Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
half sovereign
سکه زر ده شیلینکی انگلیس
Other Matches
sovereign
دولت مستقل و دارای اعتبار والامرتبه
sovereign
خوب و ممتاز
sovereign
عالی و موثر
sovereign
صاحب سیادت
sovereign
پادشاه
sovereign
شهریار لیره زر
sovereign
با اقتدار
sovereign
شاهانه
sovereign
مطلق
sovereign
مستقل
sovereign
فرمانروا رئیس کشور
sovereign
تسلط
sovereign
حاکم مسلط
sovereign
هیات رئیسه
sovereign
دارای قدرت عالیه
the sovereign
پاپ اعظم کشیش بخش درکلیسای خاور
they proclaimed him sovereign
اعلان کردند
they proclaimed him sovereign
جلوس اورا
Every man is a sovereign in his own city .
<proverb>
هر کس به شهر خود شهریار است .
one half of
یک نصف
second half
نیمه دوم
one is half of two
یکی نیمی است از دو
outside half
هافبک کناری
ones better half
زن
one's better half
زن بطور کنایه
one half of
نیمی از
half a d.
شش تا
right half
نیمهراست
half way
نیمه راه
half and half
بالمناصفه
half in half out
دو پشتک به عقب با نیم وارو
half way
واقع در نیمه راه
to go off half
بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
to go off half
بی گدارباب زدن
half and half
نصفانصف
half and half
نوعی ابجو انگلیسی
i thank you be half of
از طرف ... تشکر می کنم
half
نصفه
half
ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half
مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
half
دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
half
حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
half
نیم
half
نصف
half
نیمه نخست
half
بطور ناقص
half
نیمی
half
شریک ناقص
half
طرف
half
سو
first half
نیمه نخست
half a d.
نیم دو جین
half
یکی از دو بخش معادل
half
مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
half
جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half
کارتن با طول نصفه
half time
نیم وقت
half seas over
پاتیل
half timber
ساخته شده از الوار کوتاه
half step
نیم قدم
half time
نصف وقت
half tone
سایه روشن
half tone
رنگ متوسط سایه رنگ
half tone
نیم پرده
half timer
شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half section
نیم برش
half section
نیم مقطع
half step
نیم گام
half thickness
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
half sole
نیم تخت زدن
half sole
نیم تخت انداختن
half tide
حالت وسط جزر ومد
half timber
الوار کوتاه
half sole
نیم تخت
half slip
زیر پیراهنی
half staff
نیم افراشته
half slip
ژوپن
half sister
خواهر ناتنی
half sidestep
روش صعود با اسکی گام به گام
half time
نیمه بازی
half seas over
مست خراب
half nephew
پسرنابرادری
half moon
هرچیزهلالی شکل
half moon
هلالی
half moon
تربیع اول وثانی زن قحبه
half moon
نصفه ماه
half mast
نیم افراشتن پرچم
half mast
نیم افراشتگی پرچم
half mast
نیم افراشته
half mast
نیم افراشتن
half made
نیم دیوانه
half made
اندکی دیوانه
half mad
خل
half mad
اندکی دیوانه
half long
حد فاصل بین جمله طویل وجمله کوتاه
half loaded
سلاح نیمه خرج گذاری شده
half nephew
پسرناخواهری
half of my time
نیمی ازوقت من
half pace
شاه نشین
half round
گج بری نیم گرد
half mast
نیم افراشتگی
half round
نیم دایره
half round
نیم گرد
half relief
نیم برجسته
half reaction
نیم واکنش
half pint
کوچولو
half pint
کوچک
half pint
کوتاه تر از مقدارمتوسط
half penny
سکه نیم پنی
half pay
حق مستمری
half pay
حق انتظار خدمت
half pay
حقوق ناتمام
half pace
سکو
half pace
تخت گاه
half loaded
سلاح نیمه پر
half tone
سایه روشن زدن
half-timbering
ساختمان نیمه چوبی
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
He is only half a man .
مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
half-term
تعطیلیبینترم
half-price
نیمبها
half-day
کارنیمروز
half board
هتلیکهفقطصبحانهوعصرانهدرآنسروشود
left half
نیمهچپ
half-slip
زیرداخلی
half-side
نصفیکطرف
half-glasses
عینک یک چشمی
half indexing
فهرستسازینیمه
half handle
نیمدسته
half barb
پیکاننصفه
half-baked
<idiom>
احمق
half the battle
<idiom>
قسمت بزرگیاز کار
half-pace
شاه نشین نیم گرد
half-moon
سنگر نیم هلالی
half-figure
پیکره انتهایی
half-column
نیمه ستون
half-bat
آجر نیمه
Give me half
[some of it]
of it!
نصف آن
[یکخورده از آن]
را به من بده!
half price
نصف قیمت
for half board
برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
for half board
برای نیم پانسیون
meet someone half-way
<idiom>
به توافق رسیدن با کسی
six of one and half-a-dozen of the other
<idiom>
دوقلو بودن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
fly half
نیمهپرتابمرتفعتوپ
centre half
نیمهمیانی
half-timbered
نیمه چوبی
half yearly
نیم ساله
half yearly
شش ماهه
half word
نیم کلمه
half worcester
ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width
نیم پهنا
half way houses
خانههای امادگی
half volley
ضربه بلافاصله پس ازتماس توپ با سطح
half volley
پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half view
نیم نما
half truth
حقیقت ناقص
half truth
سخن نیم راست
half tracked
نیمه شنی
half track
خودرو نیمه شنی یا نیم زنجیر
he did half swear
سخت سوگندیادکردن
he is half your weight
وزن او نصف وزن شما است
to see with half an eye
ازگوشه چشم دیدن
to meet half way
درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
standoff half
بازیگر میانی پشت خط تجمع برای دریافت توپ
right half back
نگهبان راست
one and half pass
یک و نیم گذری
of half blood
ناتنی
meet half way
مصالحه کردن سازش کردن
meet half way
مدارا کردن
lap half
پیوند نیم نیم
it is not half bad
انجا بداست
it is not half bad
هیچ بد نیست
it is half cooked
نیم پخته است
i had half a mind to go
چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
half track
هاف تراک
half shadow
نیم سایه
half brother
نابرادری
half area
محل توقف سربازان در حین حرکت برای تجدید سازمان یاگرفتن مهمات یا استراحت
half angle
نیمساز
half adder
نیمه جمع کننده
half adder
نیم افزایشگر
half a rial
نیم ریال
half cock
چخماق در حال نیم پا
half pst two
دوونیم
half past two
دوونیم
at half cock
از بند دوم رد شده
half-sisters
خواهر ناتنی
half-sister
خواهر ناتنی
half-brothers
برادر امی یا ابی
half-brothers
برادر ناتنی
half astern
نصف قدرت به عقب
half back
میان بازی کن
half breed
ادم دورگه
half breed
از نژاد مختلف
half bred
بی تربیت
half bred
دورگه
half bound
درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
half boot
نیم چکمه
half blooded
دورگه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com