Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English
Persian
final coordination line
اخرین خط هماهنگیها
Other Matches
fire coordination line
خط هماهنگی اتش هلی کوپترها و نیروهای هوابردو نیروهای الحاقی
final protective line
خط اخرین اتشهای حفافتی اخرین خط حفافتی
final bomb release line
اخرین خط رهایی بمب اخرین خط پرتاب بمب
coordination
هم اهنگی
coordination
هماهنگ سازی
coordination
هماهنگی
coordination
تشریک مساعی تطبیق دادن هم اهنگ کردن
coordination
کوئوردیناسیون
coordination
سازماندهی کارهای پیچیده همزمان کردن دو یا چند فرآیند
coordination sphere
فضای کوئوردیناسیون
coordination number
عدد کوئوردیناسیون
fire coordination
تطبیق اتش
fire coordination
هماهنگ کردن اتش تطبیق کردن اتشها
flight coordination
هماهنگ کردن پرواز هماهنگی پرواز
staff coordination
هماهنگی ستادی
close coordination
همکاری نزدیک
close coordination
هماهنگی نزدیک
neuromuscular coordination
هماهنگی عصبی- عضلانی
inductive coordination
توافق بین تولیدکننده توان الکتریکی و تولیدکننده ارتباط به روش کاهش واسط های اجباری
coordination geometry
هندسه کوئوردیناسیون
coordination compounds
ترکیبات کوئوردیناسیون
coordination chemistry
شیمی کوئوردیناسیون
fire support coordination
تطبیق اتش
fire support coordination
هماهنگ کردن پشتیبانی اتش تطبیق پشتیبانی اتش
area coordination group
گروه هماهنگ کننده عملیات منطقه
eye hand coordination
هماهنگی چشم و دست
final value
ارزش نهایی
final
رسیدن به انتهای یک دوره زمانی
final
قطعی
final
تهایی
final
مسابقه نهایی
final
فینال
final
غایی
final
قاطع
final
غایی قطعی
final
نهایی
final
پایانی
final
اخرین
final
نهائی
final set
حالتی که بتن بطور کامل گرفته و بقدرکافی سخت شده که بتوان قالب براری نمود
final payment
پرداخت نهایی
final price
قیمت نهائی
final drive
چرخ گرداننده نهایی شنی
final position
وضعیت نهایی
final report
گزارش نهایی
final price
اخرین قیمت
final process
دستور اجرای حکم
final drive
محرکه محور عقب
final result
نتیجه نهایی
final payment
پراخت نهائی
final heading
مسیر پرواز نهایی
final goods
کالا برای مصرف نهائی
final heading
سمت پرواز یا حرکت نهایی
final shaving
پرداخت
[کوتاه کردن نهایی پرزها]
final instrument
معادل act final
final state
حالت پایانی
final invoice
صورت حساب نهایی
final judgement
حکم نهایی
final measurement
اندازه گیری نهایی
final goods
کالای نهائی
final protocol
مقاوله نامه یا موافقتنامه نهایی
final assembly
نصب نهایی
final assembly
مونتاژ نهایی
final approach
مسیر نهایی فرود
final act
سندی است که در پایان کار کنفرانس تنظیم میشود وخلاصه کارهای کنفرانس ونتایج حاصله از آن و تعهدات و موافقتهای ناشیه از آن ونیز مسائلی که جنبه فرعی دارند مانند توصیه ها وارزوهای اعضا کنفرانس را در بردارد
final act
قطعنامه
final act
سند نهایی
final acceptance
آزمایش قبولی نهایی ناو
final award
رای قطعی
semi-final
مسابقات نیم پایانی
semi-final
نیم پایانی
semi-final
نیمه نهایی
final cinditions
شرایط پایانی
Cup Final
بازیفینال
final approach
مسیرنهایی فرود هواپیما
quarter final
یک چهارم نهایی
quarter-final
یک چهارم نهایی
Is that your final word ?
همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
And that is it period . I have nothing more to say . and that is final .
همان است که گفتم ( برو برگرد ندارد )
final drive
گرداننده نهایی
final diameter
قطر نهایی
final destination
مقصد نهایی
final demand
تقاضای نهائی
final decision
رای قطعی و نهایی
final cut
برش نهایی
final cinditions
شرایط فینال
final test
ازمایش نهائی
final term
جمله نهایی
final temperature
درجه حرارت نهایی
final whistle
سوت پایان
[ورزش]
to have the final
[last]
word
<idiom>
حرف خود را به کرسی نشاندن
final velocity
سرعت نهایی
full and final settlement
تسویه تمام و کمال
The judge will have the final say on the matter.
