Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
equivalent knowledge credit
تصدیق دانش علمی
equivalent knowledge credit
تصدیق اعتبار علمی
Other Matches
equivalent
مساوی
equivalent
هم ارز
equivalent
همچند
equivalent
مترادف هم معنی
is equivalent to
برابراستبا
equivalent
هم قیمت
equivalent
هم بها
equivalent
برابر مشابه
equivalent
مثل
equivalent
هم ارزی
equivalent
برابری
equivalent
همان مقدار را داشتن یا مشابه بودن
equivalent
همسنگ
equivalent to
در حکم
equivalent
معادل
grade equivalent
معادل کلاسی
equivalent weight
وزن معادل
tnt equivalent
معادل با قدرت انفجار تی ان تی
equivalent forms
صورتهای هم ارز
gramme equivalent
هم ارز گرمی
gram equivalent
هم ارز گرمی
equivalent weight
وزن هم ارز
equivalent protons
پروتونهای هم ارز
acid equivalent
هم ارزشیمیایی اسید
acid equivalent
معادل شیمیایی اسید
moisture equivalent
ضریب تعادل رطوبتی
neutralization equivalent
هم ارز خنثی شدن
equivalent conduction
رسانش هم ارز
sand equivalent
همسنگ ماسه
sand equivalent
درجه ماسهای بودن خاک
equivalent conductance
رسانایی هم ارز
saponification equivalent
هم ارز صابونی شدن
t equivalent circuit
مدار معادل " T "
chemical equivalent
هم ارز شیمیایی
equivalent airspeed
سرعت تنظیم شده
equivalent airspeed
سرعت پیش بینی شده
equivalent circuit
مدار معادل
electrochemical equivalent
هم ارز الکتروشیمیایی
ecological equivalent
هم ارزی بوم شناختی
equivalent area
سطح معادل
epileptic equivalent
صرع واره
limiting equivalent conductance
رسانایی اکی والان حد
equivalent service rounds
گلولههای معادل گلوله جنگی
mechanical equivalent of heat
هم ارز مکانیکی گرما
equivalent binary digits
ارقام دودویی هم ارز
equivalent diode voltage
ولتاژ لامپ دو قطبی هم ارز
equivalent binary digits
ارقام دودویی معادل
age equivalent scale
مقیاس معادل سنی
equivalent diode of a triode
لامپ دو قطبی هم ارز چندقطبی
equivalent service rounds
گلوله معادل
fair equivalent remuneration
اجرت المثل
centrifugal moisture equivalent
مقدار ابی که توسط دستگاه سانتریفوژ از یک نمونه خاک مرطوب گرفته میشود
gram equivalent weight
وزن هم ارز- گرم
gram equivalent weight
وزن گرمی هم ارز
immediate knowledge
معرفت بیواسطه
knowledge
آگاهی
knowledge
علم
self knowledge
خوداگاهی
i have no knowledge of it
هیچ اگاهی از ان ندارم اطلاعی از ان ندارم
knowledge
دانایی
knowledge
دانش
knowledge
ادراک
knowledge
شناخت
knowledge
شناخت
knowledge
علم
it came to my knowledge
من ازان اگاهی یافتم مرامعلوم گردید
knowledge
شناسایی
to my knowledge
<adv.>
تا اونجایی که من میدونم
knowledge
اطلاع
knowledge
بصیرت
knowledge
اگاهی
knowledge
دانایی علم
knowledge
وقوف
knowledge
معرفت
knowledge
دانش
knowledge
نرم افزاری که دانش
to a knowledge
کسب معرفت کردن
knowledge
آنچه دانسته است
knowledge
طراحی و نوشتن سیستمهای کامپیوتر خبره
knowledge
وسایل و قوانین خبره را درباره یک موضوع مشخص اعمال میکند روی داده کاربر برای کمک به حل مشکل
knowledge
دستورات و دانش خبره را در یک فیلد مشخص اعمال میکند
knowledge
سیستم کامپیوتری که عکس العملهای ذخیره سازی
to a knowledge
دانش اندوختن
high frequency equivalent circuit
مدار معادل فرکانس بالا
equivalent circuit of a contact rectifie
مدار هم ارز یکسوکننده مجاورتی
equivalent diode of a multielectrode val
لامپ دو قطبی هم ارز چندقطبی
height equivalent of theroretical plate
ارتفاع معادل بشقابک نظری
chemical shift equivalent protons
پروتونهای با جابجایی شیمیایی برابر
chemical shift non equivalent protons
پروتونهای با جابجایی شیمیایی نابرابر
domain knowledge
دانش محیط کاربرد
general knowledge
علم اجمالی
rudimentary knowledge
دانش مقدماتی یا نخستین
relativity of knowledge
نسبی بودن دانش
reservoir of knowledge
مخزن یا گنج دانش
meta knowledge
اگاهی غیرنمادین
knowledge work
کار اطلاعاتی
knowledge representation
نمایش معلومات
He did it with his fathers knowledge.
