English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
half made اندکی دیوانه
half made نیم دیوانه
Other Matches
made مصنوع ساختگی
made تربیت شده
self-made خود ساخته
well made خوش ساخت
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
they were made one با هم یکی شدند
made-up ساختگی
made ساخته شده
self made خود ساخته
to have something made [by somebody] بدهند [به کسی] چیزی را برای کسی بسازند
made-up جعلی
made-up مصنوعی بزک کرده
made-up تقلبی
made up جعلی
made up مصنوعی بزک کرده
made up تقلبی
made up ساختگی
it is made ساخته شده است
it is made ساخته میشود
have it made <idiom> موفق بودن
i made him go او راوادار به رفتن کردم
i made little of it چندان سودی از ان نبردم استفادهای از ان نکردم
i made him go او را وادار کردم برود
he was made to go او را وادارکردند برود
he was made to go وادار به رفتن شد
ready made اماده
home-made ساخت میهن
home-made وطنی
what a night we made of it چه شبی کردیم چه شبی گذراندیم
ready-made اماده
i made him laugh او را خنداندم
It was made known to all and sundry . هر فلان فلان شده ای ازموضوع باخبر شده بود
i am not made of salt مگر من نمک هستم که ازباران بترسم
home made ساخت بومی
purpose made کالای سفارشی
he made me wait مرا منتظر یا معطل نگاه داشت
he made his money f. پول خودرابه باد داد
hand made ساخته دست
tailor-made سفارشی
tailor made سفارشی
i made him my proxy او را وکیل خود نمودم
i made him my proxy او رااز جانب خود وکیل کردم
course made good track
made to order سفارشی
made of iron اهنین
hand made دست ساز
made ground خاک دستی
made fern جمازنر
made fern کرف
machine made ساخت ماشین
machine made ماشینی
made to order فرمایشی
purpose made کالاهای خاص
i made up my mind to go نصمیم گرفتم که بروم
It is made of wood. از چوب سا خته شده است
made-to-measure لباسدوختنی
hand made دستی
what made you so late چه شد که این همه دیر کردید
home made ساخت داخلی
we made a night of it چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
i made up my mind to تصمیم گرفتم که ...
i made up my mind to بر ان شدم که ...
i made up my mind to go بر ان شدم که بروم
custom-made سفارشی
man made مصنوع انسان انسانی
man-made ساخته دست انسان
man-made مصنوعی
man-made مصنوع انسان انسانی
man-made ساخت بشر
man made ساخته دست انسان
man made مصنوعی
man made ساخت بشر
to see what [mettle] he is made of <idiom> تا ببینیم او [مرد] چقدر توانایی [تحمل] دارد
hand-made دستباف
I'm not made of money! <idiom> من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
custom made سفارش داده شده
custom-made سفارش داده شده
home-made <adj.> در خانه ساخته [تهیه] شده
custom made سفارشی
home-made <adj.> خانگی
speed made good SO ground the speedover : syn
we made heavy weather of it انرا خیلی سخت دیدیم
he made a p or post of money پول هنگفتی دراورد
hand made brick اجر ساخته شده با قالب دستی
what a pretty mess he made خوب سرهم بندی کرد
made or built up mast دگل چند تیکه
man-made fiber الیاف مصنوعی
teacher made test ازمون معلم ساخته
She made a good wife. اوزن خوبی ازآب درآمد
They shook hand and made up. با یکدیگر دست دادند وآشتی کردند
I am very glad to have made your acquaintance. از آشنایی با شما بسیار خوشوقت شدم
He made over the house to his son . خانه رابه اسم پسرش کرد
party against whom a protest is made معترض علیه
party against whom a protest is made واخوانده
man made canvas روکش نایلونی
man made feature عارضه مصنوعی
he made an honest woman of her پس ازانکه اورافریفته بود بااوازدواج کرد
man made static پارازیت غیر جوی
man made stone سنگ دست ساز
man made wealth ثروت ساخت بشر
judge made law نظام حقوقی مبتنی بر سوابق قضایی و ارا محاکم
he made a stift denial پاک حاشاکرد
man made goods کالاهای ساخت بشر
he made a show of goung چنان وانمودکردکه گویی میرود
man-made fiber الیاف شیمیایی
p made with starch and cooled یخ دربهشت
I made a mistake . I was wrong. من اشتباه کردم
custom made tests ازمونهای کار- ویژه
I have made an appointment with my dentist . از دندانسازی وقت گرفتم
I made good my escape . موفق به فرار شد
Marriage are made in heaven . <proverb> عقدشان توى آسمان بسته شده است .
