English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (10 milliseconds)
English Persian
hand cuff دست بند
hand cuff بخو
hand cuff دست بند زدن
hand cuff بخو زدن
Other Matches
cuff دکمه سردست
off-the-cuff بدونآمادگیوبرنامهریزیقبلی
off the cuff <idiom> بدون آمادگی قبلی
cuff دستبند اهنین زدن به
cuff دستبند
cuff سردست پیراهن مردانه
cuff سراستین
upper cuff پوششفوقانی
cuff link دکمهسرآستین
blade cuff قطعهای که با متصل شدن به ساقه تیغه ملخ باعث افزایش عبور جریان هوا از روی موتور میشود
French cuff سردستپیراهنمردانهفرانسوی
pass from hand to hand ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
on hand <idiom> دردسترس
off hand سر ضرب
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
hand down <idiom> وصیت کردن
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
hand it to (someone) <idiom> به کسی اعتبار دادن
have a hand in <idiom> مسئول کاری شدن
hand-me-down <idiom> بدش به من
hand out <idiom> از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand over <idiom>
hand-out <idiom>
hand down به ارث گذاشتن
hand down بتواتر رساندن
hand down پشت درپشت چیزی رارساندن
on hand <idiom> قابل دسترس
hand-out <idiom> پاداش ،معمولا از طرف دولت
out of hand فورا
out of hand غیر قابل جلوگیری
one hand گرفتن توپ با یک دست
four in hand گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
to hand somebody something به کسی چیزی دادن
for ones own hand بابت خود شخص
for ones own hand به خاطر خود شخص
first hand دست اول
first hand نخستین بازی کن
at the hand of بدست
have a hand in something <idiom> در کاری دست داشتن
on hand <idiom> حاضر
on the other hand <idiom> درمقابل
second hand <idiom> دست دوم
try one's hand <idiom> بیتجربه بودن
in hand <idiom> زیرنظر
an old hand at something <idiom> کارکشته
off hand فی البداهه
right hand دست راست
be off hand with someone <idiom> سر سنگین بودن
on the other hand ازطرف دیگر
in hand در جریان
under the hand of به امضای
hand over تحویل دادن
hand over تسلیم کردن
hand out حریف دریافت کننده سرویس
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
hand out خطای سرویس
under hand درنهان به پنهانی
hand on پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on تسلیم کردن
hand off رد کردن توپ به یار
hand over فرستادن
under the hand of hand به امضای .....
to take in hand بعهده گرفتن
to take in hand دردست گرفتن
hand saw اره دستی
hand saw اره قد کن
hand over تفویض کردن
hand over به قبض دادن
hand off کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off رد کردن توپ
to hand over واگذارکردن
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
hand in hand دست بدست
hand in hand دست دردست یکدیگر
To be an old hand at something. درکاری سابقه وتجربه داشتن
hand in سمت زمین سرویس اسکواش
hand in سمت زمین سرویس
take a hand at شرکت کردن در
in hand در دست اقدام
from hand to hand <idiom> از یک شخص به یک شخص دیگری
off hand بدون آمادگی
He must have a hand in it. حتما" دراینکار دست دارد
to hand over تحویل دادن
to hand out از پنجره اویزان کردن
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
to hand down بارث گذاشتن
to hand دردسترس
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
to get ones hand in دست یافتن به
to come to hand رسیدن
to come to hand بدست امدن
get out of hand <idiom> کنترل خودرا از دست دادن
hand-me-down ارزان
hand to hand دردسترس
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand نزدیک
off-hand پاس کوتاه روی سر
second-hand ثانیه شمار
second-hand مستعمل
second-hand نیمدار
right-hand واقع در دست راست
little hand عقربه کوچک [ساعت]
hand سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand to hand دست به یقه
hand to hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-me-down لباس ارزان ودوخته
hand me down ارزان
hand me down لباس ارزان ودوخته
hand-to-hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand دست به یقه
hand-to-hand دردسترس
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand نزدیک
hand to hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand دستخط
hand امضا
hand پهلو
hand طرف
hand دخالت کمک
hand شرکت
hand خط
hand دسته دستخط
hand عقربه
hand دست
off hand بی مطالعه
off hand بی تهیه
hand پیمان
hand دادن
hand بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand خطای دست
hand دست به دست کردن
hand یاری دادن
hand کمک
hand نفر
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
old hand ادم با سابقه و مجرب
on hand موجود
on hand وسایل موجود درانبار
Do you need a hand? کمک میخوای؟
on the other hand <adv.> از سوی دیگر
Do you need a hand? میتونم کمکت کنم؟
at first hand مستقیما
first-hand اصلی
at first hand در وهله نخست
better hand تقدم
on hand در دست
at the hand of بوسیله
on one hand ازیکسو
at second hand بطور غیرمستقیم
on one hand ازطرفی
better hand پیشی
at second hand از قول دیگری
at hand دم دست
at hand نزدیک
first-hand مستقیم
second hand عاریه
second hand مستعمل دست دوم
on the other hand از سوی دیگر
on the other hand <adv.> درمقابل
near at hand در دسترس
on the other hand <adv.> طور دیگر
near at hand دم دست
second-hand <adj.> کارکرده
on the other hand <adv.> به ترتیب دیگر
on the one hand <adv.> یکی انکه
on the one hand <adv.> در یک طرف
hand عقربه [ساعت ...]
near at hand نزدیک
on the other hand <adv.> ازطرف دیگر
on one hand ازیک طرف
second hand نیم دار
second hand کار کردن
to make a hand of anything درکاری کامیاب شدن
to put in hand دایرکردن اقدام کردن
to put in hand بجریان انداختن
to lift up one's hand دست بدعا برداشتن
to put ones hand to anything بکاری مبادرت کردن
offer one's hand پیشنهادعروسی دادن
to oil one's hand به کسی رشوه دادن
to put ones hand to anything دست بکاری زدن
offer one's hand دست را جلو بردن
print hand دستخطی که مانندچاپ یاحروف چاپی باشد
put in hand دست گرفتن
the broad of the hand کف دست
to force ones hand کسیرابرخلاف میلش واداربکردن کاری یا اتخاذرویهای نمودن
second hand stores سمساری
the matter in hand موضوع مورد بحث
section hand کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
out of hand serve سرویس پایین دست
the flat of the hand پهنای درست
text hand دستخط درشت
sweep hand عقربه ثانیه شمار
to get the upper hand پیشی جستن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com