English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
conduct money هزینه سفرشاهد
Other Matches
Protection money. Racket money. باج سبیل
Money for jam . Money for old rope . پول یا مفتی
conduct اجرا کردن
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct رفتار کردن رهبری کردن
conduct جریان
conduct هدایت کردن
conduct اجرا کردن هدایت کردن
conduct انتقال دادن رهبری کردن
conduct اداره کردن کشیده شدن
conduct کردار
conduct اداره کردن
conduct هدایت کردن بردن
conduct سلوک
conduct رفتار
conduct سیره
conduct معاطات
conduct رفتار اخلاقی
you must a for that conduct باید از این طرز رفتار پوزش بخواهید
conduct جاری شدن جریان الکتریکی در یک ماده
acceptance by conduct قبول فعلی
conduct safe جواز امان
conduct safe خط امان
conduct of fire هدایت تیراندازی
conduct of fire اجرای تیراندازی
conduct of fire اجرای اتش
conduct grade نمره انضباط
conduct disorder اختلال رفتاری
conduct grade درجه هدایت یک ماده
bad conduct سو رفتار
bad conduct بد رفتاری
unsporting conduct برخورد ناجوانمردانه
an unprincipled conduct رفتاریکه مبنای اخلاقی صحیحی نداشته باشد
iam a of such conduct از این رفتار شرمنده ام
good conduct خوش رفتاری کردن
good conduct خوش رفتاری
safe conduct خط امان
safe conduct رخصت عبور
good conduct حسن اخلاق
to conduct oneself رفتاریا سلوک کردن
safe conduct سمدی که فرستاده دولتی که در حال جنگ با دولت مرسل الیه است قبل از ورود به خاک ان کشور باید تحصیل کند
safe conduct جواز امان
safe conduct جواز عبور و مرور درمنطقه نظامی
safe conduct امان دادن
safe conduct امان نامه
safe conduct اجازه عبور از منطقه ممنوعه
his conduct is object رفتارش قابل اعتراض است رفتارش رضایتبخش نیست
to be a spyonany one's conduct رفتاریاکاربدکسی راپاییدن
he has a loose conduct ادم هرزه ایست
unsports manlike conduct رفتار ناجوانمردانه
to conduct [run] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را اجرا کردن
temporary safe conduct امان
bad conduct discharge اخراج به علت عدم صلاحیت
safe conduct holder مستامن
bad conduct discharge اخراج از خدمت
money begets money <idiom> پول پول می آورد
To conduct a meeting in an orderly manner. جلسه ای رابا نظم وتر تیب اداره کردن
even money مبلغ مساوی در شرط بندی
we are want of money ما نیازمند پول هستیم به پول احتیاج داریم
After all that money is of no use. تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
He is in the money. پول پارومی کند ( خیلی ثروتمند است )
he is f. of money پول فراوان دارد
take in (money) <idiom> رسیدن
value for money قدرت خرید پول
value for money ارزش پول
money on d. پول سپرده
money on d. وجه امانعی
near with one's money خسیس
i have no money about me با خود هیچ پولی ندارم
value of money ارزش پول
money اسکناس
f. money پول فراوان
his money is more than can ازانست که بتوان شمرد
be in the money <idiom> در پول غلت خوردن
money پول
money مسکوک ثروت
money سکه
his money is more than can پولیش بیش
be in the money <idiom> پول پارو کردن
money جایزه نقدی
near money شبه پول
smart money خسارت
smart money غرامت پولی که دولت بسربازان وملوانان زخمی ومصدوم میدهد
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
smart money مطلع
soft money پول ضعیف
sound money پول قوی
raise money فراهم کردن پول
ready money پول نقد
raise money جمع اوری کردن پول
scant of money بی پول
smart money پاداش زیان
requistion for money درخواست
ready money پول فراهم شده
requistion for money پول
ready money پول موجود
retention money پول گرویی
scant of money کم پول
salvage money جایزه نجات کشتی یا محموله
role of money نقش پول
short of money کم پول
quantity of money مقدار پول
purchase money قیمت جنس
money maker پول گرد کردن
money stock حجم پول در گردش
money stock عرضه پول
money supply عرضه پول
money wage مزد پولی
money worth برابر پول
money worth بهای پول