gift made for a consideration هبه معوض
boxes are made of wood جعبه ها را از چوب میسازند
I made a decent profit. سود خوبی بر دم
boxes are made of wood جعبه ها از چوب ساخته میشوند
What a mes I made of my life . دیدی چه بروز خودم آوردم
The singer made some recordings ,. آوازه خوان چند صفحه پرکرد
It set me thinking . It made me think . مرابفکر واداشت ( انداخت )
Machine- made carpets . فرشهای ماشینی ( غیر دستباف )
man made fibre rope طناب نایلونی
Every man is made for a special job. <proverb> هر کس را بهر کارى ساختند .
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
The conjurer made the rabbit disappear . شعبده باز خرگوش را غیب کرد
We made a long step toward success. قدم بزرگه بسوی موفقیت برداشتیم
I made a lot of profit in the deal . دراین معامله فایده زیادی بردم
His invevtion made a noise in the world. اختراعش دردنیا سروصدائی براه انداخت
It made me sick . It turned my stomach. دلم را بهم زد
As sure as [God made] little green apples he'll be back. او [مرد] صد در صد دوباره می آید.
The blow made me giddy young girl . دختر گیج وسر بهوایی است
She created a grave scandal . You cant imagine what a scene she made . جنجالی (الم شنگه یی ) راه انداخت که نگه ونپرس
half شریک ناقص
half way نیمه راه
half نصف
half سو
half نیمه نخست
half طرف
half بطور ناقص
half ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half نیمی
half مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
ones better half زن
half کارتن با طول نصفه
half جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
i thank you be half of از طرف ... تشکر می کنم
half in half out دو پشتک به عقب با نیم وارو
half دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
half یکی از دو بخش معادل
half نصفه
one's better half زن بطور کنایه
half نیم
first half نیمه نخست
half way واقع در نیمه راه
one half of نیمی از
one half of یک نصف
half حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
to go off half بی گدارباب زدن
to go off half بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
right half نیمهراست
half and half بالمناصفه
half and half نصفانصف
second half نیمه دوم
half and half نوعی ابجو انگلیسی
half a d. نیم دو جین
outside half هافبک کناری
one is half of two یکی نیمی است از دو
half a d. شش تا
half time نیم وقت
half time نیمه بازی
half timer شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half timber ساخته شده از الوار کوتاه
half timber الوار کوتاه
half time نصف وقت
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
half the battle <idiom> قسمت بزرگیاز کار
half tide حالت وسط جزر ومد
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
six of one and half-a-dozen of the other <idiom> دوقلو بودن
half step نیم قدم
half staff نیم افراشته
half sovereign سکه زر ده شیلینکی انگلیس
half-baked <idiom> احمق
half step نیم گام
half word نیم کلمه
half worcester ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width نیم پهنا
half tracked نیمه شنی
half truth سخن نیم راست
half truth حقیقت ناقص
half view نیم نما
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half way houses خانههای امادگی
half yearly شش ماهه
half yearly نیم ساله
half tone نیم پرده
half tone رنگ متوسط سایه رنگ
he is half your weight وزن او نصف وزن شما است
he did half swear سخت سوگندیادکردن
half tone سایه روشن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com