Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
hand forming
شکل دادن فلزات تورق پذیر باابزارهای دستی و بلوکهای دقیق
Other Matches
forming
شکل دادن
forming up
تجمع و سازمان دادن یکان جمع شدن
forming up
تجمع
forming
فرم کاری
forming
شکل گیری
vaccum forming
شکل دادن در خلاء
cold forming
حالت دهی در حالت سرد
forming work
فرمکاری
land forming
شکل دادن زمین
forming property
قابلیت شکل پذیری
forming method
روش تغییر شکل
forming force
قوه تغییر شکل
forming die
حدیده شکل دهی
forming attachment
تجهیزات تراش پروفیل
explosive forming
شکل دادن انفجاری
hot forming
شکل دهی در حالت گرم
cold forming property
قابلیت شکل دهی
forming of battery plates
اماده سازی صفحات باتری
hot forming property
خاصیت تغییر شکل پذیری گرم
image forming system
سیستم تصویر سازی
automatic forming machine
دستگاه قالب بندی خودکار
rules for forming plurals
ایین جمع بندی
acid forming element
عنصر اسیدی
rules for forming plurals
قواعد جمع بندی
acid forming element
عنصر اسیدساز
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
pass from hand to hand
ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
on hand
وسایل موجود درانبار
near at hand
در دسترس
off hand
بی تهیه
near at hand
نزدیک
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
out of hand
غیر قابل جلوگیری
one hand
گرفتن توپ با یک دست
near at hand
دم دست
on hand
در دست
on one hand
ازیکسو
on one hand
ازطرفی
on one hand
ازیک طرف
on the other hand
از سوی دیگر
on hand
موجود
off hand
بی مطالعه
on the other hand
ازطرف دیگر
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
hand out
خطای سرویس
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on
تسلیم کردن
hand off
رد کردن توپ به یار
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off
رد کردن توپ
hand in hand
دست بدست
hand in hand
دست دردست یکدیگر
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
hand in
سمت زمین سرویس
hand down
به ارث گذاشتن
hand down
بتواتر رساندن
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
in hand
در جریان
in hand
در دست اقدام
hand saw
اره قد کن
hand saw
اره دستی
to hand over
تحویل دادن
hand over
تفویض کردن
hand over
به قبض دادن
hand over
فرستادن
hand over
تحویل دادن
hand over
تسلیم کردن
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
out of hand
فورا
second-hand
<adj.>
کارکرده
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
off hand
سر ضرب
off hand
فی البداهه
off hand
بدون آمادگی
in hand
<idiom>
زیرنظر
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
second hand
<idiom>
دست دوم
on the other hand
<idiom>
درمقابل
Do you need a hand?
میتونم کمکت کنم؟
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
hand
عقربه
[ساعت ...]
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
on the other hand
<adv.>
از سوی دیگر
Do you need a hand?
کمک میخوای؟
on hand
<idiom>
حاضر
on hand
<idiom>
قابل دسترس
under the hand of
به امضای
under hand
درنهان به پنهانی
to take in hand
بعهده گرفتن
to take in hand
دردست گرفتن
to hand over
واگذارکردن
to hand out
از پنجره اویزان کردن
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand down
بارث گذاشتن
to hand
دردسترس
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
to get ones hand in
دست یافتن به
to come to hand
رسیدن
to come to hand
بدست امدن
take a hand at
شرکت کردن در
under the hand of hand
به امضای .....
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
on hand
<idiom>
دردسترس
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
hand over
<idiom>
hand-out
<idiom>
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
hand down
<idiom>
وصیت کردن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
right hand
دست راست
hand me down
لباس ارزان ودوخته
second hand
نیم دار
right-hand
واقع در دست راست
second-hand
نیمدار
second-hand
مستعمل
better hand
تقدم
second-hand
ثانیه شمار
off-hand
پاس کوتاه روی سر
hand to hand
نزدیک
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
better hand
پیشی
hand
خطای دست
hand
میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
امضا
hand
دستخط
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
دردسترس
hand-to-hand
دردسترس
hand-to-hand
دست به یقه
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
old hand
ادم با سابقه و مجرب
hand-me-down
ارزان
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
hand me down
ارزان
first hand
نخستین بازی کن
first hand
دست اول
hand to hand
دست به یقه
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand
نزدیک
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand
بابت خود شخص
for ones own hand
به خاطر خود شخص
second hand
کار کردن
hand
پیمان
hand
عقربه
first-hand
اصلی
hand
دخالت کمک
hand
طرف
hand
پهلو
at the hand of
بدست
at the hand of
بوسیله
hand
دادن
hand
شرکت
hand
خط
at first hand
مستقیما
at first hand
در وهله نخست
at hand
نزدیک
at hand
دم دست
at second hand
از قول دیگری
hand
دست
hand
دسته دستخط
at second hand
بطور غیرمستقیم
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
نفر
hand
یاری دادن
second hand
عاریه
second hand
مستعمل دست دوم
hand
کمک
hand
دست به دست کردن
first-hand
مستقیم
to make a hand of anything
از چیزی سودبردن
to put ones hand to anything
بکاری مبادرت کردن
to put ones hand to anything
دست بکاری زدن
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
to put in hand
دایرکردن اقدام کردن
to put in hand
بجریان انداختن
to lift one's hand
دست به سوگند برداشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com