English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
frame of mind (good or bad) <idiom>
Other Matches
frame of mind حالتذهنیفرد
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate. فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
he has a good mind که انکار را انجام دهد
good mind حسن نیت
he has a good mind مایل است
I have a good mind to quit my job. شیطان میگه کارم راول کنم
I gave him a piece of my mind . I told him off. I gave him a good dressing down . اورا شستم وگذاشتم کنار ( پر خاش )
What is good for the goose is good for the gander . One cant apply double standards . یک بام ودو هوانمی شود
HE is good at math. He has a good head for figures. حسابش ( ریاضیات ) خوب است
Good gracious ! Good heaven ! My god ! پناه برخدا
frame کالبد
frame خطای ناشی از یک بیت مشکل دار در فریمی در نوار مغناطیسی
frame مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
frame دنده عرضی
frame قاب کادر
frame شاسی
frame چهارچوب
frame قواره
frame قاب زهوار دور دنده عرضی نرده
frame باربست
frame سازه
frame تنه
frame فریم
frame-up پرونده سازی
to frame someone پاپوش درست کردن برای کسی
to frame someone کسی بیگناه را متهم کردن
K-frame قاببصورتحرفk
frame قاب کردن
frame 1-فضایی روی نوار مغناطیسی برای یک کد حرف . 2-بسته داده ارسالی حاوی اطلاعات کنترلی و مسیر
frame بخشی از حافظه برای ذخیره سازی تصور پیش ز نمایش آن روی صفحه
frame و مرز اطراف فضای پنجره
frame کنترل هایی
frame هیکل حالت موقتی
frame استاتور استخوان بندی
frame قاب چارچوب کمان
frame-up توط ئه
frame صحنه
frame قاب کردن قاب گرفتن
frame چارچوب
frame قاب
saw frame کمان اره
ox frame قابی که گوشههای چلیپایی دارد
frame بدن
frame up توط ئه
frame چارچوب گرفتن طرح کردن
frame تنظیم کردن
frame پاپوش درست کردن
frame چهارچوب تنه
frame ساختمان
frame منطق اسکلت
frame قاعده
frame up دسیسه
frame فرمول
frame بیان کردن
frame up دوز وکلک
timber frame قالبچوبی
track frame قالبشیار
frame of hachsaw کمان اره چکی
frame of hachsaw کلاف اره چکی
frame partition جداگر سازه دار
frame partition تیغه تیرپایهای
frame partition تیغه قالبی
warp frame قاب چله
frame of an apparatus شاسی
roller frame قالبدورانی
sash frame حمایلقاب
box-frame قاب صندوقی
frame agreement چهارچوب توافق [حقوق]
frame frequency بسامد صحنه
frame agreement توافق اولیه
sill of frame آستانهقاب
frame house خانهای که کالبدان چوب وپوشش ان تخته باشد خانه چوبی
vertical frame قالبعمودی
walking frame قالبچهارپا
distribution frame مقسم
crane frame چارچوب جرثقیل
frame antenna انتن چارگوش
claim frame فریم مخصوص برای مشخص کردن ایستگاه آغاز کننده شبکه
chassis frame چارچوب شاسی
casement frame قاب بازشو
c frame press پرس با قالب "سی " شکل
frame work چهارچوب
full frame قاب کامل
door frame چارچوب در
beacon frame فرم مخصوص در پروتکل FDDI که پس از توقف در شبکه ارسال میشود
to frame an answer پاسخی را طرح کردن
window frame قاب پنجره
window-frame قاب پنجره
warping frame قالبپیچنده
wire frame قالبفلزی
climbing frame وسیلهایمخصوصبازیکودکان
bar frame تیرک قاب
base frame چهارچوب زیر دستگاهها
belt frame اسکلت محیطی بدنه هواپیما
page frame قاب صفحه
plan frame چارچوب برنامه
web frame قالبشبکهای
magnet frame یوغ اهنربایی
main frame کامپیوتر بزرگ
mast frame قاب چهارگوش
to connect to frame اتصال به بدنه
page frame قالب صفحه
piling frame داربست
step frame استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
