Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
hard heartedness
سنگدلی
hard heartedness
قساوت
Other Matches
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class.
اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
half heartedness
بی میلی سردی
half heartedness
عدم خلوص
free heartedness
ازادگی
free heartedness
سخاوت
false heartedness
خیانت
kind heartedness
مهربانی
faint heartedness
ترسوئی
faint heartedness
بزدلی
cold heartedness
بیرحمی
cold heartedness
بی عاطفگی
stout heartedness
جرات
free heartedness
رک گوئی
light heartedness
خوشدلی
stout heartedness
قوت قلب
open heartedness
خوش گمانی
open heartedness
رک گویی صداقت
open heartedness
راست بازی
kind heartedness
خوش قلبی
faint heartedness
فتور
However hard he tried ...
با این وجود که او
[مرد]
سخت تلاش کرد ...
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
I am hard at it .
سخت مشغولم
hard up
<idiom>
کمبود پول
hard right
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard by
نزدیک
i hard him out
سخنانش را تا اخر گوش داده ام
it is hard to say
نمیتوان گفت
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
it is not very hard
چندان سخت نیست
hard to please
مشکل پسند
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
hard by
درنزدیکی
hard
سخت
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard
خطای موقت در سیستم
hard
خطا
hard
که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard
کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard
مستقیما درمسیر موردنظر
hard
دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard
سخت در مقابل نرم
hard
تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard
مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard
بسرعت
hard
سفت
hard
دشوار
hard
قوی
hard
سخت گیر نامطبوع
hard
زمخت
hard
خسیس درمضیقه
hard
یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard
بشدت
hard
که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard
مشکل شدید
hard of d.
دیرهضم
hard up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard of d.
ناگوارا
hard-up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard wood
چوب بادوام
hard wood
چوب سفت
hard sectoring
می دیسک که هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود و گاهی توسط مجموعهای نقاط پانچ شده اطراف hub مرکزی صورت می گیرد که هر سوراخ شروع سکتور ران نشان میدهد
hard wing
بال صلب
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard water
اب سنگین
hard water
اب سخت
hard ware
فلز الات
hard ware
فروف فلزی
hard vacuum
خلاء سخت
hard wood
چوب جنگلی
hard wood
چوب سخت
hard radiation
تابش یا پرتو سخت
hard mouthed
بد دهنه
hard x ray
پرتو ایکس سخت
hard working
زحمت کش
hard mouthed
بدلگام
hard mouthed
خودسر
hard sauce
مخلوطی از خامه وشکروچاشنی
hard working
پرکار
hard set
سخت شده
hard sectored
دیسک لرزانی که در ان سوراخهایی به منظور تعیین حدود هر قطاع یا بخش تعبیه و منگنه شده است
hard rubber
لاستیک سخت
hard tube
لامپ سخت
hard pan
قشر سنگی شده
hard set
منقبض شده
hard superconductor
ابر رسانای سخت
hard stock
اجر سخت
hard starboard
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard starboard
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard soil
زمین سفت
hard sector
قطاع سخت افزاری
hard mouthed
سرکش
hard stand
بارانداز هوایی
hard soil
رویه محکم
hard space
فاصله واصل
hard solder
جوش سخت
hard solder
لحیم سخت
hard soil
خاک سفت
hard shell
متعصب
hard stand
بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard times
هنگام تنگدستی
hard times
روزگارسخت
hard surface
سخت کردن سطحی
hard surface
اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface
رافرش کردن
hard set
ثابت شده
hard surface
سطح چیزی
hard set
سفت شده
hard shell
سخت پوست
hard shell
کاسه دار
hard shell
سخت
hard solder
لحیم برنجی
hard roe
اشبل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard-nosed
<idiom>
سرسخت بودن
hard feelings
<idiom>
عصب وخشم
hard as nails
<idiom>
ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
hard-hitting
پرتکاپو
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
These coins are very hard to come by .
این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
He is hard of hearing.
گوشش سنگین است (شنوائی اش کم است )
It is as hard as rock.
مثل سنگ سفت است
It was raining hard.
باران سختی می با رید
I had a very hard time ot it.
دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard
بینهایتسخت
hard-won
رسیدنبههدفی
hard-wearing
قویوبادوام
hard pressed
<idiom>
بارمسئولیت ووفیفه
hard sell
<idiom>
باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
hard roe
أشپل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard-bitten
<adj.>
سرد و گرم چشیده
hard pressed
<adj.>
دست تنگ
Hard architecture
[ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
hard drive
دستگاه دیسک سخت
[رایانه شناسی]
hard drink
مشروب قوی و پر الکل
hard time
روزگار سخت
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
hard-hit
درگیرمشکلی
hard-drinking
معتادبهالکل
hard line
سرسختانه
hard line
یکدنده
hard line
انعطافناپذیر
hard line
خمشناپذیر
hard line
سخت
to run any one hard
کسیرا سخت دنبال کردن
to die hard
دیرجان کندن
to die hard
سخت مردن
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hard-hitting
سختکوش
hold hard
عجله نکنید
hard line
سختگیرانه
hard line
افراط آمیز
hard porn
هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard left
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard drink
نوشیدنیباالکلزیاد
hard hat
کلاهایمنی
hard-nosed
پشت همانداز
hard-nosed
ارغه
hard-nosed
زرنگ و واقعبین
hard-nosed
لجباز
hard-nosed
خودرای
hard-nosed
یک دنده
hard-nosed
سرسخت
hard-hitting
پر جوش و خروش
hard shouder
شانه راست
hold hard
صبر کنید
hard board
تخته فشاری
hard acid
اسید سخت
hard port
ناو را باچرخش سریع به سمت جلوهدایت کنید
hard port
فرمان سمت را به سمت مغناطیسی تغییر دهید درعملیات دریایی
hammer hard
سخت
hammer hard
چکشی
hammer hard
چکش خورده
half hard
نیم سخت
elder hard
سر بلیط
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
die hard
جان سخت
hard surfacing
سخت گردانی سطحی
hard-headed
مردعملی
hard-headed
مردمنطقی
hard headed
مردعملی
hard headed
مردمنطقی
hard advertising
تبلیغات تهاجمی
hard bake
بادام سوخته
hard baked
سفت پز
hard bitten
سخت گاز گرفته شده
hard bitten
گاز گیر
hard bitten
سخت گیر
hard bitten
سرسخت
hard bitten
سگ خو
hard bill
پرندگان سخت منقار
hard bested
درگرفتار
hard bested
درفشار
hard beach
قسمت مستحکم ساحل یا اسکله اسکله روسازی شده
hard beach
ساحل مستحکم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com