Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (11 milliseconds)
English
Persian
exposure time
زمان نوردهی
exposure time
زمان پرتوگیری
exposure time
زمان پرتودهی
Search result with all words
time exposure
مدت بازماندن دیافراگم دوربین عکاسی
exposure-time scale
صفحهزمانانفجار
Other Matches
exposure
پیدا شدن
exposure
کشف شدن
exposure
در معرض دید قرار گرفتن فاهر شدن فهور
exposure
ارائه
exposure
اشکاری افشاء
exposure
درمعرض گذاری
exposure value
دریچهانفجار
exposure
فاهر شدن عکس
exposure
نمایش
exposure
در معرض نهادن
exposure
نوردهی
exposure
پرتوگیری
exposure
پرتودهی
indecent exposure
نمودار سازی تن برهنه درپیش مردم
inductive exposure
پیوست القائی
indecent exposure
نمایش
[افشاء]
بی حیا
exposure of a crime
کشف جرم
exposure mode
دکمهتغیرفیلم
exposure station
ایستگاه عکاسی هوایی
exposure suit
لباس محافظ
exposure to cold
درمعرض سرما بودن
exposure dose
مقدار دوز مصرفی
exposure dose
دوزدریافتی
exposure station
ایستگاه هوایی
exposure scale
جدول پرتوگیری
[عکاسی]
exposure meter
دستگاه سنجش نوردهی نورسنج
radiant exposure
پخش حرارت یا انرژی حرارتی
radiant exposure
وسیله عکسبرداری مادون قرمز یا انرژی حرارتی
thermal exposure
میزان جذب حرارت
thermal exposure
در معرض حرارت قرار گرفتن
aperture/exposure value display
دهانهنمایشیمقدارنمایش
exposure adjustment knob
دکمه نمایش تعداد فیلم
multiple exposure mode
چندحالته
operation exposure guide
حداکثر دوز اتمی قابل قبول یاقابل دریافت
I'll let you know when the time comes ( in due time ) .
وقتش که شد خبر میکنم
at the same time
ضمنا"
time will tell
در آینده معلوم می شود
take your time
عجله نکن
down time
مدت از کار افتادگی
at this time
<adv.>
درحال حاضر
[عجالتا]
[اکنون ]
[فعلا]
It's time
وقتش رسیده که
behind time
بی موقع
behind time
دیر
against time
تایم گیری
at the same time
در ان واحد
one-time
سابق
at the same time
در عین حال
since that time. thereafter.
ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
even time
دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
from time to time
<idiom>
گاهگاهی
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
There is still time before I go.
هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
against time
رکوردگیری
What time is it?What time do you have?
ساعت چند است
At the same time .
درعین حال
Our time is up .
وقت تمام است
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
keep time
<idiom>
زمان صحیح رانشان دادن
keep time
<idiom>
نگهداری میزان و وزن
on time
<idiom>
سرساعت
There is yet time.
هنوز وقت هست.
at another time
در زمان دیگری
take off (time)
<idiom>
سرکار حاضر نشدن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
time out
<idiom>
پایان وقت
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
have a time
<idiom>
به مشکل بر خوردن
some other time
دفعه دیگر
[وقت دیگر]
for the time being
<idiom>
برای مدتی
down time
مرگ
down time
زمان تلف
down time
زمان توقف
time after time
<idiom>
مکررا
down time
زمان بیکاری
down time
وقفه
down time
زمان تلفن شده
One by one . One at a time .
یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time .
یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
about time
<idiom>
زودتراز اینها
all the time
<idiom>
به طور مکرر
do time
<idiom>
مدتی درزندان بودن
in no time
<idiom>
سریعا ،بزودی
some time
یک وقتی
once upon a time
روزی
on time
مدت دار
old time
قدیمی
off time
مرخصی
off time
وقت ازاد
mean time
ساعت متوسط
mean time
زمان متوسط
many a time
بارها
many a time
چندین بار
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to keep time
موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
to know the time of d
هوشیاربودن
to know the time of d
اگاه بودن
once upon a time
روزگاری
once upon a time
یکی بودیکی نبود
one at a time
یکی یکی
some time
مدتی
some time or other
یک وقتی
some time or other
یک روزی
she is near her time
وقت زاییدنش نزدیک است
specified time
وقت معین
there is a time for everything
هرکاری وقتی
there is a time for everything
دارد
time and again
چندین بار
time and again
بکرات
time in
ادامه بازی پس از توقف
time is up
وقت گذشت
out of time
بیجا
out of time
بیموقع
just in time
روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
just in time
درست بموقع
one-time
پیشین
one-time
قبلی
from time to time
هرچندوقت یکبار
from time to time
گاه گاهی
from this time forth
ازاین ببعد
from this time forth
زین سپس
from this time forth
ازاین پس
for the time being
عجالت
out of time
بیگاه
four-four time
چهارهچهارم
three-four time
نت
two-two time
نتدودوم
f. time
روزهای تعطیل دادگاه
all-time
بالا یا پایینترین حد
all-time
بیسابقه
all-time
همیشگی
it is time i was going
وقت رفتن من رسیده است
in time
بجا
in time
بموقع
in the time to come
اینده
in the time to come
در
in the mean time
ضمنا
two time
دو حرکت ساده
in no time
خیلی زود
up time
زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
i time
time Instruction
what time is it?
چه ساعتی است
what is the time?
چه ساعتی است
what is the time?
وقت چیست
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
time
مدروز
time
زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time
زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time
آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
time
زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time
وقت قرار دادن برای
at any time
<adv.>
درهمه اوقات
time out
ساعت غیبت کارگر
time out
وقفه فاصله
time out
ایست
time out
تایم
time
زمانه
time
هنگام
time out
مهلت
time out
معتبر نبودن پس از یک دوره زمانی
any time
<adv.>
هر بار
at any time
<adv.>
همیشه
time
روزگار
time
فرصت موقع
time
دفعه وقت چیزی رامعین کردن
time
ایام
time
عهد
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time
مدت
for the first
[last]
time
برای اولین
[آخرین]
بار
time
TIفرمان E
time
اندازه گیری زمان یک عملیات
time
زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
What have you been up to this time?
حالا دیگر چه کار کردی ؟
[کاری خطا یا فضولی]
any time
<adv.>
درهمه اوقات
any time
<adv.>
همیشه
at any time
<adv.>
هر بار
time
وقت
time
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time
ساعتی
time
وقت معین کردن
time
زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time
روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time
1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time
تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time
خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time
[s]
<adv.>
دفعه
time
[s]
<adv.>
بار
time
فرصت
time
سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time
تایم
time
ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time
سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time
مرورزمان را ثبت کردن
time
انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
time
زمان
time
ثیر قرار میدهد
time
گاه
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
زمانی موقعی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com