English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
great power قدرت بزرگ جهانی
great power کشور با قدرت
Other Matches
hunger for power [craving for power] میل شدید به قدرت
great- ابستن
great- طولانی
great طولانی
great- زیاد
great ابستن
great go امتحان نهایی در دانشگاه برای گرفتن درجه
the great بزرگان
great- بصیر
great- متعدد ماهر
great- تومند
great بصیر
great متعدد ماهر
great تومند
great- عظیم
great مهم هنگفت
great کبیر
great عظیم
great بزرگ
great- کبیر
great- مهم هنگفت
great- بزرگ
great <adj.> محشر
he is a great help او کمک بزرگی است
great <adj.> خیلی خوب
i had a great wish to see him داشتم که اورا به بینم
i had a great wish to see him بسیارمیل
great <adj.> عالی
great زیاد
to be in great request زیادمورد احتیاج بودن
the great inquest روز داوری
at a great rat بسرعت زیاد
the great inquest رستاخیز
the great inquest روزقیامت
the great lakes دریاچههای پنجگانه
the great vassals تیولداران بزرگ
the great vassals اقطاعداران عمده
to be in great request مورد احتیاج زیاد بودن
to my great surprise برخلاف انتظار من
Great Britain جزیرهی بریتانیای کبیر
Great Britain کشور انگلیس
great adductor ماهیچهبزرگکشاله
peter the great پطر کبیر
of great importance دارای نفوذ زیاد
of great importance بسیار مهم
in great detail با جزئیات مفصل
nothing great is easy هیچ کاری بزرگی اسان نیست
my losses were great بسیار زیان دیدم
to go to [great] expense <idiom> خود را به خرج [زیاد] انداختن [اصطلاح روزمره]
great circle بزرگترین دایره محیط یک کره
at a great rat بسیار تند
great scallop صدفدوکپهایبزرگ
the great exhibition نخستین نمایش بزرگ کالاکه درسال 1851 درلندن داده شد
the great bear دب اکبر
great grandfather پدرجد
great depression بحران بزرگ
great divide دو راهی مرگ و زندگی
great divide مرگ
he is a great person شخص بزرگی است
great grandfather فرجد
great gross قراص بزرگ
great hearted قویدل
great hearted باجرات
great minds مردمان با کله یا فکور
great nephew grandnephew=
great niece grandniece=grandnephew
great persons مردمان بزرگ
great persons اشخاص بزرگ
he did me a great wrong خطای بزرگی .....
he did me a great wrong بیعدالتی بزرگی نسبت به من کرد
great primer حروف 81 پونط
great depression رکود بزرگ
great dane نوعی سگ بزرگ وقوی که دارای پوست نرمی است
the child is a great t. to us این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است
that is no great work کار بزرگی نیست
that is no great work این
at a great age در سن بالا یی
great persons بزرگانgrandniece
great and small خردوبزرگ
great ape میمون ادم وار
great aunt grandaunt=
great bear دب اکبرgrandaunt
great chamberlain خزانه دار کل
he is a great thinker ادم فکوری است
great circle دایره عظیمه
great circle دایره عظیمه سماوی
great seal مهر سلطنتی
To go to great expenses . خرج زیادی را متحمل شدن
no great shakes <idiom> حدوسط ،مهم نبودن
go great guns <idiom> موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
to set no great store by مهم ندانستن
lives of great men زندگی
lives of great men مردمان بزرگ
great dangers impend over us خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
This book wI'll be a great success . این کتاب خیلی گه خواهد کرد
To experience great hardships. سختیها ومشقات بسیاری را تجربه کردن (متحمل شدن )
He has great presence of mind. آدم حاضرالذهنی است
I took a great deal of trouble over it. روی اینکار خیلی زحمت کشیدم
He left a great name behid him . نام خوبی از خود بجای گذاشت ( پس از مرگ )
to set no great store by قیمتی ندانستن
great grand father جد اعلی
to blow great guns سخت وزیدن
great diurnal range حداکثر اختلاف جذر و مد بیست و چهار ساعته
at a great penny worth به بهای زیاد
at a great penny worth گران
to blow great gun سخت وزیدن
great dangers overhang us خطرهای بزرگی متوجه ما است
great dangers overhang us خطرهای بزرگی ماراتهدیدمیکند
to attain a great age به سن بالارسیدن [نظامی ]
We consider it a great honor to have you here with us tonight. این برای ما افتخار بزرگی حساب میشود که امشب شما را اینجا همراه با ما داشته باشیم.
