English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
common base circuit مدار یا پایه مشترک
Other Matches
common collector circuit مدار کلکتور مشترک
common emitter circuit مدار امیتر مشترک
common پیش پاافتاده
common مشترک
common : مردم عوام
common d. مقسوم علیه مشترک
common use مورد استفاده عمومی استفاده مشترک
common رایج
in common مشاع
common مشترک اشتراکی
common عادی
common معمولی متعارفی
common :عمومی
common پست عوامانه
common عمومی
common مشارکت کردن
common مشاع بودن
common مشترکااستفاده کردن
out of the common غیر معمول
common عام
common کانالی که به عنوان خط ارتباطی به چندین وسیله یا مدار به کار می رود
in common <idiom> مسئولیت داشتن
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
We have nothing in common . با یکدیگه وجه مشترکی نداریم
common تواتع کمکی که توسط هر برنامهای قابل استفاده است
common متعلق بودن به چندین نفر یا برنامه به به همه کس
common فضای حافظه یا ذخیره سازی که توسط بیشتر از یک برنامه استفاده میشود
common پروتکلی که به صورت رسمی توسط ISO تنظیم شده برای انتقال اطلاعات مدیریتی شبکه در شبکه
common استانداری برای تصاویر ویدیویی که پیکسلهای تصویر را بزرگ و پهن نشان میدهد
common زبان برنامه سازی که بیشتر در امور تجاری به کار می رود
common سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
common داده یا دستور برنامه به صورت استاندارد که توسط سایر پردازنده ها یا کامپیوتر هاو مفسر ها قابل فهم است
common مین میکند
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
common multiple مضرب مشترک
common nuisance اضرار عمومی
common nuisance منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد
common parts قطعات یدکی عمومی
common parlance عرف
common of pasturage حق چرادرزمین دیگری
common of piscary حق ماهی گیری درابهای دیگری
common of fishery حق ماهی گیری درابهای دیگر
common ground نقطهنظراتمشترک
common touch استعدادایجاد حس همدردی وتعاون در اشخاص
common parts قطعات عمومی
common wealth کشور
common wealth ملل مشترک المنافع
common wealth ممالک مشترک المنافع
common whipping بست معمولی
common whipping بست عادی
surcharge of common یا جنگل
surcharge of common استفاده بیش از حد مجاز ازچراگاه
the common people عامه
By common consent. به تصدیق همه ( عموم )
common touch <idiom> با همه رفتار مناسب داشتن
common divisor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common factor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common wealth رفاه عمومی جمهوری
common wealth مشترک المنافع
common wall دیوار تقسیم دیوار جلوگیری از اتش سوزی
common progarm برنامه مشترک
common purse وجوه عمومی
common sensibility حس کلی بدنی
common statement حکم اشتراک
common stock سهام معمولی شرکت
common stocks سهام عادی
common storage حافظه مشترک
common time چهارگام
common time چهارضربی
common trait ویژگی مشترک
common user عمومی
common user مشترک
common user خدمات عمومی
common wall دیوار مشترک
common stock سهام عادی
common logarithm لگاریتم اعشاری
common room تالار دانشجویان
tenancy in common استیجارمشاع اجاره مشاع
tenancy in common استیجار مشترک
common area ناحیه مشترک
common block قرقره چوبی
common block قرقره عادی
common carrier گاراژ دار
common carrier متصدی حمل ونقل حامل مشترک
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی شرکت حمل و نقل عمومی متصدی حمل و نقل
common carrier متصدی حمل ونقل
common carrier مکاری
tenancy in common حالتی که جمعی با عناوین مختلف در اداره ملکی شرکت داشته باشند بدون ان که به وحدت مالکیت ان خللی وارد اید مدت اجاره
the common people عوام
common rooms اتاق استادان
common rooms باشگاه دانشجویان
common rooms تالار دانشجویان
common room باشگاه دانشجویان
common room اتاق استادان
common periwinkle نوعیحلزون
to make common cause متحد شدن
to make common cause دست یکی شدن
by common consent متفقا
the common people عوام الناس
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی
common carrier شرکتی دولتی که تلفن تلگراف و سایر امکانات مخابراتی را جهت عموم تهیه میکند حامل مشترک
common grid شبکه عمومی
common hardware قطعات عمومی
common arbitrator سرداور
common hardware ابزار و الات عمومی سخت ابزارهای عمومی
common items قطعات عمومی
common items اقلام تدارکاتی عمومی اقلام مشترک
common labour کارگر عمومی
common language زبان عمومی
common language زبان مشترک
common library کتابخانه اشتراکی
common goods کالای مورد نیاز عموم
common good خیر عمومی یا صلاح همگانی
common collector با جریان روب مشترک
common control کنترل عمومی نقشه برداری شبکه عمومی نقشه برداری شبکه جهانی نقشه برداری
common divisor مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
common emitter با ساتع کننده مشترک
common factor عامل مشترک
common fate سرنوشت مشترک
common fishery حق ماهی گیری درابهای عمومی
common foul خطای عادی
common fronties مرز مشترک
common gender جنس مشترک
common link حلقه معمولی
common denominator مخرج مشترک [ریاضی]
common roof تیرچه افقی خرپا
common sense عرف
common sense قضاوت صحیح حس عام
common sense عقل سلیم
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ک.م.م] [ریاضی]
It is common knowledge that ... این را همه کس بخوبی میدانند که ...
