Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 191 (6 milliseconds)
English
Persian
continuous snow
بارشبرفدائمی
Other Matches
blood snow
[watermelon snow]
[red snow]
برف سرخ
[برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground.
[The snow doesn't stick.]
[American English]
,
[The snow doesn't settle.]
[British English]
برف روی زمین نمی ماند.
There was a heavy fall of snow (snow-fall).
برف سنگینی بارید
continuous
قطعهای پایان ناپذیر از نوار ضبط
continuous
متصل
continuous
کاغذهای با طول زیاد که در چاپگر استفاده می شوند
continuous
بدون پایان یابدون قط عی
continuous
ارسال داده سریع که در آن کلمات داده همزمان نیستند ولی به سرعت پشت سرهم می آیند
continuous
سیگنال آنالوگ که پیاپی تغییر میکند
continuous
متوالی
continuous
وسیلهای که مرتب به چاپگر کار می فرستد
continuous
آنچه بدون توقف ادامه یابد
continuous
پیوسته
continuous
مداوم
continuous inventory
موجودی مستمر
continuous illumination
روشنایی پایدار منطقه رزم
continuous illumination
روشنایی مداوم
continuous grading
دانه بندی یکسره
continuous grading
دانه بندی پیوسته
continuous function
تابع پیوسته
continuous forms
فرم های پیوسته
continuous fire
اتش پایدار
continuous flow
جریان با دبی ثابت
continuous reinforcement
تقویت پیاپی
continuous tone
اهنگ پیوسته
continuous tone
نقطههای متفاوت
continuous form
ورقه پیوسته
continuous levelling
تراز یابی پیوسته
continuous time
با پیوستگی زمانی
continuous spectrum
طیف پیوسته
continuous spectrum
طیف نشری
continuous scrolling
حرکت پیوسته
continuous reinforcecement
ارماتور ممتد
continuous spectrum
طیف انفصالی
continuous rating
کار پیوسته اسمی
continuous processor
دستگاه چاپ متوالی عکس چاپ کننده مداوم عکس
continuous processing
پردازش پیوسته
continuous process
فرایند پیوسته
continuous phase
فاز پیوسته
continuous paper
کاغذ پیوسته
continuous fire
اتش مداوم
continuous beam
تیر یکسره
continuous variable
متغیر پیوسته
continuous wave
موج پایدار
continuous forms
ورقههای پیوسته
continuous wave
امواج الکترومگنتیک که بدون فاصله تکرار میشوند ومعمولا دارای دامنه و طول موج و فرکانس ثابت میباشند
continuous window
پنجره سراسری
continuous function
تابع پیوسته
[ریاضی]
continuous rain
بارش باران دائمی
continuous drizzle
بارشبارانملائم
continuous beam
تیر چند دهانه تیر سراسری
continuous beam
تیر ممتد
continuous tone
ته رنگ پیوسته
continuous error
خطای متوالی
continuous error
خطای پیوسته
continuous duty
کار مداوم یکنواخت
continuous duty
کار پیوسته
continuous distributions
توزیع پیوسته
continuous data
دادههای متوالی
continuous data
دادههای پیوسته
continuous current
جریان یکنواخت
continuous beam
تیرچند پایه
continuous climbing
صعود طبیعی
continuous tone image
تصویر تشکیل شده از ترکیبات نواحی مجزا
continuous strip imagery
عکاسی متوالی از یک نوارزمین عکاسی مداوم از یک نوار
continuous traffic line
خط پر امد و شد
continuous strip photography
عکاسی به طریق نوار مداوم عکسبرداری هوایی با نوارمداوم
continuous strip camera
دوربین عکسبرداری به طریق نوار مداوم
continuous stock taking
رسیدگی مستمر موجودی
continuous stock taking
موجودی گیری مستمر انبارگردانی مستمر
continuous adjustable transformer
مبدل تنظیم پذیر
continuous background radiation
تابش زمینهای پیوسته
continuous deep beam
تیر تیغه یکسره
continuous extraction apparatus
دستگاه استخراج پیوسته
continuous flow analyser
تجزیه گر جریان پیوسته
continuous packing column
ستون پر شده پیوسته
continuous traffic line
خط پیوسته امد و شد
continuous stock control
کنترل مستمر موجودی
continuous flow oxygen system
سیستم اکسیژنی که در ان جریان اکسیژن به صورت پیوسته میباشد
snow
پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow
برفک
snow
برف امدن
snow
برف
snow under
<idiom>
قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
snow course
برف راهه
snow under
مستغرق ساختن
snow under
بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
snow under
شکست فاحش خوردن
to d. with snow
پوشاندن
to d. with snow
ازبرف
snow
برف باریدن
snow
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snow
برفک روی صفحه تلویزیون
[اصطلاح روزمره]
snow line
خط برف
snow ball
با گلوله برف زدن
snow ball
گلوله برف
snow white
سفید یکدست
snow tire
لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
snow tire
تایریخ شکن
snow survey
برفسنجی
snow line
خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
snow shovel
پارو
snow shoe
برفی
snow shoe
کفش
snow plough
برف پاک کن
snow machine
ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow plough
برف روب
snow plough
برف پران
snow storm
کولا ک برف
snow white
مثل برف سفید اسم خاص
snow job
<idiom>
لاف استادی زدن
cloggy snow
برف چسبناک
packed snow
برف فشرده شده
snow tractor
تراکتور برف
snow thrower
برف خور
snow job
<idiom>
لاف زدن
to shovel snow
با بیل برف کندن
surmounted with snow
پوشیده از برف
to crust
[snow]
تشکیل دادن به پوسته سخت
[برف]
intermittent snow
بارشمتناوببرف
snow guard
محافظبرف
snow shower
بارشبرف
Snow thaws.
برف آب می شود
snow lily
بنفشه گل سفیدوحشی
accumulation of snow
توده برف
new fallen snow
برف تازه
snow berry
گل برف
snow blind
برف کور
snow blind
برف کوری
snow blindness
برف کور
snow blindness
برف کوری
snow blink
تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot
پوتین برف یا اسکی
snow berry
گل مروارید
snow bound
دچار برف
snow slip
بهمن
snow devil
بهمن
snow grouse
بعدا پرسیده شود
snow goose
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow-capped
دارای قله پوشیده از برف
snow geese
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
corn snow
تگرگ
corn snow
برف تگرگی
corn snow
برف شکری
corn snow
برفی که دانه بندی درشت دارد
snow-white
سفید برفی
granular snow
برف سفت با دانههای درشت
snow-white
برفام
snow-white
سفید
snow bound
بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow capped
دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
snow flake
دانه برف
snow flake
برف دانه
snow flake
برف ریزه
snow flake
یکجور گل حسرت
snow gage
برفسنج
snow gauge
برف سنج
snow goggles
عینک توفان
snow goggles
عینک افتابگیر
snow gun
ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
snow inlet
دریچه ریزش برف
snow job
سرهم بندی
snow job
ماست مالی
snow fence
حفاظ برف
snow fence
دیواره برفگیر
snow leopard
یوز پلنگ
snow cave
اتاق برفی
snow charge
بار برف
snow clad
برف پوشیده
snow clad
پر برف
snow clad
برف پوش
snow covers
برف پشته
snow drift
توده برف
snow drift
برف انبار
snow farming
اماده کردن پیست اسکی
to stamp the snow off your boots
با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
The snow is more than a meter deep.
برف یک متر بلندیش است.
I've shoveled snow all the morning.
من تمام صبح برف پارو کردم.
snowplough
[ snow-clearer]
برف روب
[آلت برف پاک کن ]
We had a light fall of snow.
برف سبکی بارید
effective snow melt
برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
snow ball tree
گل بدماغ
snow blower
[rotary snowplough]
برف خور
half a metre deep in snow
نیم متر زیر برف
measurement of snowfall: snow gauge
اندازهگیریمقداربارشباران
The snow crunched
[scrunched]
underfoot.
برف زیر پاهایم
[پاهایمان]
خرد شد.
The driver coaxed his bus through the snow.
راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
ablation
[melting of snow or ice]
گداز
[آب شدن]
[سطح کوه یخ یا برف]
slight drifting snow at ground level
بارشبرفاندکدرسطحزمین
heavy drifting snow at ground level
بارشبرفسنگیندرسطحزمین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com