English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
greatest common divisor بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
greatest common divisor [gcd] بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
Other Matches
common divisor مقسوم علیه مشترک بخشیاب مشترک
common divisor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
greatest common measure بزرگترین بخش یاب مشترک
greatest common factor [GCF] بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
divisor مقسوم علیه [ریاضی]
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
take off divisor مقسم برداشت اب
take off divisor اب پخشان
divisor بخشی
divisor مقسوم علیه
greatest تومند
greatest زیاد
greatest مهم هنگفت
greatest بصیر
greatest ابستن
greatest کبیر
greatest طولانی
greatest متعدد ماهر
greatest عظیم
greatest بزرگ
He is the greatest scientist on earth. بزرگترین دانشمند روی زمین است
Ferdowsi is held in the greatest respect. فردوسی مورد احترام فراوان است
greatest lower bound [glb, GLB] بزرگترین کران بالا [ریاضی]
common use مورد استفاده عمومی استفاده مشترک
common d. مقسوم علیه مشترک
in common مشاع
out of the common غیر معمول
in common <idiom> مسئولیت داشتن
We have nothing in common . با یکدیگه وجه مشترکی نداریم
common مین میکند
common پیش پاافتاده
common زبان برنامه سازی که بیشتر در امور تجاری به کار می رود
common پست عوامانه
common متعلق بودن به چندین نفر یا برنامه به به همه کس
common : مردم عوام
common آنچه اغلب اتفاق میافتد
common عام
common تواتع کمکی که توسط هر برنامهای قابل استفاده است
common عمومی
common پروتکلی که به صورت رسمی توسط ISO تنظیم شده برای انتقال اطلاعات مدیریتی شبکه در شبکه
common داده یا دستور برنامه به صورت استاندارد که توسط سایر پردازنده ها یا کامپیوتر هاو مفسر ها قابل فهم است
common سخت افزاری که برای بسیاری کارها قابل استفاده است
common استانداری برای تصاویر ویدیویی که پیکسلهای تصویر را بزرگ و پهن نشان میدهد
common کانالی که به عنوان خط ارتباطی به چندین وسیله یا مدار به کار می رود
common مشترک اشتراکی
common مشارکت کردن
common عادی
common معمولی متعارفی
common فضای حافظه یا ذخیره سازی که توسط بیشتر از یک برنامه استفاده میشود
common مشترکااستفاده کردن
common مشترک
common رایج
common :عمومی
common مشاع بودن
tenancy in common استیجار مشترک
the common people عامه
tenancy in common حالتی که جمعی با عناوین مختلف در اداره ملکی شرکت داشته باشند بدون ان که به وحدت مالکیت ان خللی وارد اید مدت اجاره
the common people عوام الناس
to make common cause دست یکی شدن
tenancy in common استیجارمشاع اجاره مشاع
to make common cause متحد شدن
common room اتاق استادان
surcharge of common یا جنگل
estate in common مالکیت مشاع
common wealth کشور
common wealth رفاه عمومی جمهوری
common wealth مشترک المنافع
common wall دیوار تقسیم دیوار جلوگیری از اتش سوزی
common user خدمات عمومی
common user مشترک
common user عمومی
common trait ویژگی مشترک
common wealth ملل مشترک المنافع
common wealth ممالک مشترک المنافع
surcharge of common استفاده بیش از حد مجاز ازچراگاه
common wall دیوار مشترک
held in common مشاع
estate in common درCL حالتی را گویند که دو یاچند نفر در زمینی با عناوین مختلف و یا با عنوان واحدولی در ازمنه مختلف اشتراک منافع داشته باشند ملک مشاع
estate in common اشتراک در مالکیت زمین
the common people عوام
common whipping بست عادی
common whipping بست معمولی
common touch استعدادایجاد حس همدردی وتعاون در اشخاص
common room باشگاه دانشجویان
common onion پیاز
It is common knowledge that ... این را همه کس بخوبی میدانند که ...