money on deposit پول سپرده
money worth پول بها
money spinner کارتنه کوچک که انرا نشانه خوشبختی و وسیله پیدا شدن پول میدانند
money pot دخل
money pot غلک
money making پول گرد کن
money making پول بهم زدن پول جمع کنی
money making پول بهم زنی
money matters امور پولی
money multiplier ضریب بهم فزاینده پول
money of account پول محاسباتی
money off offer فروش با تخفیف
money on deposit وجه امانی
money player ارائه کننده بهترین بازی درموقعیتهای دشوار
mortgage money پول رهنی
mortgage money پول قرضی
quasi money شبه پول
passage money معاش کردن
penury of money کمیابی پول
penury of money قحط پول
possession money حق الاجرا
money worth چیزی که بپول بیزرد
possession money حق النسبی
possession money حق الحفظ دستمزدی که در برای اجرای حکم تملیک یا صیانت ملک تملیک شده از طریق اجرای حکم به مامور اجراداده میشود
prize money پولی که از فروش غنیمت دریایی بدست می اید
promotion money دستمزدی که به موسسین شرکت برای خدماتشان پرداخت میشود
passage money تاکردن
passage money راه
passage money غذا
neutrality of money خنثی بودن پول
neutrality of money بدون تاثیربودن پول
oceans of money یک دنیا پول
odd money یک اسکناس 01 ریالی
onother's money پول دیگری
onother's money پول شخصی دیگر
passage money کرایه
passage money کرایه مسافر
passage money خوراک
purchase money در CL ثمن
My money request to him طلب من از او [مرد]
money sink <idiom> گودال پول [کیسه پول سوراخدار]
money well spent <idiom> پولی که هدر نرفته
save money پس انداز کردن
save money به دقت خرج کردن
time is money <idiom> وقت طلاست
I am running out of money . پول من تمام شد. [من دیگر پول ندارم.]
We divided the money among ourselves . پول را بین خودمان قسمت
Money is no object at all . پول اصلا" مطرح نیست
for love or money <idiom> به هر شکلی
rake in the money <idiom> ایجاد تعجب
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
He is a money -bags. <proverb> مالامال از پول است .
Time is money. <proverb> وقت طلاست .
Changing money تبدیل پول و ارز
have money to burn <idiom> پول از پارو بالا رفتن
have money to burn <idiom> بی پروا خرج کردن
You will need to spend some money on it. تو باید برایش پول خرج بکنی.
Money peters out. پول کم کم تمام می شود.
I'm not made of money! <idiom> من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
to be rolling in money <idiom> تو پول غلت زدن [اصطلاح]
borrowed money پول قرض گرفته شده
put one's money on something <idiom> بر سر چیزی شرط بستن
money for jam <idiom> پول باد آورده
money for jam <idiom> پول بی دردسر
do not coin money <idiom> پول چاپ نکردن [پول چاپ نمی کنم]
pin money <idiom> پول خرده خرجی
money can't buy everything <idiom> پول خوشبختی نمی آورد
to scrape up [money] چیزی را به مرور زمان کم کم جمع کردن [پول]
Could you lend me some money ? می توانی یک قدری به من پول قرض بدهی ؟
My only problem is money . تنها گرفتاریم پول است ( محتاج آن هستم )
to stink of money خر پول بودن
to take eggs for money خر مهره
to take eggs for money را با دربرابر
to take eggs for money کردن
token money پول فرعی
trust money پول امانی
veil of money حجاب پول
veil of money نظریهای که براساس ان پول فقط بعنوان پوشش برای کالاها و خدمات بحساب می اید
to stake money on something سرچیزی شرط بندی کردن پول روی چیزی گروگذاشتن
to have a run for one's money از هزینه یا کوشش خود بهرهای بردن
supply of money عرضه پول
table money فوق العادهای که بابت هزینه مهمان داری به افسران ارشد داده میشود
tight money کنترل پولی
tight money سیاست پولی انقباضی
time money وام مدت دار
to change money خردکردن یامبادله کردن پول
to game away one's money درقمارپول ازدست دادن
to guzzle away one's money پول خودرادرمیگساری ازدست دادن
velocity of money سرعت پول
volume of money حجم پول
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com