Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
hand crane
جرثقیل دستی
hand crane
بارانگیز دستی
Other Matches
crane
دکل کش
crane
بالابر
crane
بارانگیز
crane
وسیله بلند کردن
crane
جرثقیل
crane
درازکردن
crane
باجرثقیل بلند کردن یاتکان دادن
crane
ماهیخوار بزرگ وابی رنگ جرثقیل
adjutant crane
درنای هندی
slewing crane
جرثقیل چرخان
slewing crane
جراثقال گردان
stripping crane
جرثقیل برای خارج کردن شمش از کوکیله
titan crane
جرثقیل سنگین
crane hook
چنگک بالاکش
truck crane
ماشینجرثقیل
quayside crane
جرثقیلاسکله
gantry crane
جرثقیل
deck crane
بالابرعرشه
crane runway
مجرایبالابر
crane fly
درنامگس
adjutant crane
لک لک هندی لک لک لاشخور
crane flies
درنامگس
travelling crane
جرثقیل رونده بارانگیز خودرو
travelling crane
جرثقیل متحرک
tower crane
جراثقال گردان اطاق دار
rotary crane
جراثقال گردان
revolving crane
جرثقیل گردان
charging crane
جرثقیل بارگیری
crane tower
برج جرثقیل
crane tower
دکل جرثقیل
crane track
جرثقیل خودکار
crane track
واگن بالابر مسیر عبور کفچه بالابر
crane trolley
واگن بالابر
dogging crane
بالابر انبری
dogging crane
بالابر گازانبری
erection crane
جراثقال برای کارهای ساختمانی
floating crane
جرثقیل متحرک
flying crane
هواپیمای اخراجات هواپیمای جراثقال
ladle crane
جراثقال پاتیل ریخته گری جراثقال چمچه ریخته گری
ingot crane
جراثقال شمش
crane shovel
بیل مکانیکی
crane rope
ریسمان جرثقیل
crane balance
تعادل جرثقیل
crane chain
زنجیر جرثقیل
crane construction
ساختار جرثقیل
crane construction
ساختمان جرثقیل
crane frame
چارچوب جرثقیل
crane hook
قلاب سرکابل بالابر جرثقیل قلاب یا چنگک جرثقیل
crane installation
تاسیسات بالابر
crane ladle
پاتیل جرثقیل
crane ladle
پاتیل بالابر کفچه بالابر
crane load
بارجرثقیل
crane magent
اهنربای جرثقیل
crane rail
مسیر حرکت پاتیل جرثقیل مسیر بالابر
grab crane
بیل مکانیکی
chimney-crane
[میله فلزی برای آویزان کردن غذا]
crane design
طرح پرنده درنا
[این طرح بیشتر در فرش چین و مغولستان به نشانه طول عمر بکار می رود.]
To crane ones neck .
گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
material handling crane
جراثقال انتقال بار
ingot charging crane
جراثقال بارگیری شمش
pit furnace crane
جراثقال کوره عمیق
ingot drawing crane
جراثقال کشش شمش
grab bucket crane
جرثقیل با بیل مکانیکی
pass from hand to hand
ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
near at hand
دم دست
near at hand
در دسترس
near at hand
نزدیک
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
hand over
به قبض دادن
to hand down
بارث گذاشتن
off hand
بی مطالعه
on the other hand
از سوی دیگر
on one hand
ازیک طرف
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on one hand
ازطرفی
on one hand
ازیکسو
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
on hand
در دست
on hand
وسایل موجود درانبار
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
on hand
موجود
off hand
بی تهیه
on the other hand
<adv.>
از سوی دیگر
hand
عقربه
[ساعت ...]
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
hand on
تسلیم کردن
hand off
رد کردن توپ به یار
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off
رد کردن توپ
hand in hand
دست بدست
hand in hand
دست دردست یکدیگر
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
hand in
سمت زمین سرویس
hand down
به ارث گذاشتن
hand down
بتواتر رساندن
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand out
خطای سرویس
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
in hand
در جریان
in hand
در دست اقدام
hand saw
اره قد کن
hand saw
اره دستی
hand over
تفویض کردن
hand over
فرستادن
hand over
تحویل دادن
hand over
تسلیم کردن
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
to take in hand
بعهده گرفتن
to take in hand
دردست گرفتن
to hand over
واگذارکردن
to hand over
تحویل دادن
hand over
<idiom>
to hand out
از پنجره اویزان کردن
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand
دردسترس
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
to get ones hand in
دست یافتن به
to come to hand
رسیدن
hand-out
<idiom>
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
hand down
<idiom>
وصیت کردن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
under the hand of hand
به امضای .....
under the hand of
به امضای
under hand
درنهان به پنهانی
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
on hand
<idiom>
دردسترس
take a hand at
شرکت کردن در
off hand
فی البداهه
off hand
سر ضرب
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
to come to hand
بدست امدن
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
second-hand
<adj.>
کارکرده
Do you need a hand?
میتونم کمکت کنم؟
Do you need a hand?
کمک میخوای؟
off hand
بدون آمادگی
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
on hand
<idiom>
قابل دسترس
on hand
<idiom>
حاضر
on the other hand
<idiom>
درمقابل
second hand
<idiom>
دست دوم
right hand
دست راست
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
out of hand
فورا
out of hand
غیر قابل جلوگیری
one hand
گرفتن توپ با یک دست
in hand
<idiom>
زیرنظر
on the other hand
ازطرف دیگر
hand-me-down
ارزان
for ones own hand
به خاطر خود شخص
for ones own hand
بابت خود شخص
second-hand
نیمدار
second-hand
مستعمل
second-hand
ثانیه شمار
off-hand
پاس کوتاه روی سر
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
hand to hand
نزدیک
right-hand
واقع در دست راست
first hand
دست اول
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
first hand
نخستین بازی کن
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
امضا
hand
دستخط
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
دردسترس
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand me down
لباس ارزان ودوخته
hand me down
ارزان
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
second hand
عاریه
second hand
مستعمل دست دوم
second hand
کار کردن
second hand
نیم دار
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
دست به یقه
hand to hand
دست به یقه
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand
نزدیک
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com