Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 190 (9 milliseconds)
English
Persian
hang by a thread
<idiom>
Other Matches
It is formed by alternatively lifting and lowering one warp thread across one weft thread
این است که توسط روش دیگر بلند کردن و پایین آوردن موضوع یکی پیچ و تاب در سراسر یک موضوع پود تشکیل
thread
فایلی که یک ورودی آن حاوی آدرس و داده را دارد باشد.
thread
سیم
thread
نخ
thread
ریسمان
thread
قیطان
thread
مثل نخ باریک شدن
thread
رشته رشته شدن
thread
رگه
thread
رشته
thread
نخ کردن
thread
بند کشیدن
thread
نخ کشیدن به
thread
موجی کردن
thread
برنامهای که از بخشها و قسمتهای کوچکتر تشکیل شده است
thread
شیار برجستگی
thread
ساختاری که در آن هر گره اشاره گری به گره دیگر دارد
thread
دارای خطوط برجسته کردن حدیده وقلاویز کردن
thread
زبان برنامه نویسی که به بخشهای زیادی از کد امکان نوشتن و پس استفاده توسط برنامه اصلی میدهد
thread
نخ یاقیطان
thread
دنده پیچ
thread
دنده دار کردن مارپیچ
thread
رزوه شیارداخل پیچ ومهره
thread
پیچ کردن
thread
دندانه
butterss thread
شیار اره
cut a thread
پیچ تراشیدن
direction of thread
سوی پیچش پیچ
direction of thread
جهت پیچ
english thread
پیچ و مهره انگلیسی
screw thread
پای پیچ
thread tap
قلاویز
stepped thread
کولاس پیچی ناقص
stepped thread
پیچ ناقص کولاس
stair thread
کف پله
screw thread
حدیده
nut thread
پیچ مهره
mercury thread
مارپیچ جیوهای
inside thread
مارپیچ داخلی
thread the needle
پاس دقیق از بین مدافعان
trapezoidal thread
دندههای ذوزنقهای
external thread
دنده خارجی
gold thread
گلابتون زر
weft thread
ریسمانتاریشکل
warp thread
تارشیاری
thread trimmer
آرایندهنخ
thread take-up lever
اهرم بالا-پائینبرندهنخ
thread guide
راهنماینخ
rubber thread
ریسمانلاستیکی
inside thread
دنده داخلی قلاویز
angular thread
پیچ تحت زاویه
angular thread
پیچ وی شکل
sewing thread
نخ خیاطی
metallic thread
نخ زربفت
[اینگونه نخ ها که از تابیده شدن ورقه های نازک طلا، نقره و یا دیگر فلزات بدور نخ تهیه می شوند، جهت تزئین فرش بکار رفته.]
silver thread
نخ های زربفت یا نقره ای
[این نوع نخ در بعضی قالیچه ها جهت تزئین در بافت فرش بکار می رود.]
thread bare
فرش کهنه
thread count
[تعداد رشته نخ تار یا پود در یک طول مشخص]
thread fineness
ظرافت نخ
thread fineness
نمره نخ
thread fineness
[ضریبی جهت تعیین کیفیت نخ]
air thread
لعاب خورشید
air thread
مخاط شیطان
acme thread
شیار ذوزنقه ای
death thread
تهدید به مرگ
left hand thread
پیچ چپ گرد
thread rubber separator
میانگیر نخدار
Our life is hanging by a thread .
زندگی مابه تار مویی بند است
To pick up (to lose) the thread of conversation.
رشته سخن را بدست گرفتن ( گم کردن )
to hang behind
عقب افتادن
to hang behind
لک ولک کردن
to hang about
گشتن معطل شدن
to hang on to anything
بچیزی چسبیدن
not a hang
هیج
to hang about
اینسو و آنسو رفتن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
let it go hang
بی خیالش باش
Please do not hang up!
گوشی را نگه دارید!
not a hang
ابدا
to hang on to anything
بچیزی خوب گوش دادن
to hang out
ازپایین بیرون افتادن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
hang on to
<idiom>
محکم گرفتن
To hang about . To be getting nowhere .
ول معطل بودن
hang around
<idiom>
پرسه زدن
hang one on
<idiom>
مست کردن
hang in (there)
<idiom>
hang on
<idiom>
منتظرشدن
Hang it!
