Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 304 (15 milliseconds)
English
Persian
hand out
خطای سرویس
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
Search result with all words
old hand
ادم با سابقه و مجرب
left-hand
واقع در سمت چپی
left-hand
چپ دست
left-hand
دست چپ
left hand drive
فرمان به سمت چپ
left-hand drive
فرمان به سمت چپ
hand
دست
hand
عقربه
hand
دسته دستخط
hand
خط
hand
شرکت
hand
دخالت کمک
hand
طرف
hand
پهلو
hand
پیمان
hand
دادن
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
نفر
hand
کمک
hand
یاری دادن
hand
دست به دست کردن
hand
خطای دست
hand
میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
امضا
hand
دستخط
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
sleight of hand
تردست
right-hand
واقع در دست راست
hour hand
عقربه ساعت شمار
second-hand
نیمدار
second-hand
مستعمل
second-hand
ثانیه شمار
off-hand
پاس کوتاه روی سر
hand to hand
نزدیک
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
دردسترس
hand to hand
دست به یقه
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand
نزدیک
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand
دردسترس
hand-to-hand
دست به یقه
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand me down
لباس ارزان ودوخته
hand me down
ارزان
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
hand-me-down
ارزان
hand-me-downs
لباس ارزان ودوخته
hand-me-downs
ارزان
hand picked
دست چین
hand-picked
دست چین
hand to mouth
دست بدهان
hand to mouth
محتاج گنجشک روزی
hand-to-mouth
دست بدهان
hand-to-mouth
محتاج گنجشک روزی
hand-held
وسیله کوچکی که در دست جا میشود براس اسکن عکسهای کوچک و رسم خط و تبدیل آنها به تصاویر گرافیکی که قابل استفاده در کامپیوتر هستند
hand-held
کامپیوتر بسیار کوچک که در دست جا میشود مناسب برای ورود اطلاعات ابتدایی وقتی که ترمینالی فراهم نیست
hand-held
آنچه قابل نگهداری در دست است
second hand
نیم دار
second hand
کار کردن
second hand
مستعمل دست دوم
second hand
عاریه
first-hand
مستقیم
first-hand
اصلی
an iron hand in a valvet glove
دست اهنین در دستکش مخملی
arm hand steadiness test
ازمون استواری دست و بازو
ask for a lady's hand
تقاضای ازدواج با بانویی کردن
ask for the hand of a woman
خواستگاری
at first hand
مستقیما
at first hand
در وهله نخست
at hand
نزدیک
at hand
دم دست
at second hand
از قول دیگری
at second hand
بطور غیرمستقیم
at the hand of
بدست
at the hand of
بوسیله
balance in hand
موجودی
bear a hand
کمک کردن
lend a hand
کمک کردن
better hand
پیشی
better hand
تقدم
black smith, hand hammer
چکش اهنگری
bow hand
دسته تکیه گاه
bow hand
دسته مضراب
cramp hand writing
خط درهم و برهم
d. in second hand goods
سمسار
d. in second hand goods
دست فروش
down hand welding
جوشکاری پایین دستی
drawing hand
دستی که زه را می کشد
string hand
دستی که زه را می کشد
english hand balance
بالانس ژیمناست روی چوب موازنه
eye hand coordination
هماهنگی چشم و دست
first hand
نخستین بازی کن
first hand
دست اول
Other Matches
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
pass from hand to hand
ترتب ایادی
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
to hand out
از پنجره اویزان کردن
on the other hand
از سوی دیگر
on one hand
ازیک طرف
on one hand
ازطرفی
on one hand
ازیکسو
on hand
در دست
on hand
وسایل موجود درانبار
on hand
موجود
off hand
بی تهیه
off hand
بی مطالعه
near at hand
دم دست
on the other hand
ازطرف دیگر
one hand
گرفتن توپ با یک دست
out of hand
غیر قابل جلوگیری
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand down
بارث گذاشتن
to hand
دردسترس
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
to get ones hand in
دست یافتن به
to come to hand
رسیدن
to come to hand
بدست امدن
take a hand at
شرکت کردن در
right hand
دست راست
out of hand
فورا
near at hand
در دسترس
near at hand
نزدیک
off hand
سر ضرب
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on
تسلیم کردن
hand off
رد کردن توپ به یار
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off
رد کردن توپ
hand in hand
دست بدست
hand in hand
دست دردست یکدیگر
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
hand in
سمت زمین سرویس
hand down
بتواتر رساندن
hand over
تسلیم کردن
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand
در جریان
in hand
در دست اقدام
hand saw
اره قد کن
hand saw
اره دستی
hand over
تفویض کردن
hand over
به قبض دادن
hand over
فرستادن
hand over
تحویل دادن
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
Do you need a hand?
میتونم کمکت کنم؟
second-hand
<adj.>
کارکرده
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
off hand
فی البداهه
off hand
بدون آمادگی
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
Do you need a hand?
کمک میخوای؟
on the other hand
<adv.>
از سوی دیگر
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
hand
عقربه
[ساعت ...]
