Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
direct rule
حکومتایالتیومحلی
Other Matches
direct
قراول رفتن
direct
متوجه ساختن
direct
: مستقیم معطوف داشتن
direct
نظارت کردن
direct
اداره کردن هدایت کردن
direct
: دستور دادن
direct
امرکردن
direct
<adj.>
دست اول
direct
<adj.>
مستقیم
direct
رهبری کردن
direct
مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
direct
مستقیم یابدون شریک سوم
direct
مدیریت یا سازمان دهی
direct
اداره کردن
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
direct
<adj.>
بلافاصله
direct
هدایت کردن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
direct
راسته
direct
<adj.>
بدون واسطه
direct
دستورات برنامه که به صورت کد مطلق نوشته شده اند
direct current
جریان دائم
direct plotting
تعیین عناصر تیر به طورمستقیم
direct plotting
تعیین عناصر تیربدون استفاده از طرح تیر یاوسایل هدایت اتش
direct current
جریان یکسو
direct current
جریان برق مستقیم
direct current
جریان مستقیم
direct killing
قتل به مباشرت
direct involvement
مباشرت در جرم
direct selection
انتخاب مستقیم
direct taxes
مالیاتهای مستقیم
draw direct
مستقیماگ روی صحنه ونه روی بافر حافظه
direct selling
فروش مستقیم
direct support
تکیه گاه بی واسطه
direct material
مواد مستقیم
direct loading
مجموعه نیروهائیکه مستقیمابه ساختمان اثر میکند وشامل بارهای زنده و مرده میباشد
direct load
بارگذاری مستقیم
direct lighting
روشنایی مستقیم
direct lighting
روشن سازی غیرمستقیم
direct support
پشتیبانی مستقیم
direct laying
روانه کردن مستقیم
direct labour
دستمزد مستقیم
direct observation
دیدبانی مستقیم
direct observation
مستقیمامشاهده کردن
direct oration
گفته یا قول مستقیم
direct support
کمک مستقیم
direct measurement
اندازه گیری مستقیم
direct support
پشتیبانی مستقیم کردن
direct therapy
درمان رهنمودی
direct outlet
ابگیر مستقیم
direct pressure
فشار مستقیم
direct dye
رنگینه مستقیم
direct address
نشانی مستقیم
direct address
آدرس مستقیم
direct addressing
نشان دهی مستقیم
direct addressing
ادرس دهی مستقیم
direct admission
مراجعه مستقیم به بهداری پذیرش یامراجعه مستقیم بیماران
direct damage
ضرر مستقیم
direct analysis
تحلیل رهنمودی
direct coupling
کوپلینگ مستقیم
direct casting
ریخته گری مستقیم
direct coupling
جفتگری مستقیم
direct command
فرماندهی مستقیم فرماندهی بلاواسطه تیراندازی به روش فرمان مستقیم
direct coupled
مستقیما جفت شده
direct connected
ماشینهای بهم پیوسته
direct control
کنترل مستقیم
direct conversion
تبدیل مستقیم
direct exchange
تعویض باداغی
direct exchange
تعویض مستقیم مبادله مستقیم قطعات
direct access
دستیابی مستقیم
direct pressure
تعاقب کردن مستقیم دشمن
direct process
فرایند مستقیم
direct processing
پردازش مستقیم
direct aggression
پرخاشگری مستقیم
direct psychotherapy
روان درمانی رهنمودی
direct quenching
سخت گردانی مستقیم
direct involvement
offence an committing in مباشرت
direct reading
قرائت مستقیم
direct fire
هدایت کردن اتش روانه کردن اتش
direct fire
تیر مستقیم
direct fire
اتش مستقیم
direct relationship
ارتباط مستقیم
direct relationship
وابستگی مستقیم
direct file
پرونده مستقیم
direct file
فایل مستقیم
direct access
دستیابی مسقیم
direct access
دسترسی مستقیم به اطلاعات
direct cost
هزینه مستقیم
direct taxation
اخذ مالیات بصورت مستقیم
direct hits
گلولهای که مستقیم به هدف اصابت کند
direct objects
متغیر سیستم خبره در یک عمل با دلیل
direct objects
دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
direct objects
ترتیب عبور پیام ها از یک شی به دیگری
direct objects
نماش داده می شوند
direct objects
که دودویی که مستقیما واحد پردازش مرکزی را عمل میکند.
