Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English
Persian
hard superconductor
ابر رسانای سخت
Other Matches
superconductor
بس رسانا
superconductor
خیلی هادی بیش از حد لزوم هادی ابرهادی
superconductor
فوق هادی
superconductor
ابررسانا
[فیزیک]
[مهندسی]
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class.
اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
hard-up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
hard of d.
دیرهضم
hard up
<idiom>
کمبود پول
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
hard up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
However hard he tried ...
با این وجود که او
[مرد]
سخت تلاش کرد ...
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
i hard him out
سخنانش را تا اخر گوش داده ام
it is hard to say
نمیتوان گفت
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
it is not very hard
چندان سخت نیست
hard by
نزدیک
hard by
درنزدیکی
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
hard to please
مشکل پسند
hard right
اعضایتندرویحزبسیاسی
I am hard at it .
سخت مشغولم
hard of d.
ناگوارا
hard
خطای موقت در سیستم
hard
خطا
hard
مشکل شدید
hard
دشوار
hard
تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard
مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard
مستقیما درمسیر موردنظر
hard
سخت گیر نامطبوع
hard
قوی
hard
بسرعت
hard
بشدت
hard
که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard
یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard
دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard
که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard
خسیس درمضیقه
hard
کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard
زمخت
hard
سخت
hard
سفت
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard
سخت در مقابل نرم
hard stock
اجر سخت
hard starboard
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard times
هنگام تنگدستی
hard times
روزگارسخت
hard surface
سخت کردن سطحی
hard surface
اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface
سطح چیزی
hard surface
رافرش کردن
hard vacuum
خلاء سخت
hard ware
فروف فلزی
hard wood
چوب سخت
hard wood
چوب جنگلی
hard maple
افرای قندی قند افرا
hard mouth
بد دهنگی
hard wood
چوب بادوام
hard wood
چوب سفت
hard wing
بال صلب
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard tube
لامپ سخت
hard water
اب سنگین
hard water
اب سخت
hard ware
فلز الات
hard working
پرکار
hard starboard
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard stand
بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard set
سخت شده
hard sectoring
می دیسک که هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود و گاهی توسط مجموعهای نقاط پانچ شده اطراف hub مرکزی صورت می گیرد که هر سوراخ شروع سکتور ران نشان میدهد
hard sectored
دیسک لرزانی که در ان سوراخهایی به منظور تعیین حدود هر قطاع یا بخش تعبیه و منگنه شده است
hard sector
قطاع سخت افزاری
hard mouth
بد لگامی
hard sauce
مخلوطی از خامه وشکروچاشنی
hard rubber
لاستیک سخت
hard radiation
تابش یا پرتو سخت
hard pan
قشر سنگی شده
hard mouthed
سرکش
hard mouthed
خودسر
hard mouthed
بدلگام
hard set
منقبض شده
hard set
ثابت شده
hard stand
بارانداز هوایی
hard space
فاصله واصل
hard solder
جوش سخت
hard solder
لحیم سخت
hard solder
لحیم برنجی
hard soil
رویه محکم
hard soil
خاک سفت
hard soil
زمین سفت
hard shell
متعصب
hard shell
سخت
hard shell
کاسه دار
hard shell
سخت پوست
hard set
سفت شده
hard mouthed
بد دهنه
hard working
زحمت کش
hard roe
اشبل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard-nosed
<idiom>
سرسخت بودن
hard feelings
<idiom>
عصب وخشم
hard as nails
<idiom>
ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
hard shouder
شانه راست
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
These coins are very hard to come by .
این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
He is hard of hearing.
گوشش سنگین است (شنوائی اش کم است )
It is as hard as rock.
مثل سنگ سفت است
It was raining hard.
باران سختی می با رید
I had a very hard time ot it.
دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard
بینهایتسخت
hard-won
رسیدنبههدفی
hard-wearing
قویوبادوام
hard pressed
<idiom>
بارمسئولیت ووفیفه
hard sell
<idiom>
باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
hard roe
أشپل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard-bitten
<adj.>
سرد و گرم چشیده
hard pressed
<adj.>
دست تنگ
Hard architecture
[ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
hard drive
دستگاه دیسک سخت
[رایانه شناسی]
hard drink
مشروب قوی و پر الکل
hard time
روزگار سخت
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
hard-hit
درگیرمشکلی
hard-drinking
معتادبهالکل
hard porn
هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard line
سرسختانه
hard line
یکدنده
hard line
انعطافناپذیر
hard line
خمشناپذیر
hard line
سخت
to run any one hard
کسیرا سخت دنبال کردن
to die hard
دیرجان کندن
to die hard
سخت مردن
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hold hard
عجله نکنید
hold hard
صبر کنید
hard line
سختگیرانه
hard line
افراط آمیز
hard left
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard drink
نوشیدنیباالکلزیاد
hard hat
کلاهایمنی
hard-nosed
پشت همانداز
hard-nosed
ارغه
hard-nosed
زرنگ و واقعبین
hard-nosed
لجباز
hard-nosed
خودرای
hard-nosed
یک دنده
hard-nosed
سرسخت
hard-hitting
پر جوش و خروش
hard-hitting
سختکوش
hard-hitting
پرتکاپو
hard x ray
پرتو ایکس سخت
hard boiled
زیاد سفت شده
hard beach
ساحل مستحکم
hard base
باز سختbaseball
hard base
سکوی پرتاب موشک ضد ترکش اتمی
hard ball
baseball =
hard baked
سفت پخته شده
hard baked
سفت پز
hard bake
بادام سوخته
hard advertising
تبلیغات تهاجمی
hard acid
اسید سخت
hard port
ناو را باچرخش سریع به سمت جلوهدایت کنید
hard port
فرمان سمت را به سمت مغناطیسی تغییر دهید درعملیات دریایی
hammer hard
سخت
hammer hard
چکشی
hammer hard
چکش خورده
hard beach
قسمت مستحکم ساحل یا اسکله اسکله روسازی شده
hard bested
درفشار
hard boiled
سخت جوشیده
hard board
تخته فشاری
hard and fast
ثابت
hard base
سکوی پرتاب مستحکم
hard bitten
سخت گاز گرفته شده
hard bitten
گاز گیر
hard bitten
سخت گیر
hard disk
دیسک سخت
hard disks
دیسک سخت
hard-boiled
سفت
hard bitten
سرسخت
hard bitten
سگ خو
hard bill
پرندگان سخت منقار
hard bested
درگرفتار
half hard
نیم سخت
hard of hearing
سنگین گوش
elder hard
سر بلیط
hard labour
اعمال شاقه
hard-hearted
سنگدل
hard currencies
ارز معتبر
hard sell
فروش ماهرانه
hard currencies
ارز قابل قبول
hard palate
سخت کام
hard sell
سخت کوشی در فروش فروش مجدانه
hard sell
زورچپانی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com