great circle route مسیرقوس دایره عظیمه سماوی
till in old [great] age تا در دوران سالمندی
great saphenous vein شاهرگسافنوس
great white ox eye گل داودی چمنی
great white spot لکه سفید بزرگ
To speake in great detail. مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
secondary great circle دایره عظیمه ثانویه
matters of great moment مسائل مهم
great or big toe شست پا
great organ manual عضوبزرگدستی
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
great circle route کمان دایره عظیمه
great dangers impend over us خطرهای بزرگی مارا تهدیدمیکند
great red spot لکه سرخ بزرگ
great tropic range حداکثر اختلاف جذر و مداستوایی
time is the great healer <proverb> سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
The scen of a bloody (great) battle. صحنه نبرد خونین
I am in a great hurry . I am pressed for time . خیلی عجله دارم
There was great confusion ( chaos ) . It was a free for all . هرکی هرکی بود (هرج ومرج وبی نظمی )
great prickly cupped oak گز علفی
It gave me a great glee. I was delighted . دلم خنک شد
She takes great care of her appearance خیلی بسرو وضع خود می پردازی
Do not entrust great affairs to the small. <proverb> به خردان مفرماى کار درشت .
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
If these projections are anywhere close to accurate, it would be a great success. اگر این پیش بینی ها حتی کمی دقیق باشند، این موفقیت بزرگی می بود.
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
I have a position ( post ) of great responsibility in this company . دراین شرکت شغل پرمسئولیتی دارم
The [main] protagonists in the colonial struggle were Great Britain and France. بریتانیا و فرانسه سردمداران [اصلی] در مبارزه مستعمراتی بودند.
power واحد انرژی در الکترونیک معادل ضرب ولتاژ و جریان با واحد وات
power اصط لاح ریاضی برای بیان تعداد دفعاتی که یک عدد باید در خودش ضرب شود.
power روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
power تنظیم خودکار CPU در یک وضعیت ابتدایی شناخته شده به سرعت پس از اعمال برق .
power خاموش کردن یک وسیله
power توان از دست رفته
power قوه [ریاضی]
power اقتدار و اختیار
power [over somebody/something] قدرت [ بر کسی یا چیزی]
power مجموعه بررسیهای سخت افزاری که کامپیوتر پس از روشن شدن انجام میدهد
to the power of [three] به توان [سه] [ریاضی]
power توان [ریاضی]
power قوه یا توان
power اعمال انرژی الکتریکی یا مکانیکی به یک وسیله
power حداکثر تلاش در کمترین زمان
power قدرت نیرو
power منبع تغذیه که میتواند حتی پس از خرابی برق نیرو داشته باشد
power قدرت
power توقف منبع تغذیه الکتریکی
power که باعث توقف کار کردن یا بد کار کردن قط عات الکتریکی میشود مگر اینکه باتری آنها برگردد
power قطعهای که اگر برای مدت زمان مشخص استفاده نشود خود را خاموش میکند
power حذف توان کامپیوتر
power شدت
power نرم افزار کامپیوترهای luptop و برخی صفحههای جدیدتر PC و صفحههای نمایش که برای حفظ انرژی قط عاتی که استفاده نمیشوند را به طور خودکار خاموش می کنند
power توانایی
power بیان اینکه ولتاژ یک قطعه الکتریکی تامین شده است
power خاموش کردن یا قط ع یک وسیله الکتریکی از منبع تغذیه اش
power دولت
power on روشن کردن
power راندن
power قوه
power انرژی
power خاموش کردن منبع الکتریسیته کامپیوتر یا قطعه الکترونیک دیگر
power down قطع برق خاموش کردن
useful power توان مفید
useful power قدرت مفید
power جعبه مستقل که برای مدار ولتاژ و جریان فراهم میکند
power saw دستگاه اره
power saw اره ماشینی
i did all in my power انچه در توانم بود کردم
power 0 تلاش برای سرعت بیشتر ضمن مسابقه با 02 پاروزن پی درپی
power i طرح شماره یک بازی با سه مدافع
power درشت نمایی قدرت دوربین
will to power قدرت خواهی
in power صاحب مقام
power down قطع نیرو
power down خاموش کردن یک کامپیوتر یادستگاه جانبی اقداماتی که به هنگام خرابی برق یا قطع عملیات ممکن است توسط کامپیوتر برای حفافت حالت پردازنده و جلوگیری ازخرابی ان یا دستگاههای جانبی متصل به ان به اجرادراید
will power <idiom> قدرت
will-power عزم راسخ
will-power تصمیم
will-power اراده
power توان
will-power قدرت اراده
in power دارای اختیارات
power زور
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
e. power نیروی اجرایی
power توان نیرو
power زور بکاربردن
power نیرو بخشیدن به نیرومند کردن
e. power قوه مجریه
power قدرت دیدذره بین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com