machine frame چارچوب دستگاه
spinning frame چهارچوب یا دستگاه نخ تابی
pack frame کوله پشتی زین دار
picture frame قاب عکس
open frame هر بخش از بازی بولینگ باناتوانی در انداختن تمام میله ها
provisional frame ان بخش از بازی بولینگ که گوی موقعی پرتاب شده که بخش قبلی مورد اعتراض است
reference frame دستگاه مقایسهای
mirror frame جعبه اینه
space frame قاب سه بعدی
two light frame پنجره دو قلو
two light frame پنجره دوچشمه
burner frame سوخت
frame push اهرم فشاردهنده
frame-ups پرونده سازی
frame-ups توط ئه
frame stile قالبنردبانی
head of frame سرقاب
metal frame قالبفلزی
overhead frame قالببالایسر
portal frame قالبدرگاهی
door-frame چارچوب در
burner frame قالب
freeze-frame قاب ایستایی
adjustable frame چهارچوب قابل تنظیم
time frame مدت لازم
time frame چارچوب زمانی
frame of reference چهارچوب داوری
freeze-frame قاب ایستا
cold frame سرما دورکن
wire frame model نمایش داده شده با خط وط و منحنی به جای مکانهای توپر یا داشتن فاهر جامد
gap frame press پرس "سی " شکل
micro to main frame پیوند ریزکامپیوتر و کامپیوتربزرگ
track roller frame قالبگردندهشیاردار
swing frame grinder دستگاه سنگ زنی نوسان دار
wood frame construction ساختمان با استخوانبندی چوبی
intermediate distribution frame مقسم میانی
double frame hobbing machine دستگاه فرز غلطکی با قاب دوبل
middle rial of door frame قیدچه
locomotive frame drilling machine دستگاه مته چارچوب لوکوموتیو
top and bottom rail of door frame پاسار
have in mind <idiom> فهمیدن
mind your p's and qs در گفتار و کردار خود بهوش باشید
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
they are all of one mind هستند
they are all of one mind همه یکدل
he is in his right mind عقلش بجا است
Are you out of your mind? مگر عقلت کم است ( از دست دادی ) ؟
never mind اهمیت ندهید
never mind در بندش نباشید
Have you gone out of your mind ? مگر بکله ات زده ؟
i am not of his mind با او هم عقیده
it came to my mind بخاطرم خطورکرد
Mind you. <idiom> خوب گوش بده ،توجه کن
i am not of his mind نیستم
to have in mind در نظر داشتن
mind one's P's and Q's <idiom> خیلی دقیق به رفتاروگفتار
never mind <idiom> نگران نباش
mind فکر
mind تصمیم داشتن
mind اعتناء کردن به حذر کردن از
mind موافبت کردن ملتفت بودن
to be of the mind that ... این عقیده [نظر] را دارند که ...
mind تذکر دادن مراقب بودن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind مغز فهم
never mind چه برسد به
mind خیال
mind ذهن
mind خاطر
mind در نظر داشتن
mind نظر
you must be out of your mind مگر مغز تو دیگر درست کار نمی کند؟ [اصطلاح روزمره]
mind نیت
mind رای
mind نگهداری کردن رسیدگی کردن به
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
to change ones mind منصرف شدن
mind-boggling بغرنج
to change ones mind تغییر رای دادن
to imprint on the mind خاطر نشان کردن
to imprint on the mind ذهنی کردن
mind-blowing تکان دهنده
to call to mind بخاطراوردن
he changed his mind منصرف شد
to call to mind بیاداوردن
to bring to mind بیادانداختن
to bear in mind درنظرداشتن
mind-boggling دشوار
that first springs to the mind متبادر به ذهن
to imprint on the mind در خاطر نشاندن
to in.apricipal in one's mind اصلی رادرخاطر کسی جای دادن
to infect any one's mind ذهن کسی را مشوب کردن
mind-blowing شگفت انگیز
mind-blowing کوبنده
he changed his mind از ان خیال منصرف شد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com