبساط
Is there enough time to change trains? آیا برای تعویض قطار وقت کافی دارم؟
Can you change these traveller's cheques? آیا میتوانید این چکهای مسافرتی را به پول نقد تبدیل کنید؟
quick change gearbox جعبه دنده نورتون
date of change of acountability تاریخ تسویه حساب
change of operation control تغییر در نوع کنترل عملیاتی یاتعویض ان
forward slide change تعویضاسلایدجلویی
change horses in midstream <idiom> وسط کارمهمی نقشه یا رئیس را عوض کردن
band change switch کلید تغییر باند فرکانس
component change order دستورالعمل تغییر یک نیروی شرکت کننده در عملیات
change gear mechanism مکانیزم چرخ دندانه تبدیل
reverse slide change تعویضاسلایدوارونه
I'd like to change some 1000 euro. میخواهم ۱۰۰۰ یورو را تبدیل کنم.
image phase change coefficient ثابت فازی
steering column gear change اتصال چرخ دنده فرمان
Change at London and get a local train. در لندن عوض کنید و یک قطار محلی سوار شوید.
station ایستگاه اتوبوس وغیره
station وضعیت موقت یک ایستگاه که داده را بازیابی میکند
station یا مقصد استفاده میشود
station نرم افزار و سخت افزار در مشخصات FDDJ که حاوی اطلاعات کنترل هستند
on station اماده باش بالای هدف
station میز به همراه کامپیوتر , صفحه کلید , صفحه نمایش , چاپگر و غیره که کسی در آنجا کار میکند
station محل ایستادن تیرانداز درمسابقه
station موقعیت اجتماعی وضع
station مقام مستقرکردن
station درپست معینی گذاردن
station توقفگاه نظامیان وامثال ان
station پست
station محل
station محل ماموریت
station مستقرکردن
station استقرار یافتن
station پایگاه
station پاسگاه
sub station پست فرعی
on station پروازهواپیما بالای هدف
station مرکز
station جایگاه
Is the next station ... ? آیا ایستگاه بعدی ... است؟
station جا درحال سکون
station وقفه
way station ایستگاه رله مخابراتی
way station ایستگاه واسطه مخابراتی تله تایپ و تلگرافی
way station ایستگاههای فرعی بین راهی جاده یا خط اهن
station رتبه
on station روی هدف
Where is the station? ایستگاه کجاست؟
on station رسیدن به هدف
station سکون پاتوق
station ایستگاه
shunting station ایستگاه فرعی راه اهن برای جابجا کردن واگن ولوکوموتیو
station bill لوحه نشان دهنده محلهای پرسنل
remote station ایستگاه راه دور
station number شماره پست مخابراتی شماره ترتیب محل بارها درداخل هواپیما
station time زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
repeater station مرکز تقویت کننده
serivce station ایستگاه بنزین گیری وتعمیرگاه
slave station ایستگاه فرعی
station bill جدول محلها
station log دفتر ثبت وقایع پست مخابراتی
station log دفتر وقایع ایستگاه مخابراتی
station list فهرست قسمتهای پایگاه دفترچه راهنمای قسمتهای مختلف پایگاه
station keeping در خط نگهداشتن ناو
station house ایستگاه راه اهن
station house مرکزکلانتری
station house ایستگاه کلانتری
station complement پرسنل خدماتی پایگاه
station complement پرسنل ثابت یک پایگاه
station car اتومبیل استیشن
station break وقفه برنامه فرستنده رادیویی وتلویزیونی
remote station ایستگاه دوردست
subscriber's station مرکز مشترک
passenger station ایستگاهمسافرین
goods station ایستگاهکالاهایتجارتی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com