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ک.م.م] [ریاضی]
common roof تیرچه افقی خرپا
common rafter تیر خرپا
common joist تیر کف اتاق
common-house نشیمنگاه صومعه
common bond [دیوار چینی با آجر آمریکایی یا انگلیسی]
common ashlar سنگ چکش خورده
common land مکانعمومی
common ground نقطهنظراتمشترک
common periwinkle نوعیحلزون
common rooms تالار دانشجویان
common rooms باشگاه دانشجویان
common rooms اتاق استادان
common room تالار دانشجویان
By common consent. به تصدیق همه ( عموم )
common thyme آویشن [آویشن معمولی] [گیاه شناسی]
least common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
common denominator مخرج مشترک [ریاضی]
common factor مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
common touch <idiom> با همه رفتار مناسب داشتن
common round ابزار فیتیله
common time چهارضربی
common law حقوق غیرمدون
common-law عرف common
common fishery حق ماهی گیری درابهای عمومی
common cold سرماخوردگی
common fate سرنوشت مشترک
common cold گریپ نزله
common cold زکام
common colds سرماخوردگی
common colds گریپ نزله
common colds زکام
common foul خطای عادی
common goods کالای مورد نیاز عموم
common good خیر عمومی یا صلاح همگانی
common gender جنس مشترک
common-law حقوق عرفی
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی شرکت حمل و نقل عمومی متصدی حمل و نقل
common-law حقوق غیرمدون
common fronties مرز مشترک
common factor عامل مشترک
common sense عقل سلیم
common carrier شرکتی دولتی که تلفن تلگراف و سایر امکانات مخابراتی را جهت عموم تهیه میکند حامل مشترک
common carrier موسسه حمل و نقل عمومی
common carrier مکاری
common carrier متصدی حمل ونقل
common arbitrator سرداور
common carrier متصدی حمل ونقل حامل مشترک
common carrier گاراژ دار
common area ناحیه مشترک
common block قرقره عادی
common collector با جریان روب مشترک
common control کنترل عمومی نقشه برداری شبکه عمومی نقشه برداری شبکه جهانی نقشه برداری
common sense قضاوت صحیح حس عام
common law عرف common
common sense عرف
common sense حضور ذهن
by common consent متفقا
common emitter با ساتع کننده مشترک
common block قرقره چوبی
common grid شبکه عمومی
common language زبان مشترک
common statement حکم اشتراک
common sensibility حس کلی بدنی
common purse وجوه عمومی
common progarm برنامه مشترک
common parts قطعات عمومی
common parts قطعات یدکی عمومی
common parlance عرف
common of piscary حق ماهی گیری درابهای دیگری
common stock سهام معمولی شرکت
Common Market بلژیک
Common Market بازار مشترک جامعه اقتصادی اروپا سازمان متشکل ازکشورهای المان غربی ایتالیا
common time چهارگام
held in common مشترک
common stocks سهام عادی
common stock سهام عادی
Common Market بازار مشترک
Common Market جامعه اقتصادی اروپا
common storage حافظه مشترک
common of pasturage حق چرادرزمین دیگری
common of fishery حق ماهی گیری درابهای دیگر
common fraction مخرج مشترک
common law حقوق عرفی
common language زبان عمومی
common labour کارگر عمومی
common items اقلام تدارکاتی عمومی اقلام مشترک
common items قطعات عمومی
common hardware ابزار و الات عمومی سخت ابزارهای عمومی
common hardware قطعات عمومی
common denominators مخرج مشترک
common denominator مخرج مشترک
common nuisance منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد
common nuisance اضرار عمومی
common multiple مضرب مشترک
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
common logarithm لگاریتم اعشاری
common link حلقه معمولی
Common Market فرانسه لوکزامبورگ و هلند
common library کتابخانه اشتراکی
smallest common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
lowest common multiple کوچک ترین مضرب مشترک [ریاضی]
class common behaviors رفتارهای نوعی طبقه
lowest common denominators مورد قبول یا فهم اکثریت مردم
common base circuit مدار یا پایه مشترک
common tool set دست ابزار جنرال مکانیک
common ion effect اثر یون مشترک
the common run of men مردمان عادی
the common wealth of australia ممالک مشترک المنافع استرالیا
the common wealth of england جمهوری یا شبه جمهوری که در فاصله سالهای 9461 تا0661 در انگلستان برقراربود
the common wealth of learning افراد اهل علم
the common wealth of massachusette چهار ایالت کنتاکی وماساچوست و ویرجینیا وپنسیلوانیا را گویند
common flow afterburner توربوفن تقویت شده [که در آن جریانهای مرکزی و محیطی بعد از پس سوز با یکدیگرترکیب می شوند.]
lowest common multiple کوچکترین مضرب مشترک
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com