English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
direct interelectrode capacitance فرفیت بین دو الکترد
Other Matches
capacitance فرفیت
capacitance توانایی یک عنصر برای ذخیره سازی بار الکتریکی
zero capacitance فرفیت صفر
capacitance مقاومت کور خازنی
capacitance قدرت جمع اوری
capacitance برق پذیری
capacitance فرفیت خازنی
capacitance فرفیت الکتریکی
capacitance توان
capacitance of a conductor فرفیت سیم
capacitance bridge نوعی وسیله اندازه گیری خنثی برای فرفیت
capacitance of a capacitor برق پذیری خازن
capacitance of a capacitor فرفیت خازن
capacitance meter فرفیت سنج
body capacitance فرفیت بدن
input capacitance فرفیت ورودی
input capacitance فرفیت اولیه
line capacitance فرفیت خط
output capacitance فرفیت خروجی
internal capacitance فرفیت الکترودها
winding capacitance فرفیت سیم پیچی
internal capacitance فرفیت سیم پیچی
low capacitance cable کابل با فرفیت کم
depletion layer capacitance فرفیت بند الکترونی
total electrode capacitance فرفیت کلی الکترد
grid circuit capacitance فرفیت مدار شبکه
barrier layer capacitance فرفیت بند الکترونی
capacitance of a conducting body فرفیت رسانا
direct دستورات برنامه که به صورت کد مطلق نوشته شده اند
direct راسته
direct مدیریت یا سازمان دهی
direct مستقیم یابدون شریک سوم
direct <adj.> مستقیم
direct نظارت کردن
direct مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
direct <adj.> بلافاصله
direct : دستور دادن
direct <adj.> دست اول
direct اداره کردن
direct <adj.> بدون واسطه
direct امرکردن
direct اداره کردن هدایت کردن
direct : مستقیم معطوف داشتن
direct متوجه ساختن
direct قراول رفتن
direct رهبری کردن
direct مستقیم راست راهنمایی کردن
direct هدایت کردن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
direct relationship وابستگی مستقیم
direct addressing ادرس دهی مستقیم
direct addressing نشان دهی مستقیم
direct address آدرس مستقیم
direct reading قرائت مستقیم
direct control کنترل مستقیم
direct address نشانی مستقیم
direct aggression پرخاشگری مستقیم
direct access دستیابی مسقیم
direct access دسترسی مستقیم به اطلاعات
direct admission مراجعه مستقیم به بهداری پذیرش یامراجعه مستقیم بیماران
direct connected ماشینهای بهم پیوسته
direct command فرماندهی مستقیم فرماندهی بلاواسطه تیراندازی به روش فرمان مستقیم
direct access دستیابی مستقیم
direct casting ریخته گری مستقیم
direct analysis تحلیل رهنمودی
direct access دسترسی مستقیم
direct relationship ارتباط مستقیم
direct conversion تبدیل مستقیم
direct loading مجموعه نیروهائیکه مستقیمابه ساختمان اثر میکند وشامل بارهای زنده و مرده میباشد
direct material مواد مستقیم
direct selection انتخاب مستقیم
direct selling فروش مستقیم
direct support تکیه گاه بی واسطه
direct support پشتیبانی مستقیم
direct support کمک مستقیم
direct support پشتیبانی مستقیم کردن
direct therapy درمان رهنمودی
draw direct مستقیماگ روی صحنه ونه روی بافر حافظه
direct objects که دودویی که مستقیما واحد پردازش مرکزی را عمل میکند.
direct debit سفته-وجهالزمان
direct rule حکومتایالتیومحلی
Is it a direct flight? آیا پرواز مستقیم است؟
direct dyes رنگینه های مستقیم [که بدون نیاز به دندانه بصورت مستقیم با آب و الیاف پنبه، ابریشم و پشم ترکیب داده شده و رنگ های روشن و براقی را بوجود می آورد ولی در عین حال در برابر شستشو، پایداری خوبی ندارد.]
