Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
hard nut to crack
<idiom>
شخص غیر قابل نفوذ
Search result with all words
He is hard nut to crack .
آدم سختی (سخت گیری )است
Other Matches
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class.
اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
crack up
درهم شکستگی
crack
شکستگی
crack
شکاف
crack
پریدگی
crack
تق کردن
crack
شکاف برداشتن ترکیدن
crack
را بصدا دراوردن تولید صدای ناگهانی وبلندکردن
crack
ترکانیدن
crack
ترق تروق
crack
شکاف سنگ
crack up
خردشدن
crack up
متلاشی شدن
crack-up
سقوط
crack-up
درهم شکستگی
crack-up
خردشدن
crack-up
متلاشی شدن
take a crack at
<idiom>
سعی وتلاش کردن
crack up
<idiom>
از خنده ترکیدن
crack down on
<idiom>
سخت گیری کردن
crack
شکاف برداشتن
crack
شکاف ضربت
crack
ترک
to crack up
ستودن
to crack up
تعریف کردن
crack up
سقوط
in a crack
دریک چشم بهم زدن
through-crack
ترک سرتاسری
crack
کاف
crack
ترک خوردن
crack
رخنه
heat crack
ترک گرم
crack brained
دیوانه
crack brained
خشک مغز
shrinkage crack
ترک انقباضی
contraction crack
ترک انقباضی
crack of dawn
<idiom>
صبح زود ،سپیده دم
crack the whip
<idiom>
باعث سخت کارکردن شخصی شدن
sand crack
ترکی که ازراه رفتن روی ریگ گرم درپای انسان پیداشود
shatter crack
ترک مویی
crack of dawn
صاعقه
internal crack
ترک داخلی
hot crack
ترک خوردگی گرم
sand crack
شکاف درسم اسب
crack jaw
ارواره شکن
crack of dawn
رستاخیز
forging crack
اهنگری شکافی
hair crack
ترک موئی
hair crack
ترک مویی
hair crack
شکاف خوردگی ترک خوردگی
hairline crack
ترک مویی
transverse crack
ترک عرضی
toe crack
شکاف جدار سم اسب
crack a joke
<idiom>
جوک گفتن
to crack a crib
خانه یادکانی رازدن
to crack a joke
شوخی کردن
to crack a joke
مزه انداختن
structural crack
ترک ساختمانی
crack stopper
خصوصیتی در طراحی یک ساختمان
shear crack
ترک ناشی از برش
crack a smile
<idiom>
لبخند زدن
to crack an egg
تخمی را شکستن
to crack a nut
پندوکی
[جوزی]
را شکندن
crack of doom
صاعقه روز رستاخیز
to crack a code
رمزی
[گاوصندوق یا رایانه]
را شکندن
to crack a problem
مسئله ای را حل کردن
[ریاضی یا فیزیک]
to crack
[break up]
a gang
دسته جنایتکاران را منحل کردن
[اصطلاح روزمره]
heat treatment crack
ترک عملیات حرارتی
To crack jockes . to indulge in witticism .
مزه ریختن ( مزه پرانی کردن )
hard
خطای موقت در سیستم
hard
یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard
بسرعت
hard
مستقیما درمسیر موردنظر
hard
مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard
که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard
تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard by
درنزدیکی
hard
خطا
hard by
نزدیک
hard right
اعضایتندرویحزبسیاسی
I am hard at it .
سخت مشغولم
hard
زمخت
it is not very hard
چندان سخت نیست
hard
بشدت
hard to please
مشکل پسند
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
hard of d.
دیرهضم
hard
سخت
i hard him out
سخنانش را تا اخر گوش داده ام
hard
سفت
hard
دشوار
it is hard to say
نمیتوان گفت
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
hard
مشکل شدید
hard
قوی
hard
سخت گیر نامطبوع
hard
خسیس درمضیقه
hard of d.
ناگوارا
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard
کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
hard-up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
hard
که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ...
با این وجود که او
[مرد]
سخت تلاش کرد ...
hard up
<idiom>
کمبود پول
hard up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard
سخت در مقابل نرم
hard
دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard wood
چوب سفت
hard wing
بال صلب
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard water
اب سنگین
hard water
اب سخت
hard ware
فلز الات
hard ware
فروف فلزی
hard vacuum
خلاء سخت
hard wood
چوب بادوام
hard wood
چوب جنگلی
hard wood
چوب سخت
hold hard
صبر کنید
hold hard
عجله نکنید
hard shell
کاسه دار
hard shouder
شانه راست
hard x ray
پرتو ایکس سخت
hard working
زحمت کش
hard working
پرکار
hard tube
لامپ سخت
hard drive
دستگاه دیسک سخت
[رایانه شناسی]
hard solder
لحیم سخت
hard solder
لحیم برنجی
hard soil
رویه محکم
hard drink
مشروب قوی و پر الکل
hard soil
خاک سفت
hard soil
زمین سفت
hard shell
متعصب
hard shell
سخت
hard shell
سخت پوست
hard set
سفت شده
hard set
ثابت شده
hard solder
جوش سخت
hard space
فاصله واصل
hard stand
بارانداز هوایی
hard times
هنگام تنگدستی
hard times
روزگارسخت
hard surface
سخت کردن سطحی
hard surface
اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface
رافرش کردن
hard surface
سطح چیزی
hard superconductor
ابر رسانای سخت
hard stock
اجر سخت
hard starboard
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard starboard
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard stand
بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard set
منقبض شده
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
hard left
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard drink
نوشیدنیباالکلزیاد
hard hat
کلاهایمنی
hard-nosed
پشت همانداز
hard-nosed
ارغه
hard-nosed
زرنگ و واقعبین
hard-nosed
لجباز
hard-nosed
خودرای
hard-nosed
یک دنده
hard-nosed
سرسخت
hard-hitting
پر جوش و خروش
hard porn
هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard roe
اشبل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
These coins are very hard to come by .
این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
He is hard of hearing.
گوشش سنگین است (شنوائی اش کم است )
It is as hard as rock.
مثل سنگ سفت است
It was raining hard.
باران سختی می با رید
hard time
روزگار سخت
I had a very hard time ot it.
دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard
بینهایتسخت
hard-won
رسیدنبههدفی
hard-wearing
قویوبادوام
hard-hit
درگیرمشکلی
hard-drinking
معتادبهالکل
hard-hitting
سختکوش
hard-hitting
پرتکاپو
hard line
افراط آمیز
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
hard as nails
<idiom>
ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
hard feelings
<idiom>
عصب وخشم
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hard-nosed
<idiom>
سرسخت بودن
hard line
انعطافناپذیر
hard pressed
<idiom>
بارمسئولیت ووفیفه
hard sell
<idiom>
باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
to die hard
سخت مردن
to die hard
دیرجان کندن
hard line
سختگیرانه
hard line
سرسختانه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com