English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 197 (10 milliseconds)
English Persian
food tide سیل
food tide طغیان اب
Other Matches
I havent had a morself of food since Monday. I havent touched food since Monday . از دوشنبه لب به غذانزده ام
tide جذر و مد
against the tide <adv.> مخالف نظام عمومی [اصطلاح مجازی]
tide (someone) over <idiom> کمک به کسی برای فائق آمدن برشرایط مشکل
tide way روگاه جزرومد
tide کشند اب
to go with the tide همرنگ جماعت شدن
tide کشند داشتن
tide عید
tide جریان
to go with the tide طبق مقتضیات رفتار کردن
to go with the tide نان را بنرخ روز خوردن
tide جزرومد ایجاد کردن
tide اتفاق افتادن
tide کشند
tide جزر و مد
to tail to the tide باجزرومد حرکت کردن
tide mark علامتی که مد به هنگام پائین رفتن از خود بر دیواره یاساحل میگذارد
tide mark داغ مد
tide race جذر و مد سریع اب دریا
tide rips گرداب جذر و مدی دریا
tide station ایستگاه جزر و مد
tide table نمودار جزر ومد یاکشند
tide table جدول کشند
tide table جگول جزر و مد
tide waiter مامورگمرک درلب دریا
christmas tide عیسویه
tide gauge جزرو مد نما
tide drain زهکشی کردن با لوله
neap tide کمترین جذر و مد
neap tide کهکشند
neap tide کشندک
neap tide کشندکمینه اب دریا حداقل جذر ومد نهایی اب دریا
neap tide جذر و مد حداقل اب
neap tide دراین حالت نیروی جاذبه ماه وخورشید در خلاف یکدیگر تاثیرمیکند
neap tide پائین ترین جزر و مد
mean range of the tide میانگین ارتفاع کشند
night tide جزرو مدشبانه
half tide حالت وسط جزر ومد
semidiurnal tide کشند نیمروزه
semidiurnal tide کشند نیم روزانه
spring tide فصل بهار
spring tide جزر ومد کامل
spring tide جذر و مد با دامنه زیاد حداکثر جذر و مد نهایی دریایی
the tide has turned ورق برگشته است
night tide هنگام شب
to tide over a difficulty کردن
winter tide فصل زمستان
to swim against the tide <idiom> بر خلاف جریان آب شنا کردن [اصطلاح مجازی]
to tide over a difficulty اشکال را بر طرف
high tide مد یا برکشند
high tide مد
high tide مد دریا
high tide حداکثر مد دریا
high tide روز جشن
high tide روز سروروشادی
high tide حد اعلای مد دریا اوج
high tide حد اعلی
low tide جزر ومد خفیف
low tide حداکثر جذر دریا
low tide کمترین حد
stem the tide <idiom> جلو موج چیزی را گرفتن
turn the tide <idiom> چیزی که بنظر شکست خورده بود به پیروزی رساندن
low tide جزر فروکشنده
flood tide اب مد
flood tide مد
fair tide جریان اب موافق
ebb tide اب جزر
ebb tide جریان جذر عمیق
ebb tide جذر
ebb tide جزر
diurnal tide کشند روزانه
christmas tide هفتهای که اغاز ان 42دسامبراست
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
tide rising force نیروی کشنداور
half tide level ارتفاع متوسط کشند اب دریا
low tide or water جزر کامل
low tide or water گاه فروکش اب
time and tide wait for no man <proverb> کوزه بودش آب می نامد به دست آب را چون یافت خود کوزه شکست
red tide [algal bloom] سرخ خیزاب [سرخ شدن آب دریا در اثرانبوه شدن خزه ها]
Time and tide wait for no man . <proverb> زمان و جریان آب هرگز منتظر کسى نمى مانند.
food غذا
Please help yourself ( with the food ) . لطفا" برای خودتان غذا بکشید
Have you had enough (food) سیر شدی ؟
Do you want some more food ? بازهم غذا می خواهی ؟
food طعام
food قوت
food خوراک
food processor اجزایمخلوطکن
food poisoning مسمویت غذایی
food chain زنجیره غذایی
food aid کمکغذائی
food mixer ماشینهمزنبرقی
To cook food. غذا پختن
food chains زنجیره غذایی
To assimilate food. غذا را جذب کردن
convenience food غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
junk food هله هوله
junk food گنده خوراک
junk food غذای ناسالم
health food غذای سالم
health food خوراک بهداشتی
food stamps تمبر خوراک
food stamp تمبر خوراک
fast food تند خوراک تندکار
to wolf one's food <idiom> مثل گاو خوردن
Please heat up my food. لطفا" غذایم را داغ کنید
To kI'll animals for food . جانوران را برای غذا کشتن
to burn the food بگذارند غذا ته بگیرد
The food is cold. غذا سرد است.