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
in hand
<idiom>
زیرنظر
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
under the hand of hand
به امضای .....
under the hand of
به امضای
under hand
درنهان به پنهانی
to take in hand
بعهده گرفتن
to take in hand
دردست گرفتن
to hand over
واگذارکردن
hand down
<idiom>
وصیت کردن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
second hand
<idiom>
دست دوم
on the other hand
<idiom>
درمقابل
on hand
<idiom>
حاضر
on hand
<idiom>
قابل دسترس
on hand
<idiom>
دردسترس
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
hand over
<idiom>
hand-out
<idiom>
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
to hand over
تحویل دادن
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand
بابت خود شخص
for ones own hand
به خاطر خود شخص
hand down
به ارث گذاشتن
under my hand and seal
به امضا و مهر من
to oil one's hand
به کسی رشوه دادن
upper hand
اقایی
upper hand
اربابی
upper hand
امتیاز
upper hand
برتری دست بالا
under hand stoping
رگه شیب دار
to put ones hand to anything
بکاری مبادرت کردن
to put in hand
دایرکردن اقدام کردن
to lift up one's hand
دست بدعا برداشتن
to lift one's hand
دست به سوگند برداشتن
to make a hand of anything
از چیزی سودبردن
to put ones hand to anything
دست بکاری زدن
to lift one's hand
سوگند خوردن
to make a hand of anything
درکاری کامیاب شدن
to put in hand
بجریان انداختن
to hand in ones checks
مردن
the matter in hand
موضوع مورد بحث
the flat of the hand
پهنای درست
put in hand
شروع کردن
raise the hand
بالابردن دست برنده
right hand rule
قاعده راست گرد
the broad of the hand
کف دست
text hand
دستخط درشت
running hand
خط مسلسل
running hand
خط شکسته
second hand stores
سمساری
sweep hand
عقربه ثانیه شمار
put in hand
دست گرفتن
print hand
دستخطی که مانندچاپ یاحروف چاپی باشد
to get the upper hand
غالب شدن
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
to get the upper hand
برتری جستن تفوق پیدا کردن
to get the upper hand
پیشی جستن
out of hand serve
سرویس پایین دست
to force ones hand
کسیرابرخلاف میلش واداربکردن کاری یا اتخاذرویهای نمودن
subject in hand
مانحن فیه
with a high hand
امرانه
hand lever
اهرم دستی
hand writing
نسخه خطی
hand writing
دست نوشته
hand-made
دستباف
hand spun
نخ تابیده با دست
[دستریس]
hand knot
گره دستی
to clench one's hand
مشت خود را گره کردن
the hand of the time
دست روزگار
have one's hand full
کار مهمتر داشتن
[دستم یا دستش بند است]
matter on hand
مانحن فیه
upper hand
<idiom>
سود بردن
raise a hand
<idiom>
به دردسر انداختن
hand calculator
ماشین حساب جیبی
hand-cooked
دست پخت
retrograde hand
عقربه برگشت دهنده
[ساعت ...]
at the same time
[on the other hand]
<adv.>
به ترتیب دیگر
at the same time
[on the other hand]
<adv.>
طور دیگر
at the same time
[on the other hand]
<adv.>
درمقابل
at the same time
[on the other hand]
<adv.>
ازطرف دیگر
at the same time
[on the other hand]
<adv.>
از سوی دیگر
hand gesture
اشاره دست
hand-woven
<adj.>
دست باف
hand to mouth
<idiom>
hand over fist
<idiom>
glad hand
<idiom>
بااهمییت برخورد کردن
hand-wheel
چرخدستی
hand vice
گیرهدستی
hand shield
سپردستی
hand protector
پشتیباندست
hand protection
محافظدستی
hand mower
ماشینچمنزنیدستی
hand mixer
مخلوطکندستی
hand lamp
لامپدستی
hand grip
گیرهدست
hand fork
جنگکدستی
hand blender
مخلوطکندستی
farm hand
پالیزگر
farm hand
کشتیار
farm hand
کارگر مزرعه
deck hand
جاشو
port hand
دستسویچپ
starboard hand
صفحهنمایشستاره
two-hand snatch
وزنهبردارییکضرب
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
free hand
<idiom>
کاملاآزاد درانجام کاری
force one's hand
<idiom>
مجبورکردن شخص که قبل از وقت مقررکاری را انجام دهد
To take ones hat off to someone . To hand it to someone .
به کسی ناز شست دادن
She pressed my hand .
دستم را فشار داد
My hand is bruised.
دستم ضرب دیده است
She was off hand with me today.
امروز بامن سر سنگین بود ( بی اعتنا ء )
To go cap in hand to someone.
دست گدایی بسوی کسی دراز کردن
This is a second-hand car.
این اتو موبیل دست دوم است
right-hand man
راستدست
right-hand drive
اتومبیلهاییکهفرمانآنهادرسمتراستاست
helping hand
کمکبهفردی
hand luggage
چمدانمسافرت
charge hand
کارگر معمولی
big hand
عقربهبزرگساعت
deck hand
ملوان ساده
hand in glove
دوست یک دل ویکزبان
hand light
مردنگی باغبانی
hand loom
دستگاه بافندگی دستی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com