English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
hard stand بارانداز هوایی
hard stand بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
Other Matches
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
stand-off سرد گریز کردن
stand alone خودکفا
stand alone مستقل
stand alone وضعیت یکتا
stand alone به تنهایی
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-off خصوصیات جنگ افزار هواپیما
stand-off مساوی یاهیچ به هیچ
stand up f. جنگ اشکاریاعلنی
stand up to روبرو شدن با
come to a stand متوقف شدن
to stand د رچیزی پافشاری یا اصرارکردن
it stand well with him بامن خوب است
it stand well with him بامن نظرمساعدی دارد
stand-alone <adj.> خود کفا [به تنهایی] [مستقل ]
stand to انجام دادن
stand for علامت چیزی بودن
take one's stand جا گزیدن
take one's stand جاگرفتن
stand-off محشور نبودن
stand off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand off خصوصیات جنگ افزار هواپیما
stand in شرکت کردن
stand in قرب ومنزلت
stand in جانشین هنرپیشه شدن
stand in عوض
stand توده
stand by دم دست
stand بستهای فولادی کورهای بلند
stand کمینگاه شکارچی
stand طرز یا محل ایستادن کمانگیر
stand پایه
stand-in عوض
stand off مساوی یاهیچ به هیچ
stand off سرد گریز کردن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand off محشور نبودن
to stand over عقب افتادن
to stand over معوق ماندن
stand-in شرکت کردن
stand-in قرب ومنزلت
stand-in جانشین هنرپیشه شدن
stand دفاع مداوم
to stand چیزیرادقیقا رعایت کردن
to take one's stand جا گرفتن
To stand someone up . کسی را قال گذاشتن ( منتظر ؟ معطل گذاردن )
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
to stand for داوطلب بودن
to stand by گوش بزنگ بودن
(can't) stand <idiom> تحمل نکردن،دوست نداشتن
to stand by ایستادن وتماشا کردن
stand by <idiom> نزدیک بودن
stand by <idiom> پشت کسی بودن ،هوای کسی را داشتن
to stand by ایستادن
to stand for طرفداری کردن از
to take one's stand جای گزیدن
to stand up with رقصیدن با
to stand up for پشتی یا حمایت کردن از طرفداری کردن از
to stand up وایستادن برخاستن
to stand out دوام یاایستادگی کردن
to stand out برجسته بودن
Please stand up ! لطفا" بایستید !
to stand in with any one با کسی هم پیمان بودن
to stand in the way of مانع شدن
stand over معوق ماندن
stand for <idiom> درفکر کسی بودن
stand for <idiom> سرحرف خود بودن
stand for <idiom> اجاره دادن
stand (someone) up <idiom> به سر قرار نرفتن
stand up for <idiom> جنگیدن برای
stand up to someone <idiom> شجاعت روبرو شدن را داشتن
take a stand on something <idiom> فهمیدن اینکه کسی بر علیه چیزی است
to stand a. off دورایستادن
to come up to the stand بمیزان یا پایه معین رسیدن
to come to a stand ایستادن
to come to a stand متوقف شدن
to stand a. off کناره گرفتن
stand up <idiom> مقاوم بودن
to stand or go between میانجی شدن
stand in for someone <idiom> جانشین کسی بودن
stand off <idiom> کنارماندن
stand off <idiom> دورنگه داشتن
to stand between میانجی شدن
to stand behind پشت سر ایستادن
stand out <idiom> موردتوجه بودن
stand over <idiom> زیر ذرهبین بردن
to stand at a بحالت خبردارایستادن
i stand to it that جدا عقیده دارم که
stand-up اهاردار وسفت
stand over عقب افتادن
stand out برجسته عالی
stand out حرکت کردن ناو به سمت دریا
stand by دم دست بودن اماده خدمت
stand ایستادن
stand ایست کردن توقف کردن
stand توقف
stand مکث موضع
stand وضع
stand ماندن
stand راست شدن
stand first اول بودن
stand out دوام اوردن ایستادگی کردن
stand-up روی پا ایستادن ایستاده
stand up اهاردار وسفت
stand up با استقامت
stand up روی پا ایستادن ایستاده
stand up برپاماندن
stand-up با استقامت
stand ایست
stand for هواخواه بودن
stand قسما ساکن دستگاه مقام نوردکاری
stand for داوطلب بودن
stand out برجسته بودن
stand قرار گرفتن
stand بودن واقع بودن
stand water slack
stand ایستگاه
stand تحمل کردن
stand دوره سکون اب دریا
stand مقر پایه
stand by حاضر بودن
stand توقفگاه وضع
stand سطح معمولی اب دریا
stand علامت یادبود
stand مقاومت کردن
stand سکوب تماشاچیان مسابقات
stand توقفگاه
stand تکیه گاه
stand بساط ایستگاه
stand سه پایه دکه بساط دکان
stand-up برپاماندن
stand پایه میز کوچک
stand جایگاه گواه در دادگاه
stand واداشتن
stand عهده دارشدن موقعیت
stand شهرت
stand مقام
hard بشدت
hard بسرعت
hard قوی
it is hard to say به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
I am hard at it . سخت مشغولم
hard مستقیما درمسیر موردنظر
hard خطا
hard که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard by نزدیک
hard سخت در مقابل نرم
hard مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
come down hard on <idiom> به سختی تنبه کردن
hard خسیس درمضیقه
hard on (someone/something) <idiom> آزار دادن کسی یا چیزی
hard زمخت
hard متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard to please مشکل پسند
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
hard خطای موقت در سیستم
hard by درنزدیکی
hard که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard سخت گیر نامطبوع
hard up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard right اعضایتندرویحزبسیاسی
it is not very hard چندان سخت نیست
hard up <idiom> کمبود پول
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
hard of d. دیرهضم
hard of d. ناگوارا
hard سخت
it is hard to say نمیتوان گفت
i hard him out سخنانش را تا اخر گوش داده ام
hard سفت
hard-up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard مشکل شدید
hard دشوار
to stand pain دردردکشیدن طاقت اوردن
to stand sentinel نگهبانی کردن
to stand to reason معقول است
to stand in one's light جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
to stand treat هزینه مهمانی یا سواری رادادن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
to stand up to one's opponent با حریف روبرو شدن
to stand in the gap برای دفاع اماده بودن
toe stand ایستادن ژیمناست روی نوک پا
to stand to reason منطقی است
to stand to one's post درجایاماموریت خود ثابت ماندن
to stand to one's guns درجای خودباقی ماندن
to stand out in relief برجسته یا روشن بودن
to stand in the gap دررخنه ایستادن
to stand sentinel نگهبان گذاشتن در
to stand sentinel گماشتن
to stand surety for any one ضامن کسی شدن
to stand ones ground برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand on one's own legs متکی بخود بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com