با اطلاع پدرش اینکار راکرد
to reach for knowledge
برای یافتن
to reach for knowledge
دانش کوشیدن
knowledge representation
بازنمود دانش
knowledge representation
نمایش دانش
empirical knowledge
معرفت تجربی
It is common knowledge that ...
این را همه کس بخوبی میدانند که ...
To acquire knowledge.
دانش فرا گرفتن
His knowledge has no limits.
دانش اوحد واندازه ای ندارد
knowledge of results
اطلاع از نتایج
knowledge of persons
شناسایی اشخاص
knowledge of a language
دانستن زبانی
knowledge base
پایگاه اگاهی
carnal knowledge
بغل خوابی
carnal knowledge
جماع
carnal knowledge
مجامعت
indirect knowledge
معرفت غیرمستقیم
knowledge acquisition
آگاهی یابی
knowledge acquisition
دانشیابی
knowledge acquisition
کسب معلومات
knowledge base
پایگاه معلومات
knowledge domain
قلمرو اگاهی
knowledge domain
قلمرو دانش
knowledge is power
دانایی توانایی است توانابودهرکه دانابود
knowledge industries
صنایع اطلاعاتی
knowledge engineering
مهندسی معلومات
every branch of knowledge
هرشاخه ازعلوم
knowledge base
پایگاه دانش
expert knowledge
تخصص
knowledge engineer
مهندسی دانش
global knowledge
اطلاع سراسری
knowledge engineer
مهندسی اگاهی
personal knowledge of the judge
علم قاضی
Madrklmh that every human being is conscious knowledge
مادرکلمه است که هر انسان اگاه به آن آشنایی کامل دارد
Zeal without knowledge is a runaway horse .
<proverb>
جانفشانى و تعصب جاهلانه ,همچون اسبى افسار گسیخته است .
The way the robbery was committed speaks of inside knowledge.
روشی که سرقت مرتکب شده بود منجر از آگاهی درونی می شود .
credit
نسیه
credit
وعده مهلت
credit
اجل
It is to our credit.
باعث روسفیدی ماست
credit available
اعتبار قابل استفاده
under the credit
تحت اعتبار
credit
اعتبار
on credit
پسادست
on credit
نسیه
credit
بستانکار
credit
ستون اعتبار در حسابداری دوبل به حساب بستانکاری کسی گذاشتن
credit
خرید وفروش اعتباری
credit
درستون بستانکار وارد کردن
credit
نسبت دادن
credit
اعتقاد کردن
credit
ستون بستانکار نسیه
credit
امتیاز
credit
ابرو
credit
اعتبار مالی
credit
طلب
credit notes
برگ بستانکار
on credit month's
وام با وعده ..... ماهه
open credit
اعتبار نامحدود
open credit
اعتبار بدون ضمانت نامه
credit notes
صورت وضعیت اعتباری
pyramid of credit
هرم اعتبارات
ration credit
تضمین سلامت مواد غذایی جیره ارتش
credit notes
اعلامیه بستانکاری
credit note
سند بدهی
revocable credit
اعتبار قابل برگشت
revolving credit
اعتبار گردان
movement credit
وقت پیش بینی شده و تعیین شده برای حرکت یک ستون
movement credit
نوبت حرکت
credit notes
سند بدهی
agricultural credit
اعتبار کشاورزی
letter of credit
اعتبارنامه
letter of credit
ورقه اعتبار
letter of credit
اعتبار اسنادی
letter of credit
برگه اعتبار
letter of credit
اعتبار نامه بانکی
man of credit
شخص معتبر
advising of credit
ابلاغ اعتبار
acceptance credit
اعتبار قابل استفاده به وسیله قبولی نویسی
ammunition credit
سهمیه مهمات
revolving credit
اعتبار قابل تجدید
credit transfers
انتقال اعتبار
credit transfer
پرداخت ازطریق انتقال
enter to someone's credit
به بستانکار حساب کسی گذاشتن
transferable credit
اعتبار قابل انتقال
transferable credit
اعتباراسنادی قابل انتقال
transferable credit
اعتبارقابل واگذاری
validity of the credit
معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
credit transfer
انتقال اعتبار
credit account
حساب اعتباری
I did the work ,but he got the credit.
کار رامن انجام دادم ولی امتیازش ر ااوگرفت
trade credit
اعتبار تجاری
to give credit to
باورکردن تصدیق کردن
to give credit to
اعتباردادن
credit transfers
پرداخت ازطریق انتقال
roll over credit
اعتبار گردان
credit note
برگ بستانکار
credit note
صورت وضعیت اعتباری
credit note
اعلامیه بستانکاری
credit cards
کارت اعتباری
sell on credit
نسیه فروختن
settlement of credit
تسویه اعتبار
short credit
اعتبار کوتاه مدت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com