قاضی حرف آخر را در این موضوع خواهد داشت.
final protective fires
اخرین اتشهای حفافتی
and that is flat(final)!No arguments!
چون وچراهم ندارد !
final boiling point
نقطه جوش پایانی
final awards judgements
احکام قطعی
final setting time
مدت زمانی که بتن بدان درجه از سختی برسد که بتواندفشار معین را تحمل کند
It is bound (most likely)to happen . The die is cast . It is final and irrevocable.
بروبرگردندارد ( قطعی وحتمی است )
line to line fault
اتصال کوتاه بین دو فاز
line to line voltage
ولتاژ بین دو خط
line to line fault
تماس خطوط
line to line voltage
ولتاژ زنجیر شده
line to line fault
اتصال کوتاه دوقطبی
line to line spacing
فاصله سطور
line to line fault
اتصال کوتاه خط به خط
line by line milling
فرز کردن سطری
line by line analysis
تجزیه سطر به سطر
line by line milling
فرز کردن سطر به سطر
line
در سمت
down the line
ضربه از کنار زمین
line
رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
line
نسب
line
خط زدن
down line
بار کردن پایین خطی
on line help
کمک مستقیم
line out
قلمه درختان رادراوردن وبصورت خط منظمی کاشتن
line out
با خط علامت گذاشتن
line
لوله منفردی در سیستم سیالات
on the line
هواپیمای اماده پرواز
line by line
سطر به سطر
line
صفی در خط
line
جبهه جنگ
line
طناب خط
below the line
درامد یا هزینه غیر مترقبه
line
سیم
out of line
جملاتی مربوط به یک برنامه کامپیوتری که در خط اصلی برنامه نیستند
out of line
خارج از خط جبهه
line
خط صف
old line
محافظه کار
old line
دارای قدرت در اثر ارشدیت ارشد
line
بخط کردن
line
خط دار کردن
line
خط انداختن در
line
: خط کشیدن
line
لجام
line
دهنه
line
جاده
line
طناب سیم
line
رسن
line
ریسمان
line
رشته بند
line
ردیف
line
سطر
the line
صف
in line
همراستا
o o line
خط دیدبانی سپاه
line
ترازکردن
o o line
خط تقسیم دیدبانی
line
خط
line
پوشاندن
to come in to line
موافقت کردن
to come in to line
در صف امدن
line
استرکردن
mean line
خط میان
line
اراستن
necessary line
خط یاری که تیم مهاجم بایدبه فاصله چهار تماس به ان برسد
in line
شمشیر در وضع حمله
line
: خط
line
طرز
line up
<idiom>
به درستی میزان کردن
line up
ردیف ایستادن تیم
off line
منفصل
by-line
کار یاشغل اضافی وزائد
by-line
خط فرعی راه اهن
by-line
خط دوم یافرعی
by line
کار یاشغل اضافی وزائد
by line
خط فرعی راه اهن
line of d.
حد فاصل
line of d.
مرز
line up
به خط شدن
by line
خط دوم یافرعی
line up
به ترتیب ایستادن
Which line goes to ... ?
کدام خط راه آهن به ... میرود؟
Which line goes to ... ?
کدام خط به ... میرود؟
on line
در خط
line up
<idiom>
به صف کردن
off line
وسایلی که جزو دستگاه کامپیوتری مرکزی نیستند وسایل غیر کامپیوتری یاخودکار
line up
<idiom>
سازمان دهی کردن ،آماده برای عمل کردن
Are you still on the line?
هنوز پشت تلفن هستی؟
Are you still on the line?
خط را قطع نکردی؟
line
حدود رویه
down the line
<idiom>
درآینده
out of line
<idiom>
ناصحیح
off line
برون خطی
in line
<idiom>
با محدودیت متداول
off line
قطع
line-up
به خط شدن
line-up
به ترتیب ایستادن
on line
داخل رده
line
محصول
line
شعبه
line
لاین
line
رشته
all along the line
درامتدادهمه خط
all along the line
در همه جا
along line
در امتداد خطوط
along line
در خط
on line
مورداستعمال
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com