To heat up the food. غذا را گرم کردن
This food is very nourshing . این غذا خیلی قوت دارد
different kinds of food غذاهای جوربه جور
First food , then talk . <proverb> اول طعام آخر کلام .
food for thought <idiom> درمورد چیز باارزش فکر کردن
burnt food ته دیگ [برنج]
When it comes to me there is no more food (left). به من که می رسد غذا تمام شده
restorative food غذای مقوی
food container فرف غذا
to dress [food] آماده کردن [پختن] [غذا یا دسرت]
food chemistry شیمی غذا
To pick at ones food . از روی سیری خوردن
articles of food موادغذایی یا خوراکی
convenience food خوراک پیش پخته
food freezer فریزر
food program برنامه غذایی
food program رژیم تغذیه
food pyramid هرم غذایی
the garden provides food میدهد
the garden provides food باغ غذا
food science علم غذا
the food was smoked خوراک بوی دود میداد خوراک بوی دود گرفته بود
to toy with one's food با غذای خود بازی کردن
staple food مواد غذائی ضروری
food web شبکه غذایی
frugal food خوراک ساده
frugal food حاضری
preparation of food تهیه خوراک
plant food غذای گیاه
plant food غذای گیاهی
food production تولید غذا
food preference پسند غذایی
food container فرف غذای قابل حمل
to be food for worms مردن
food for powder تیر خوردنی
food shop خواربار فروشی
to spit out food تف کردن غذا
to spit out food بیرون دادن غذا
the garden provides food باغ خوراک تهیه میکند
food deprivation محرومیت غذایی
to be food for fishes غرق شدن
food for powder کشته شدنی
food shop بقالی
food perference رجحان غذایی
food packet جیره بسته بندی شده
food rationing جیره بندی مواد غذائی
food packet بسته غذایی
food industries صنایع غذایی
food gathering خوراک اوری
food freezer یخچال فریزر
I musn't eat food containing ... من نباید غذایی را که دارای ... هستند بخورم.
Plain food (dress). غذا ( لباس ) ساده
annual food plan برنامه غذایی سالیانه
dailgy food allowance جیره غذایی روزانه
basic source of food منابعاولیهغذا
Oily skin (food). پوست ( غذای ) چرب
The food was not fit to eat. غذای ناجوری بود ( قابل خوردن نبود )
their principal food is rice خوراک عمده انها برنج است
it is highly valued as food برای خوراک بسیارمطلوب است
Our food supply is getting low. ذخیره غذایمان دارد ته می کشد
food dtufe stuff ماده غذایی
food dtufe stuff خوار و بار
food dtufe stuff خوردنی
pollution of food on and in the ground آلودگیغذاییودرزمین
pollution of food in water آلودگیحاصلازموادغذاییدرآب
Be carefull not to spI'll the food . مواظب باش غذاهارانریزی زمین
table of food equivalents جدول ارزش جیره غذایی
food stamp program برنامه کمک مواد غذائی ازطرف دولت به نیازمندان
dailgy food allowance جیره روزانه
Frozen meat ( food ) . گوشت ( غذای ) یخ زده
food and agricultural organization سازمان خواروبار وکشاورزی
Dont stint the food . سر غذااینقدر گه ابازی درنیاور
food and agricultural organization از موسسات وابسته به سازمان ملل متحدکه به سال 5491 تاسیس وهدفش بررسی وضع تولیدمحصولات کشاورزی و سایراغذیه است
Rice is a wholesome food . برنج غذای کاملی است
grazing food chain زنجیره غذایی چرندگان
The food has a salty taste . غذا شور مزه است
There isnt much food in the house. زیاد غذاتوی خانه نداریم ( نیست )
Good wholesome food . غذای سالم وکامل
central food preparation facility کارخانجات مرکزی تهیه موادغذایی
Mexican food is hot 9spicy). غذاهای مکزیکی تند است
a copious choice of food and drink غذا و نوشیدنی فراوان
The smell of food permeated through the flat . بوی غذا تمام آپارتمان را فراگرفته بود
food regarded as cooked by a specified person دست پخت
The way he eats his food disgusts [revolts] [repulses] me. به نحوه ای که او [مرد] غذا می خورد حال من را بهم می زند.
In the long run fatty food makes your arteries clog up. در دراز مدت مواد غذایی پر چربی باعث گرفتگی رگها می شوند .
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com