Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 133 (7 milliseconds)
English
Persian
child abuse
بهره کشی از کودک
Other Matches
abuse
به زنی تجاوزکردن
abuse
بد استعمال کردن
abuse
سو استفاده کردن از ضایع کردن
abuse
بدرفتاری کردن نسبت به
abuse
تجاوز به حقوق کسی کردن
abuse
ننگین کردن
abuse
بهره کشی
abuse
سوء استفاده
abuse
بد بکار بردن
abuse
سوء مصرف
abuse
سوء استعمال
self abuse
سوء استفاده از استعدادهای خود
abuse
[خطاهای داده شده در شکل های معماری کلاسیک]
self abuse
جلق
self abuse
استمناء با دست توهین بنفس
abuse of confidence
خیانت در امانت
sexual abuse
بهره کشی جنسی
solvent abuse
تمرین تنفس درمحیط های خفه
drug abuse
سوء استفاده از دارو
abuse of rights
سوء استفاده از حق
abuse of power
سوء استفاده از قدرت
nobody can take work
[abuse]
indefinitely.
هیچ کس نمی تواند کار
[سو استفاده]
را به طور نامحدود تحمل بکند.
child
ionship relat child parent
he is my only child
فرزند یگانه من است
child
طفل
with child
<idiom>
حامله شدن
child
فرزند
child
ولد
from a child
ازهنگام بچگی
child
کودک
the child is a wonder
این بچه عجوبه ایست
to get with child
ابستن کردن
with child
ابستن حامله
i would i were a child
ای کاش بچه بودم
only child
تک فرزند
child
بچه
child
یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود
child
parent
the losser of a child
فقدان یا داغ فرزند
to beat a child
کتک زدن بچه
the child is a great t. to us
این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
nurse child
فرزند خوانده
she is quick with child
جنبش بچه رادرشکم حس میکند
she has brone a child
ان زن بچه زائیده است
problem child
کودک مشکل افرین
I asked for the child.
من یک برای بچه سفارش دادم.
problem child
فرزند مسئله دار
problem child
فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد
rejected child
کودک مطرود
to i. a child with vaccine
ابله بچه ایی را کوبیدن
to vaccinate a child
ابله بچهای را کوبیدن
Ask the truth from the child .
<proverb>
یرف راست را از بچه بپرس.
Could we have a plate for the child?
آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟
Watch the child !
مواظب بچه باش !
poor child
بیچاره بچه
to tuck in a child
پتوی روی بچه را درست کردن
[که سرما نخورد]
hardly a child anymore
دیگر به سختی بچه ای
To spoil child .
بچه یی را لوس کردن
wolf child
کودک گرگ پرورده
you will spoil the child
بچه را فاسد خواهیدکرد
child's play
بچه بازی
child's play
بازی کودکان
child's play
هر کار بسیار آسان
child prodigy
بچهبا استعداد
latchkey child
[بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.]
love child
حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند
The child is going to go to bed.
بچه دارد می رود بخواب
nurse child
فرزند رضائی
adopted child
فرزند خوانده
unborn child
حمل
child law
حقوق کودک
child of the second bed
بچه زن دوم
child process
تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child program
تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند
child psychiatry
روانپزشکی کودک
child psychology
روانشناسی کودک
child study
کودک پژوهی
child in the womp
حمل
child development
رشد کودک
child custody
حضانت
an abortive child
بچه سقط شده
an abortive child
فگانه
backward child
کودک عقب مانده
big with child
ابستن
big with child
حامله
child adoption
فرزند خواندگی
child centered
کودک محور
child window
پنجرهای در پنجره اصلی
elf child
بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند
grand child
نوه
god child
فرزندتعمیدی
gutter child
بچه موچه گرد
he treated me as a child
بامن مانند بچه رفتارکرد
foster child
فرزند خوانده
illegitimate child
طفل نامشروع
in child birth
درحال زایمان
god child
بچه تعمیدی
latchkey child
[کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است]
feral child
کودک وحشی
natural child
طفل حرامزاده
child window
پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود
natural child
بچه نامشروع
elf child
بچه عوضی
lost child
طفل لقیط
child death rate
نرخ مرگ و میر کودکان
to tuck up a child
[British E]
پتوی روی بچه را درست کردن
[که سرما نخورد]
child guidance clinic
درمانگاه راهنمایی کودک
parent child relationship
رابطه پدر و پسر
She pressed the child to her side.
بچه را به خودش چسباند
To adopt a child ( an infant ) .
کودکی را بفرزندی قبول کردن
to i. obedience intoa child
فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن
child rearing practices
شیوههای پرورش کودک
to kiss away a child's tears
بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن
female slave with a child
master her from child witha
female slave with a child
ام ولد
child langmuir equation
معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور
child labour legislation
قانون مربوط به کارخردسالان
The child fell off the balcony.
بچه از ایوان پرت شد
child labor laws
قوانین کار کودکان
You are stll a child in her eyes.
به چشم اوهنوز یک بچه هستی
The child is beginning to talk.
بچه دارد زبان باز می کند
Dont spoil the child .
بچه را خراب نکنید (لوس نکنید )
putative father of an illegitimate child
پدر مفروض فرزندی نامشروع
He beats his own child to frighten his neighbour.
<proverb>
بچه خود را مى زند که همسایه بترسد .
The child of ones old age is a bell hung from ones.
<proverb>
بجه سر پیرى زنگوله تابوت است .
blood money of an unborn child
دیه جنین
the child belongs to the marriage bed
الولد الفراش
The child
[kid,baby]
has taken after her mother.
بچه به مادرش رفته.
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal.
مانند هر کودک، او
[زن]
وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
He had the air of a frightened(scared)child.
حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
blood money of an unborn child
غره
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child.
عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com