direct objects
سیستم کامپیوتری که برنامهای برای آن نوشته و کامپایل شده است
direct objects
فایلی که حاوی کد اصلی برای تابع یا برنامهای است
direct objects
نرم افزاری که با استاندارد COBRA اشیا را بهم متصل میکند
direct objects
داده در یک عبارت که توسط اپراتور اجرا میشود. مراجعه شود به ARGUMENT
direct objects
OPERAND
direct action
مکانیسم عمل مستقیم درماسوره ها
direct hits
اصابت مستقیم
direct hit
گلولهای که مستقیم به هدف اصابت کند
direct hit
اصابت مستقیم
direct object
مفعول صریح
direct object
مفعول بیواسطه
direct object
مفعول مستقیم
direct objects
چیز
direct objects
برنامه کامپیوتری به صورت کد اصلی که توسط کامپایلر یا اسمبلر تولید شده است
direct objects
زبان برنامه پس از ترجمه
direct objects
امکانی در windows.x که امکان تبدیل داده از برنامهای که OLE را پشتیبانی نمیکند دارد به طوری که به صورت شی OLE در برنامه دیگری به کار می رود
direct objects
موضوع
direct objects
شیئی
direct objects
مخالفت کردن
direct objects
کالا اعتراض کردن
direct objects
مفعول
direct objects
هدف
direct objects
موضوع منظره
direct objects
شی ء
direct objects
اعتراض داشتن
direct objects
پانج کارت که حاوی برنامه است
direct objects
چیز ماده خارجی
direct objects
دلیل اوردن
direct objects
اعتراض کردن
direct objects
مقصود
direct debit
سفته-وجهالزمان
Is it a direct flight?
آیا پرواز مستقیم است؟
direct objects
مورد
direct taxation
مالیات مستقیم
direct dyes
رنگینه های مستقیم
[که بدون نیاز به دندانه بصورت مستقیم با آب و الیاف پنبه، ابریشم و پشم ترکیب داده شده و رنگ های روشن و براقی را بوجود می آورد ولی در عین حال در برابر شستشو، پایداری خوبی ندارد.]
to direct traffic through
ترافیک را از طریق...هدایت کردن
direct tax
مالیات مستقیم
direct access
دسترسی مستقیم
rule out
جلوگیری کردن
to rule out
خارج کردن
rule out
ممنوع ساختن
rule out
غیر محتمل شمردن
rule off
ته دفتر را بستن
rule off
بستن حساب
rule out
ردکردن
to go by a rule
ازقانونی پیروی کردن
rule over
حکمرانی کردن
rule out
خط زدن
there is a rule that...
که باید.....
three second rule
قانون 3 ثانیه در بسکتبال
to rule out
رد کردن بی ربط دانستن
to rule out
غیر قابل دانستن
to rule off
موازنه کردن
rule of three
قاعده اربعه متناسبه
over rule
مسلط شدن
rule
[on something]
حکم
[در]
[مورد]
[برای]
موضوعی
rule
[on something]
دستور
[در]
[مورد]
[برای]
موضوعی
It's a rule that ...
قانون است که ...
to rule something out
چیزی را غیر محتمل شمردن
to rule something out
چیزی را غیر قابل دانستن
over rule
باطل کردن
there is a rule that...
قانونی هست
five second rule
قانون 5 ثانیه
to rule on something
حکم کردن در موضوعی
[قانون]
else rule
قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
as a rule
<idiom>
معمولا ،طبق عادت
rule out
<idiom>
حذف کردن
to rule something out
چیزی را بی ربط دانستن
rule
قانون
rule
خط کش
rule
گونیا
rule
حکم کردن
rule
اداره کردن
rule
حکومت کردن
rule
فرمانروایی
rule
بربست قانون
rule
حکم
rule
دستور
rule
قاعده
by rule
رسما
rule
نشان راه
rule
موقعیتهایی که یک تابع را شرح می دهند
as a rule
معمولا
rule
نرم افزاری که قوانین و دانش خبره را در یک موضوع مشخص برای داده کاربر برای حل مشکل اعمال میکند
rule
حکومت سلطه
by rule
طبق مقررات
rule
نظامات حکمرانی یاحکومت کردن
direct lift control
کنترل مستقیم برا
direct fire sights
زاویه یا بهای تیر مستقیم دوربینهای تیر مستقیم
direct reading dial
درجه بندی برای قرائت مستقیم
direct access method
روش دستیابی مستقیم
direct current instrument
سنجه جریان مستقیم
direct current magnet
مغناطیس جریان مستقیم
direct reading galvanometer
گالوانومتر بی تبدیل
direct absorption process
فرایند جذب مستقیم
direct access processing
پردازش به روش دستیابی مستقیم
direct quota tion
نقل قول مستقیم
high direct voltage
فشار قوی جریان دائم
direct reading instrument
دستگاه مستقیم خوانی
direct exchange items
اقلام قابل تعویض مستقیم
direct home reception
پذیرشگرمستقیم
direct data entry
داده دهی مستقیم
direct distance dialing
شماره گیری فاصله مستقیم
direct free kick
مکث مهاجم برای فریفتن حریف
direct interelectrode capacitance
فرفیت بین دو الکترد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com