English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 154 (8 milliseconds)
English Persian
discharging from an obligation or a debt ابراء ذمه
Other Matches
self discharging رهاکننده خویش
discharging پرداخت
self discharging خود بخودترشح کننده
self discharging ازاد سازنده نفس خود
discharging تادیه
discharging طاق
discharging wharf اسکله تخلیه
discharging arch جهازه
discharging arch طاق دزد
discharging berth اسکله تخلیه
obligation اجبار
obligation مجبور کردن
obligation سند وام
obligation ذمه
obligation تعهدات
of obligation فرض
i am under obligation to him من ممنون او هستم
of obligation الزام اور
of obligation واجب
obligation اوراق قرضه
obligation الزام
of obligation اجباری
under an obligation مشغول الذمه
obligation عهد
i am under obligation to him زیر بارمنت او هستم
obligation التزام
obligation محظور
obligation وفیفه
obligation تعهد
transfer of obligation حواله مدنی
extinction of an obligation انقضاء تعهد
to discharge of an obligation از دینی مبرا کردن
unliquidated obligation تعهدات پرداخت نشده
unilateral obligation ایقاع
termination of an obligation انقضاء تعهد
unliquidated obligation هزینههای پرداخت نشده
fulfilment of an obligation اجرای تعهد
offset of one obligation against another تهاتر حاصل شدن بین دو دین یا دو تعهد
release from the obligation ابراء دین
mature obligation تعهد حال
interstate obligation الزامات بین الدول
service obligation تضمین خدمت
To confer an obligation upon somebody . بر سر کسی منت گذاشتن
substitution of a different obligation تبدیل تعهد
release from the obligation ابراء ذمه متعهد
substitution of an obligation تبدیل تعهد
secondary obligation تعهدات ثانویه
fulfilment of the obligation وفای به عهد
fulfilment of an obligation وفاء بعهد
fulfilment of an obligation ایفاء تعهد
primery obligation تعهدات اولیه
discharge of an obligation سقوط تعهد
cleared from obligation بری الذمه
clearance from obligation برائت ذمه
clear from obligation بری الذمه
breach of an obligation تخلف از تعهد
To lay oneself under an obligation. ریش گروگذاشتن
in debt بدهکار
to be in debt مقروض بودن
debt قرض
to be in debt بدهی داشتن
debt بدهکاربودن
debt غین
debt بدهی داشتن
debt وام
debt بدهی
debt دین
to get into debt بدهکارشدن
to get into debt وام پیداکردن
to get into debt بدهی پیداکردن
debt قصور
the d. of a debt پرداخت بدهی
private debt بدهی خصوصی
present debt دین حال
proof of debt دلیل طلب
run in debt قرض بهم رساندن
proof of debt سندی که از طرف بستانکار شخص ورشکسته یامتوفی یا شرکت در حال تصفیه ارائه میشود
public debt قرضه عمومی
public debt بدهی دولت
preferential debt دین ممتازه
specialty debt تعهدات مستند به اسناد رسمی
debt relief بخشش بدهکای
debt forgiveness بخشش بدهکای
debt cut بخشش بدهکای
debt rescheduling تجدید نظر در شرایط وام
verification of debt تشخیص مطالبات
To be in debt up to ones ears. غرق بدهی بودن
debt cut صرف نظر از بدهکاری
to run into debt قرض بالا آوردن
debt perpetrator مرتکب بدهی
debt perpetrator خطاکار در بدهی
debt relief صرف نظر از بدهکاری
debt forgiveness صرف نظر از بدهکاری
To be up to ones ears in debt. تا خرخره درقرض بودن
payment of an debt وفاء دین
bad debt طلب لاوصول حساب ذخیرهای که برای جبران مطالبات لاوصول نگهداری میشود
debt collector کارگزاروصول طلب
debt discount تفاوت ارزش اسمی بدهی واصل مبلغ
debt enforcement درخواست طلب وصول
debt finance افزایش سرمایه از طریق فروش سهام تامین محل برای پرداخت قروض و دیون
debt limit حداکثر مبلغی که یک واحددولتی میتواند مدیون گردد وبیش از ان مجاز نیست
debt of honour وام شرافتی
debt of honour بدهی که پرداخت ان به خوش حسابی بدهکار بستگی دارد
debt of nature مرگ
debt of nature اجل
debt of record بدهی قانونی record of court محکوم به
debt outstanding وام معوقه
debt collector وصول کننده طلب
bad debt طلب غیر قابل وصول
acknowladgement of debt قبول بدهی
acknowledgement of debt اقرار به بدهی
an active debt بدهی با ربح
arrears of debt دیون معوقه
attachment of debt توقیف طلب
consolidated debt بدهی یک کاسه شده
crown debt وام بدولت
crown debt طلب دولتی بستانکاری دولتی
debt advice اعلامیه بدهکار
debt balance مانده بدهکار
debt burden بار بدهی
debt service پرداخت اصل و فرع
deep in debt تا گردن زیر بدهی
judgment debt محکوم به مالی
judgement debt محکوم به
judgement debt دادخواسته
national debt قرضه ملی
national debt بدهی ملی
national debt قرض ملی
net debt بدهی خالص
debt of record دین قانونی
oxygen debt بدهی اکسیژن
oxygen debt وام اکسیژن
passive debt وام بی بهره
payment of a debt اداء دین
indgement debt محکوم به
immersed in debt گرفتاربدهی
up to the eyes in debt تا گردن زیر بدهی
execution for debt اقدام برای طلب وصول
floating debt بدهی متغیر
funded debt وام تنخواه دار
good debt طلب وصول شدنی
funded debt وامی که دربرابران وجوهی رااختصاص داده باشند
immersed in debt فرو رفته در فرض
debt collecting agency نماینده وصول مطالبات
national debt burden بار قرضه ملی
i paid the debt plus interest بدهی را با بهره ان دادم
debt income ratio نسبت قروض به درامد ملی
To be in the red . To contract a debt . قرض بالاآوردن
debt collection for realisation property pledged of وصول طلب با نقد کردن وثیقه
to pay off a debt [mortgage] بدهی [رهنی] را قسطی پرداختن
simple content debt دین ناشی از قرارداد شفاهی
debt due at a future time دین موجل
Better to go to bed supperless than to rise in debt. <proverb> گرسنه خوابیدن بهتر است تا در قرض بیدار شدن.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com