common sense حضور ذهن
common rafter تیر خرپا
common joist تیر کف اتاق
common-house نشیمنگاه صومعه
common bond [دیوار چینی با آجر آمریکایی یا انگلیسی]
common ashlar سنگ چکش خورده
held in common مشترک
held in common مشاع
common onion پیاز
common colds زکام
common law حقوق عرفی
common denominators مخرج مشترک
common denominator مخرج مشترک
Common Market فرانسه لوکزامبورگ و هلند
Common Market بلژیک
Common Market جامعه اقتصادی اروپا
Common Market بازار مشترک
common law حقوق غیرمدون
common colds گریپ نزله
common colds سرماخوردگی
common cold زکام
common cold گریپ نزله
common cold سرماخوردگی
common-law عرف common
common-law حقوق غیرمدون
common-law حقوق عرفی
Common Market بازار مشترک جامعه اقتصادی اروپا سازمان متشکل ازکشورهای المان غربی ایتالیا
common round ابزار فیتیله
estate in common درCL حالتی را گویند که دو یاچند نفر در زمینی با عناوین مختلف و یا با عنوان واحدولی در ازمنه مختلف اشتراک منافع داشته باشند ملک مشاع
estate in common اشتراک در مالکیت زمین
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
common land مکانعمومی
common fraction مخرج مشترک
estate in common مالکیت مشاع
common law عرف common
common thyme آویشن [آویشن معمولی] [گیاه شناسی]
common field scabious مامیثا
lowest common denominator عامه پسند
greatest common measure بزرگترین بخش یاب مشترک
lowest common denominators رجوع شود به denominator common least
common carotid artery شریانسباتعمومی
common extensor of fingers عضلهمنبسطانگشتان
common iliac artery سرخکسرینعمومی
common iliac vein رگعمومیوابستهبهاستخوانلگنخاصره
greatest common divisor بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common flow afterburner توربوفن تقویت شده [که در آن جریانهای مرکزی و محیطی بعد از پس سوز با یکدیگرترکیب می شوند.]
lowest common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
lowest common denominator مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
lowest common denominator مردم پذیر
lowest common denominator رجوع شود به denominator common least
common law marriage ازدواج غیر رسمی
lowest common denominators مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
lowest common denominators عامه پسند
common ion effect اثر یون مشترک
smallest common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
lowest common multiple کوچکترین مضرب مشترک
lowest common denominators مردم پذیر
common peroneal nerve عصبوابستهبهنازکنی
common user items کالاهایی که مورد استفاده عموم میباشد
the common wealth of england جمهوری یا شبه جمهوری که در فاصله سالهای 9461 تا0661 در انگلستان برقراربود
common user items اقلام عمومی
common factor variance پراکنش عامل مشترک
common user items امادمشترک
law of common fate قانون سرنوشت مشترک
common user supplies کالاهایی که مورد استفاده عموم میباشد
the common wealth of learning مجمع ادبا
the common run of men مردمان عادی
the common wealth of australia ممالک مشترک المنافع استرالیا
common user items اقلام مشترک المصرف بین یکانها
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com