English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
child's play بچه بازی
child's play بازی کودکان
child's play هر کار بسیار آسان
Other Matches
i would i were a child ای کاش بچه بودم
the child is a wonder این بچه عجوبه ایست
he is my only child فرزند یگانه من است
child کودک
child طفل
child فرزند
child ولد
child ionship relat child parent
child یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
only child تک فرزند
with child ابستن حامله
with child <idiom> حامله شدن
from a child ازهنگام بچگی
to get with child ابستن کردن
child بچه
child parent
child program تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child process تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child psychiatry روانپزشکی کودک
child abuse بهره کشی از کودک
child adoption فرزند خواندگی
child centered کودک محور
latchkey child [کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
in child birth درحال زایمان
child of the second bed بچه زن دوم
child custody حضانت
The child is going to go to bed. بچه دارد می رود بخواب
child development رشد کودک
child law حقوق کودک
child in the womp حمل
unborn child حمل
the child is a great t. to us این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
child psychology روانشناسی کودک
child study کودک پژوهی
foster child فرزند خوانده
to tuck in a child پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
to beat a child کتک زدن بچه
feral child کودک وحشی
god child فرزندتعمیدی
grand child نوه
to i. a child with vaccine ابله بچه ایی را کوبیدن
elf child بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند
elf child بچه عوضی
the losser of a child فقدان یا داغ فرزند
he treated me as a child بامن مانند بچه رفتارکرد
gutter child بچه موچه گرد
child window پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
child window پنجرهای در پنجره اصلی
she is quick with child جنبش بچه رادرشکم حس میکند
big with child حامله
problem child فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
illegitimate child طفل نامشروع
Watch the child ! مواظب بچه باش !
nurse child فرزند رضائی
nurse child فرزند خوانده
god child بچه تعمیدی
poor child بیچاره بچه
I asked for the child. من یک برای بچه سفارش دادم.
Could we have a plate for the child? آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟
you will spoil the child بچه را فاسد خواهیدکرد
wolf child کودک گرگ پرورده
Ask the truth from the child . <proverb> یرف راست را از بچه بپرس.
problem child فرزند مسئله دار
to vaccinate a child ابله بچهای را کوبیدن
To spoil child . بچه یی را لوس کردن
natural child طفل حرامزاده
natural child بچه نامشروع
big with child ابستن
backward child کودک عقب مانده
love child حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند
latchkey child [بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
an abortive child فگانه
an abortive child بچه سقط شده
child prodigy بچهبا استعداد
she has brone a child ان زن بچه زائیده است
rejected child کودک مطرود
adopted child فرزند خوانده
problem child کودک مشکل افرین
hardly a child anymore دیگر به سختی بچه ای
lost child طفل لقیط
parent child relationship رابطه پدر و پسر
Dont spoil the child . بچه را خراب نکنید (لوس نکنید )
You are stll a child in her eyes. به چشم اوهنوز یک بچه هستی
To adopt a child ( an infant ) . کودکی را بفرزندی قبول کردن
to tuck up a child [British E] پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد]
child death rate نرخ مرگ و میر کودکان
child labor laws قوانین کار کودکان
child labour legislation قانون مربوط به کارخردسالان
child langmuir equation معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور
child rearing practices شیوههای پرورش کودک
The child is beginning to talk. بچه دارد زبان باز می کند
to kiss away a child's tears بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن
child guidance clinic درمانگاه راهنمایی کودک
She pressed the child to her side. بچه را به خودش چسباند
to i. obedience intoa child فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
female slave with a child master her from child witha
female slave with a child ام ولد
The child fell off the balcony. بچه از ایوان پرت شد
blood money of an unborn child دیه جنین
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
The child of ones old age is a bell hung from ones. <proverb> بجه سر پیرى زنگوله تابوت است .
blood money of an unborn child غره
putative father of an illegitimate child پدر مفروض فرزندی نامشروع
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
He had the air of a frightened(scared)child. حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
the child belongs to the marriage bed الولد الفراش
He beats his own child to frighten his neighbour. <proverb> بچه خود را مى زند که همسایه بترسد .
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child. عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا.
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
to play upon سو استفاده کردن از
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
to play upon گول زدن
play up تاکید کردن
play off مسابقه را باتمام رساندن
play up to پشتیبانی کردن از
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play out خسته کردن ماهی
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off از سر خود واکردن
play on سوء استفاده کردن از
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر بازی کردن
play out بپایان رساندن
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
to play at شرکت کردن در
to play up درست و حسابی بازی کردن
to play first f. پیش قدم بودن
to play first f. ویولون اول
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
to play at d. تخته نرد بازی کردن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at داخل شدن در
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
we used to play there .......
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
to play the d. شیطنت کردن
by-play کار یا نمایش ثانوی
to play one f. بکسی ناروزدن
to play off سنگ رویخ کردن
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
in play بطور غیر جدی
in play در شرف ضربه زدن به توپ
play بازی کردن
let us play بازی کنیم
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play رقابت
play ضربه به توپ
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
play اداره مسابقه
in play به شوخی
play بازی
play خلاصی داشتن
all play all مسابقه دورهای
come into play روی کار امدن
out of play توپ مرده
play حرکت ازاد
play خلاصی بازی
to play itself out اتفاق افتادن
to play itself out رخ دادن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play at وانمود کردن
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
play الت موسیقی نواختن
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play down بازی در وقت اضافه
play up <idiom> پافشاری کردن
play تفریح کردن ساز زدن
play for one حفظ توپ
play تفریح بازی کردن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play زدن
play رل بازی کردن
play away باختن
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play نمایش نمایشنامه
play by play پخش رادیویی مسابقه
play by play پخش رادیویی
play away به بازی گذراندن
play-acting بازی کردن
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
play-acted بازی کردن
play-act وانمود کردن
play-acting نقش داشتن
play-acting وانمود کردن
play-acting تو بازی رفتن
play-acting ادا در آوردن
play-acts بازی کردن
play-acts نقش داشتن
play-acted تو بازی رفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com