Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English
Persian
hard finish
روکاری زبر
Other Matches
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class.
اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
finish
پایان
finish
دست کاری تکمیلی
finish
تمام شدن پرداخت رنگ وروغن
finish
تمام کردن رنگ وروغن زدن
finish
بپایان رسانیدن
to finish off
کارهای دست باخر را انجام دادن
to finish off
تمام کردن
to finish off
پرداخت کردن
finish
پرداخت کار
finish
پرداخت
finish
انتهای فرآیند یا تابع
finish
تماس انتهایی
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
finish
به انتها رسیدن
finish
تکمیل کردن
finish
کامل کردن
finish
بیرون اوردن پارو در هر بار از اب
finish
پایان مسابقه
dull finish
کالیبر مرده
dull finish
رخده مرده
early finish
زودترین زمان ختم یک فعالیت
edge finish
شیرازه بافی
[جهت استحکام تارهای کناری و گاه تزپین نمودن کناره ها با رنگ های متفاوت بصورت ضربدری یا موازی]
finish line
خط پایان
brush finish
اج دادن
brush finish
خط انداختن
brush finish
مخطط کردن
brown finish
صیقل دادن به وسیله سرخ کردن
bright finish
صافکاری براق
black finish
پوشش سیاه
photo finish
استفاده از عکس برای تعیین برنده مسابقه فشرده
end finish
گره جناقی
[گره زدن دو انتهای فرش در محل ریشه ها برای جلوگیری از باز شدن و بهم ریختگی تار و پود]
finish knife
کارد یا تیغ
[مخصوص پرداخت سطح فرش]
finish crossover
طرز قرار گرفتن پا نزدیک نقطه پرتاب نیزه
mirror finish
براق
mirror finish
درخشان
oil finish
روغن زنی دست اخر
phosphate finish
لعاب فسفات
phosphate finish
روکش فسفات ضد زنگ و مات
plaster finish
اندود گچ
satin finish
جلا
satin finish
برق
to fight to a finish
تاپایان کارجنگیدن انقدرجنگیدن تایکطرف بکلی شکست بخورد
finish yarn
نوار پایان مسابقه
finish stock
موجودی کالای ساخته شده
finish style
طرز قرار گرفتن پا نزدیک نقطه پرتاب نیزه
finish tape
نوار پایان مسابقه
garrison finish
پیروزی غیرمنتظره
glaze finish
پرداخت برق یا لعاب
to finish the ball into the net
با توپ گل زدن
[فوتبال]
It was a racket from start to finish .
از اول تا آخرش کلک بود
latest finish time
دیرترین زمان ختم یک فعالیت
hard of d.
ناگوارا
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
hard to please
مشکل پسند
hard of d.
دیرهضم
i hard him out
سخنانش را تا اخر گوش داده ام
it is hard to say
نمیتوان گفت
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
it is not very hard
چندان سخت نیست
hard by
درنزدیکی
hard by
نزدیک
I am hard at it .
سخت مشغولم
hard
دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard right
اعضایتندرویحزبسیاسی
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
hard
مشکل شدید
hard
یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard
کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard
خطا
hard
سفت
hard
سخت
hard
تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard
سخت در مقابل نرم
hard
که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard
دشوار
hard
که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard
خطای موقت در سیستم
hard
قوی
hard
سخت گیر نامطبوع
hard
زمخت
hard
خسیس درمضیقه
hard
بشدت
hard
بسرعت
hard
مستقیما درمسیر موردنظر
hard
مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard-up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ...
با این وجود که او
[مرد]
سخت تلاش کرد ...
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
hard up
<idiom>
کمبود پول
hard set
سخت شده
hard wood
چوب جنگلی
hard set
منقبض شده
hard times
هنگام تنگدستی
hard sectoring
می دیسک که هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود و گاهی توسط مجموعهای نقاط پانچ شده اطراف hub مرکزی صورت می گیرد که هر سوراخ شروع سکتور ران نشان میدهد
hard wood
چوب بادوام
hard wood
چوب سفت
hard wing
بال صلب
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard working
پرکار
hard working
زحمت کش
hard x ray
پرتو ایکس سخت
hard wood
چوب سخت
hard roe
اشبل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard pan
قشر سنگی شده
hard radiation
تابش یا پرتو سخت
hard rubber
لاستیک سخت
hard sauce
مخلوطی از خامه وشکروچاشنی
hard sector
قطاع سخت افزاری
hard surface
سطح چیزی
hard sectored
دیسک لرزانی که در ان سوراخهایی به منظور تعیین حدود هر قطاع یا بخش تعبیه و منگنه شده است
hold hard
صبر کنید
hard water
اب سنگین
hard water
اب سخت
hard shell
کاسه دار
hard shell
سخت
hard starboard
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard stand
بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard stand
بارانداز هوایی
hard space
فاصله واصل
hard solder
جوش سخت
hard solder
لحیم سخت
hard shell
متعصب
hard soil
زمین سفت
hard solder
لحیم برنجی
hard soil
رویه محکم
hard starboard
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard stock
اجر سخت
hard ware
فلز الات
hard set
ثابت شده
hard vacuum
خلاء سخت
hard tube
لامپ سخت
hard set
سفت شده
hard times
روزگارسخت
hard surface
سخت کردن سطحی
hard surface
اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface
رافرش کردن
hard shell
سخت پوست
hard superconductor
ابر رسانای سخت
hard soil
خاک سفت
hold hard
عجله نکنید
hard feelings
<idiom>
عصب وخشم
hard-won
رسیدنبههدفی
hard-wearing
قویوبادوام
hard-hit
درگیرمشکلی
hard-drinking
معتادبهالکل
hard drive
دستگاه دیسک سخت
[رایانه شناسی]
hard porn
هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
Hard architecture
[ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
hard pressed
<adj.>
دست تنگ
hard drink
مشروب قوی و پر الکل
hard time
روزگار سخت
hard-nosed
<idiom>
سرسخت بودن
hard as nails
<idiom>
ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
hard pressed
<idiom>
بارمسئولیت ووفیفه
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
These coins are very hard to come by .
این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
hard sell
<idiom>
باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
He is hard of hearing.
گوشش سنگین است (شنوائی اش کم است )
It is as hard as rock.
مثل سنگ سفت است
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
I had a very hard time ot it.
دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard
بینهایتسخت
hard-bitten
<adj.>
سرد و گرم چشیده
hard roe
أشپل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard left
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard line
یکدنده
hard line
انعطافناپذیر
hard line
خمشناپذیر
hard line
سخت
to run any one hard
کسیرا سخت دنبال کردن
It was raining hard.
باران سختی می با رید
to die hard
دیرجان کندن
to die hard
سخت مردن
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hard line
سرسختانه
hard line
افراط آمیز
hard-hitting
پرتکاپو
hard drink
نوشیدنیباالکلزیاد
hard hat
کلاهایمنی
hard-nosed
پشت همانداز
hard-nosed
ارغه
hard-nosed
زرنگ و واقعبین
hard-nosed
لجباز
hard-nosed
خودرای
hard-nosed
یک دنده
hard-nosed
سرسخت
hard-hitting
پر جوش و خروش
hard-hitting
سختکوش
hard line
سختگیرانه
hard boiled
سرسخت وخشن
hard baked
سفت پخته شده
hard baked
سفت پز
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com