to direct traffic through ترافیک را از طریق...هدایت کردن
direct load بارگذاری مستقیم
direct lighting روشنایی مستقیم
direct lighting روشن سازی غیرمستقیم
direct cost هزینه مستقیم
direct coupled مستقیما جفت شده
direct coupling جفتگری مستقیم
direct coupling کوپلینگ مستقیم
direct damage ضرر مستقیم
direct dye رنگینه مستقیم
direct exchange تعویض باداغی
direct exchange تعویض مستقیم مبادله مستقیم قطعات
direct file فایل مستقیم
direct file پرونده مستقیم
direct fire اتش مستقیم
direct fire هدایت کردن اتش روانه کردن اتش
direct involvement offence an committing in مباشرت
direct involvement مباشرت در جرم
direct killing قتل به مباشرت
direct labour دستمزد مستقیم
direct laying روانه کردن مستقیم
direct fire تیر مستقیم
direct objects نماش داده می شوند
direct taxation مالیات مستقیم
direct taxation اخذ مالیات بصورت مستقیم
direct current جریان مستقیم
direct current جریان برق مستقیم
direct objects برنامه کامپیوتری به صورت کد اصلی که توسط کامپایلر یا اسمبلر تولید شده است
direct current جریان یکسو
direct objects امکانی در windows.x که امکان تبدیل داده از برنامهای که OLE را پشتیبانی نمیکند دارد به طوری که به صورت شی OLE در برنامه دیگری به کار می رود
direct objects داده در یک عبارت که توسط اپراتور اجرا میشود. مراجعه شود به ARGUMENT
direct objects پانج کارت که حاوی برنامه است
direct objects چیز ماده خارجی
direct current جریان دائم
direct tax مالیات مستقیم
direct objects زبان برنامه پس از ترجمه
direct objects ترتیب عبور پیام ها از یک شی به دیگری
direct objects دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
direct objects متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
direct objects سیستم کامپیوتری که برنامهای برای آن نوشته و کامپایل شده است
direct objects فایلی که حاوی کد اصلی برای تابع یا برنامهای است
direct objects OPERAND
direct action مکانیسم عمل مستقیم درماسوره ها
direct objects چیز
direct object مفعول مستقیم
direct object مفعول بیواسطه
direct object مفعول صریح
direct hit اصابت مستقیم
direct hit گلولهای که مستقیم به هدف اصابت کند
direct hits اصابت مستقیم
direct hits گلولهای که مستقیم به هدف اصابت کند
direct objects نرم افزاری که با استاندارد COBRA اشیا را بهم متصل میکند
direct objects موضوع
direct objects شیئی
direct objects مقصود
direct pressure فشار مستقیم
direct pressure تعاقب کردن مستقیم دشمن
direct process فرایند مستقیم
direct objects مخالفت کردن
direct objects کالا اعتراض کردن
direct objects مفعول
direct processing پردازش مستقیم
direct psychotherapy روان درمانی رهنمودی
direct objects هدف
direct objects موضوع منظره
direct objects شی ء
direct quenching سخت گردانی مستقیم
direct plotting تعیین عناصر تیربدون استفاده از طرح تیر یاوسایل هدایت اتش
direct objects دلیل اوردن
direct measurement اندازه گیری مستقیم
direct objects اعتراض کردن
direct taxes مالیاتهای مستقیم
direct objects اعتراض داشتن
direct objects مورد
direct observation دیدبانی مستقیم
direct observation مستقیمامشاهده کردن
direct oration گفته یا قول مستقیم
direct outlet ابگیر مستقیم
direct plotting تعیین عناصر تیر به طورمستقیم
direct home reception پذیرشگرمستقیم
shot direct at goal شوت مستقیم به دروازه
high direct voltage فشار قوی جریان دائم
direct support unit یکان پشتیبانی مستقیم
direct potentiometric method روش پتانسیل سنجی مستقیم
direct materials costs هزینههای مواد اولیهای که مستقیما در کالا بکار برده میشود
direct chill casting ریخته گری مستقیم تبریدی
direct memory access دستیابی مستقیم به حافظه
direct arc furnace کوره قوس الکتریکی مستقیم
direct potentiometric measurement اندازه گیری پتانسیل سنجی مستقیم
direct access processing پردازش به روش دستیابی مستقیم
direct access method روش دستیابی مستقیم
direct absorption process فرایند جذب مستقیم
direct quota tion نقل عین گقته
direct quota tion نقل قول مستقیم
direct reading instrument دستگاه مستقیم خوانی
direct reading galvanometer گالوانومتر بی تبدیل
direct reading dial درجه بندی برای قرائت مستقیم
direct connect modem مدم اتصال مستقیم
direct read after write خواندن مستقیم پس از نوشتن
direct current magnet مغناطیس جریان مستقیم
direct lift control کنترل مستقیم برا
direct free kick مکث مهاجم برای فریفتن حریف
direct fire sights زاویه یا بهای تیر مستقیم دوربینهای تیر مستقیم
direct exchange items اقلام قابل تعویض مستقیم
direct distance dialing شماره گیری فاصله مستقیم
direct data entry داده دهی مستقیم
direct current generator مولد جریان مستقیم
direct current converter تبدیل گر جریان مستقیم
direct current instrument سنجه جریان مستقیم
clear and direct meaning of a text منطوق
direct coupled transistor logic سیستم منطقی که منحصرا" ازترانزیستورها به عنوان عناصر فعال استفاده میکند
direct video storage tube نگاهدارنده تصویر
direct video storage tube ثابت کننده تصویر
direct air support center مرکز پشتیبانی مستقیم هوایی
direct memory access channel کانال دستیابی مستقیم به حافظه
direct access storage device اسباب حافظه با دستیابی مستقیم دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی دستگاه انباره دستیابی مستقیم
direct-reading rain gauge اندازه مقدار بارش مستقیم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com