English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
hand shield سپردستی
Other Matches
shield غلاف
shield مانع شدن
shield مانع
shield حافظ
shield روپوش اب بند
shield حفافت کردن
shield سپر پوشش
shield حفافت کردن درمقابل
shield بدنه محافظ دیواره محافظ
shield زره
shield سپر مغناطیسی
shield حفاظ پیدا کردن
shield بوسیله سپر حفظ کردن
shield محفظه سپرشدن
shield حفاظ پوشش محافظ
shield حامی
shield پوشش
shield سپر
shield کابل با دو سیم مسی عایق که دورهم پیچیده شده اند
shield , بر خلاف کابل STP , جفت سیم ها وارد لایه دیگری نمیشوند
shield محافظت کردن
shield حفافت سیگنال یا وسیله از واسط خارجی و ولتاژ آسیب رساننده
shield صفحه فلزی متصل به زمین برای اینکه ولتاژ خط رناک یا واسط ها به قطعه الکترونیکی نرسند
to shield بوسیله سپر [پوشش] حفظ کردن
shield هسته ساخته شده از هسته هادی با یک پوشش عایق و سپس یک لایه هادی برای اینکه سیگنال ارسالی از واسط ها درامان نگهدارد
shield , این جفت سیستم ها پس وارد یک لایه عایق می شوند تا بیشتر تصادم را کم کنند
shield کابل با دو سیم مسی عایق که دور هم پیچیده شده اند
shield grid شبکه غلاف دار
internal shield زره درونی زره داخلی
internal shield غلاف داخلی
shield divisions تقسیمدیواره
ideational shield سپر فکری
vertebral shield غلافاستخوانمهره
heat shield حفاظ حرارتی
pygal shield قشرپیگال
biological shield حفاظ زیستی
marginal shield قشرحاشیهای
nuchal shield قشرقفایی
biological shield سپر زیستی
gum shield لثه
solar shield حافظنورخورشید
costal shield محافظدندهای
gun shield سپر توپ
cable shield لوله کابل
braid shield روکشی از الیاف بافته شده ولاستیک روی یک یا چند هادی عایق شده از یکدیگر
magnetic shield حفاظ مغناطیسی
light shield محافظ نور
radiation shield وسیلهای برای جلوگیری ازتابشهای ناخواسته که دراندازه گیری کمیت موردنظرتاثیر میگدارند
safty face shield ماسک ایمنی
shield grid thyratron تیراترون غلاف دار
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
pass from hand to hand ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
hand out <idiom> از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand over <idiom>
hand-out <idiom> پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand-me-down <idiom> بدش به من
on the other hand از سوی دیگر
on the other hand ازطرف دیگر
get out of hand <idiom> کنترل خودرا از دست دادن
hand down پشت درپشت چیزی رارساندن
hand down <idiom> وصیت کردن
hand down به ارث گذاشتن
hand it to (someone) <idiom> به کسی اعتبار دادن
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
one hand گرفتن توپ با یک دست
hand down بتواتر رساندن
hand-out <idiom>
on hand <idiom> حاضر
on the other hand <idiom> درمقابل
second hand <idiom> دست دوم
try one's hand <idiom> بیتجربه بودن
in hand <idiom> زیرنظر
an old hand at something <idiom> کارکشته
off hand بدون آمادگی
out of hand فورا
on hand <idiom> دردسترس
off hand فی البداهه
off hand سر ضرب
be off hand with someone <idiom> سر سنگین بودن
have a hand in <idiom> مسئول کاری شدن
right hand دست راست
have a hand in something <idiom> در کاری دست داشتن
out of hand غیر قابل جلوگیری
on hand <idiom> قابل دسترس
from hand to hand <idiom> از یک شخص به یک شخص دیگری
to take in hand دردست گرفتن
to hand دردسترس
hand over تفویض کردن
hand over به قبض دادن
hand over فرستادن
hand over تحویل دادن
hand over تسلیم کردن
hand out حریف دریافت کننده سرویس
to hand down بارث گذاشتن
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
to take in hand بعهده گرفتن
under hand درنهان به پنهانی
hand saw اره دستی
hand saw اره قد کن
under the hand of به امضای
under the hand of hand به امضای .....
to hand over واگذارکردن
to hand over تحویل دادن
to hand out از پنجره اویزان کردن
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
hand out خطای سرویس
in hand در دست اقدام
in hand در جریان
hand in hand دست بدست
hand in hand دست دردست یکدیگر
He must have a hand in it. حتما" دراینکار دست دارد
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
hand in سمت زمین سرویس اسکواش
hand in سمت زمین سرویس
take a hand at شرکت کردن در
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
hand on پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on تسلیم کردن
hand off رد کردن توپ به یار
hand off کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off رد کردن توپ
to get ones hand in دست یافتن به
to come to hand رسیدن
to come to hand بدست امدن
To be an old hand at something. درکاری سابقه وتجربه داشتن
four in hand گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
on the one hand <adv.> در یک طرف
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand نزدیک
off-hand پاس کوتاه روی سر
second-hand ثانیه شمار
second-hand مستعمل
second-hand نیمدار
hand عقربه [ساعت ...]
old hand ادم با سابقه و مجرب
right-hand واقع در دست راست
hand سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand to hand دردسترس
hand to hand دست به یقه
hand to hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-me-down ارزان
hand-me-down لباس ارزان ودوخته
hand me down ارزان
hand me down لباس ارزان ودوخته
hand-to-hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand دست به یقه
hand-to-hand دردسترس
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand نزدیک
hand to hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand دستخط
hand پهلو
hand طرف
hand دخالت کمک
hand شرکت
hand خط
hand دسته دستخط
hand عقربه
hand دست
little hand عقربه کوچک [ساعت]
on hand وسایل موجود درانبار
hand پیمان
hand دادن
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand امضا
hand بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand خطای دست
hand دست به دست کردن
hand یاری دادن
hand کمک
hand نفر
on hand موجود
Do you need a hand? میتونم کمکت کنم؟
at the hand of بدست
at second hand بطور غیرمستقیم
at second hand از قول دیگری
at hand دم دست
at hand نزدیک
at first hand در وهله نخست
at first hand مستقیما
better hand تقدم
on the other hand <adv.> از سوی دیگر
at the hand of بوسیله
near at hand در دسترس
second-hand <adj.> کارکرده
Do you need a hand? کمک میخوای؟
on one hand ازیک طرف
on one hand ازطرفی
better hand پیشی
on one hand ازیکسو
near at hand نزدیک
near at hand دم دست
on the other hand <adv.> ازطرف دیگر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com