English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 148 (2 milliseconds)
English Persian
easy style انشای روان
easy style سبک سلیس
Other Matches
style سلیقه
style ترکیب [سازمانی یا سیستمی]
style قلم
style میله متداول شدن
style آرایش [سازمانی یا سیستمی]
style نامیدن
style فاهر , نوشتار, اندازه قلم , رنگ , فضا و حاشیههای متن در نوشته فرمت شده
style سبک بافت
style خامه سبک نگارش
style روش
style شیوه
old-style روش گاهشماری قدیمی
style ساخت [سازمانی یا سیستمی]
there is no style about her لباس یا وضعش متداولی است
there is no style about her ندارد
there is no style about her سرووضعش زیبایی
old-style حروف باریک و خمیده به جلو
style معمول کردن مد کردن
style سبک
style سبک متداول
line style سبک خط
life style سبک زندگی
Mejidian style طرح مجید [این طرح جلوه ای از طرح محرابی و ترکیب با گل فرنگ است که بدلیل علاقه عبدالمجید، سلطان ترکیه به این طرح آنرا به او نسبت داده اند.]
in a narrative style بشکل روایت
in a narrative style بسبک داستان
cramp one's style <idiom> محدودکردن صحبت یارفتارشخصی
elegant style انشا فریف
finish style طرز قرار گرفتن پا نزدیک نقطه پرتاب نیزه
To go out of fashion (style). بدام افتادم
orientalizing style سبک شرقی
style of architecture سبک معماری
style sheet الگویی که برای تولید خودکار نحوه یا نوع یک متن مثل روش کار , کتاب , برنامه ,... از پیش فرمت و قالب بندی شده باشد
style sheet مجموعه تعاریف
style sheet ورق تعاریف
type style سبک فونت
severe style شیوه جدی
pointed style سبک قوس تیزه دار
point style شیوه معماری که نشان برجسته ان طاقهای نوک تیزاست
orientalizing style شیوه خاورمابی
ease of style روانی انشا
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
cognitive style سبک شناختی
brush style قالب قلم
brush style طرح قلم
bald style روش و مکتب ساده وبی لطافت
Isabellian style سبک ایزابلین
Hirsau style [نوعی معماری به سبک رومی در آلمان و استرالیا]
Indian style [سبک معماری هندی متاثر از فرهنگ غربی]
Isabellino style سبک ایزابلین
Lancet style [سبک گوتیکی اواخر قرن نوزده مرسوم به سبک نیزه ای]
Lombard style سبک لومبارد
managerial style سبک مدیرانه
ease of style سبک سلیس
Federal style سبک معماری فدرال
English style [نوعی سبک قرن بیستم در انگلستان و شمال آمریکا]
castle style [نوعی معماری قرن هجدهم میلادی با کنگره و مزغل و پله های مارپیچی]
cathedral style [احیای سبک گوتیک در اوایل قرن نوزدهم میلادی]
chateau style [سبک معماری قرن نوزدهم فرانسه که ترکیب سبک های گوتیک و رنسانس بود.]
court style سبک کورت [دوره جدیدتری از سبک گوتیک شعاع ساز و گوتیک در فرانسه]
dragon style [سبک دراگون که سبک هنری وایکینگ های اسکاندیناوی بوده است.]
to not have it easy [موقعیت] ساده نیست [برایشان]
Take it easy! <idiom> سخت نگیر!
Easy come,Easy go . <proverb> سهل آمده ,سهل مى رود .
take it easy <idiom> ساده بگیر
get off easy <idiom>
easy come, easy go <idiom> باد آورده را باد میبرد
easy-going <idiom> صبور وآسوده بودن
let down easy <idiom> پاسخ منفی به طرز خوشآیندی
to go easy on somebody [something] با کسی [چیزی] مهربان [آهسته] [ملایم] رفتار کردن
to get off easy بدون سختی رها یافتن
easy <adj.> آسان گیر
to go easy on somebody [something] خیلی ایراد نگرفتن [انتقادی نبودن] از کسی [در مورد چیزی]
to get off easy بدون جریمه سنگین رها یافتن
easy-going <adj.> آسان گیر
easy <adj.> راحت [آسان گیر]
easy-going <adj.> راحت [آسان گیر]
to get off easy بدون آسیب رها یافتن
Easy does it . یواش یواش ( آرام وبدون عجله )
easy of d. گوارا
easy بی زحمت اسوده
Easy come, easy go. باد آورده را باد می برد
It is easy for me. برایم خیلی آسان است
easy ملایم
It is too easy for me. برایم مثل آب خوردن است
easy پاس اسان
easy does it <idiom> دریک چشم بهم زدن
easy روان
to take it easy کار را اسان گرفتن
easy سلیس
easy سهل
easy اسان
easy of a دردسترس
easy of a زودیاب
easy to use آنچه قابل فهم و انجام باشد
Take it easy! سخت نگیر !
easy of d. زودهضم
easy going بی قید
easy going سهل انگار
easy-going بی قید
easy-going سهل انگار
to take it easy جوش نزدن
context style of a expression سیاق عبارت
Italian Villa style [سبک التقاطی مورد استفاده در قرن نوزدهم بومی ایتالیا]
easy chair صندلی راحت
easy of belief زودباور
easy money پول ارزان
easy peasy <adv.> <idiom> خیلی ساده [اصطلاح روزمره]
easy commodity کالای نا مرغوب
easy circumstances زندگی راحت
easy to obtain سهل الحصول
easy to obtain زودیاب
easy money پول فراوان ترکیب نرخ پایین بهره وموجودی فراوان اعتبار
easy money پولی که براحتی بدست اید
easy chairs صندلی راحت
nothing great is easy هیچ کاری بزرگی اسان نیست
easy touch زیرک-زبل
It is quite easy when you get ( have ) the knack of it . وقتیکه فن کار را بدانی آسان می شود
on easy street <idiom> پول کافی برای زندگی راحت داشتن
free and easy <idiom> غیر رسمی
free-and-easy غیررسمی غیرجدی
on easy street <idiom> در رفاه
on easy street <idiom> در ناز و نعمت
as easy as abc <idiom> مثل آب خوردن
stand easy در جا راحت باش
stand easy در جا راحت باش بایستید
easy paced راهوار خوش گام
easy term کوتاه مدت
easy to forgive زودبخشنده
easy peasy <adv.> <idiom> مثل آب خوردن [اصطلاح روزمره]
easy to forgive باگذشت
it promisews to be easy امید میرود اسان باشد
it promisews to be easy چنین مینماید که اسان است
attacking [style of play, player] <adj.> مهاجم
attacking [style of play, player] <adj.> حمله
His style of writing is rather colourless and lifeless. سبک نویسندگیش خشک وبی روح است
attacking [style of play, player] <adj.> تهاجمی
To lead an easy life . زندگی ساده ای داشتن
easy money policy سیاست گشایش پول
To take things easy(lightly) کارها را آسان گرفتن
Take it easy. calm down. cool down. جوش نزدن ( سخت نگیر )
His manners are free and easy. خیلی خودمانی است
With an easy mind (conscience). با خیال (وجدان ) راحت
She has had a windfall . She has come into some easy money . پول مفت گیرش آمده
The exam was too easy for words . امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
It is no easy matter . Its quite a job. کار سهل وساده ای نیست
He is on easy street . He is in clover. His bread is buttered on both sides . نانش توی روغن است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com