<idiom>
اه ،ای ،که ،هی
hang out
پهن کردن لباس
[روی بند لباس]
hang up
<idiom>
حفاظ ،محکم کردن
hang up
<idiom>
جایی دردریافتی تلفن که باعث قطع تماس میشود
to hang out
سکنی کردن
to hang over anything
سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
to hang together
باهم مربوط بودن
to hang up
نگاه داشتن
to hang up
معطل کردن مسکوت گذاشتن
to hang up
معوق گذاشتن
let it all hang out
<idiom>
پنهان نکردن چیزی
hang-up
<idiom>
hang-up
<idiom>
تاخیر دربعضی از کارها
hang on
<idiom>
ادامه دادن
hang around
ول گشتن
hang up
معوق شدن توقف
hang up
معوق گذاشتن
to get the hang of anything
لم چیزی رایادگرفتن طرزبکاربردن چیزیرایادگرفتن
hang up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang
وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
hang off
رهاکردن
hang off
عقب کشیدن
hang off
پس زدن
hang off
مکث کوتاه غواص در زیر اب در صعود
hang on
سماجت ورزیدن
hang-up
درحال معلق ماندن
hang-up
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang around
ور رفتن
hang about
گشتن پرسه زدن
hang about
در نزدیکی منتظر بودن
hang behind
لک و لک کردن
hang
اویختن
hang five
سوار تخته موج شدن با وزن بدن در جلو
hang up
درحال معلق ماندن
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
hang-up
معوق شدن توقف
hang-up
معوق گذاشتن
hang on
ادامه دادن دوام داشتن
hang
قرار گرفتن گوی گلف در سرازیری دویدن اهسته تر از حد انتظار اسب اویزان
hang out
مسکن کردن
hang out
والمیدن
hang
مصلوب شدن چسبیدن به
hang together
متفق بودن
hang over
اثر باقی مانده
hang over
اثر باقی ازهر چیزی
hang over
حالت خماری
hang
بداراویختن
hang
اویزان کردن
hang out
اویختن سماجت ورزیدن
hang out
میعادگاه
hang
متکی شدن بر طرزاویختن
hang
توپ هوایی
hang
تعلیق
hang on
ثابت قدم بودن
hang on to something
بچیزی چسبیدن
hang
تردید تمایل
hang
مفهوم
let it go hang
اهمیت ندهید
hang on to something
در چیزی خوب دقت کردن
hang out
محل اویختن چیزی
hang together
بهم چسبیدن
hang back
<idiom>
hang glider
گلایدرهوایی
hang in the balance
<idiom>
to hang fire
گل کردن
hang-ups
معوق شدن توقف
hang-ups
معوق گذاشتن
hang out one's shingle
<idiom>
آگاهی عمومی ازباز شدن دفتر به خصوص مطب یادفتروکالت
hang-ups
ماندن به صحبت تلفنی خاتمه دادن زنگ زدن
hang-ups
درحال معلق ماندن
monkey hang
اویزان شدن ژیمناست با یک دست
to hang up ones sword
شمشیرخودراکنارگذاشتن شمشیربیک سونهادن
hang man
جلاد
hang nail
ریشه ناخن
hang nail
ناخنک
to hang on the rear
برای حمله دنبال کردن
to hang by the eyelids
درمعرض خطربودن
to hang by the eyelids
سرناخن بندبودن
to hang back
بیمیلی نشان دادن
to hang back
پس رفتن
hang dog
ادم پست وترسو
hang out the laundry
ازاد کردن چتر عقب پس ازعبور از خط پایان
hang ten
سواری تخته موج درحال جلوبودن 01 انگشت پا
hang time
مدت حرکت توپ در هوا
hang man
دار زن
hang man
مامور اعدام به وسیله دار
hang dog
ترسو
hang dog
جبان
hang-glider
نوعیکایتپرواز
hang-up ring
حلقهمحلآویزسشوار
hang to dry
خشکشویی
hang point
محلاتصال
hang glacier
یخشار
hang-gliding
هوا سردستی بالهی بزرگ و بادبادک مانندی
hang back
بی میلی نشان دادن
hang-gliding
گلایدر دستی
hang dog
پست
upper arm hang
اویزان شدن ژیمناست روی کتفها
Hang out the washing on the line to dry.
لباسها راروی بند آویزان کن که خشک شوند
To be left in the air. To hang fire .
بلاتکلیف ماندن
A creaking gate hang long.
<proverb>
یک دروازه شکسته مدتها سرپا می ایستد.
give someone enough rope and they will hang themself
<idiom>
به کسی طناب بدی تا راحت خودش دار بزند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com