Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
hard ware
فروف فلزی
hard ware
فلز الات
Other Matches
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class.
اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
ware
متاع
ware
جنس اجناس
course ware
نام برنامههای اموزشی کامپیوتر دوره ابزار
ware
مطلع
ware
اگاه
ware
کالا
ware
کالای فروشی پرهیز کردن از
ware
حذر کردن
granite ware
اهن لعابی خارارنگ
earthen ware
ظروف سفالی
granite ware
چینی خارایی
granite ware
سفالینه خارارنگ
earth ware
لوله سفالی
ston ware
سفالینه بسیار سخت
brown ware
سفالینه
brass ware
برنج الات
glass ware
فروف شیشه
metal ware
آلات فلزی
sanitary ware
لوازم بهداشتی
parian ware
چینی مرمری
queen's ware
فروف لعابی انگلیسی که خامهای رنگ هستند
table ware
لوازم میز یا سفره
hollow ware
ادوات فلزی
stone ware
سفالینه بسیار سخت
hollow ware
چینی یاشیشهای که بصورت استوانهای شکل ویا نظیر ان قالب گیری شده است
parian ware
چینی یا روسی
ware room
انبار کردن مخزن
ware room
بارخانه
ware room
انبارکالا
metal ware
ضرف فلزی
soft ware
وسایل نرم ابزار دستگاههای کامپیوتر یا چاپ و فیلم برداری
ware room
انبار گمرک
cast iron ware
الات چدنی
glazed ware pipe
لوله لعابدار
bonded ware house
انبار گمرکی
hard up
<idiom>
کمبود پول
come down hard on
<idiom>
به سختی تنبه کردن
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
it is not very hard
چندان سخت نیست
hard to please
نازک نارنجی سخت راضی شو
hard to please
مشکل پسند
hard right
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard
تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
I am hard at it .
سخت مشغولم
i hard him out
سخنانش را تا اخر گوش داده ام
it is hard to say
نمیتوان گفت
hard by
نزدیک
hard by
درنزدیکی
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
hard
دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard
بسرعت
hard
مستقیما درمسیر موردنظر
hard
مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard
متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard
خطای موقت در سیستم
hard-up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard up
جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard
خطا
hard
که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard
یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard of d.
ناگوارا
hard of d.
دیرهضم
hard
که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard
سخت در مقابل نرم
hard
بشدت
hard
سخت
hard
سفت
hard
دشوار
hard
مشکل شدید
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
hard
کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard
زمخت
hard
قوی
hard
سخت گیر نامطبوع
hard
خسیس درمضیقه
However hard he tried ...
با این وجود که او
[مرد]
سخت تلاش کرد ...
hard sauce
مخلوطی از خامه وشکروچاشنی
hard wood
چوب جنگلی
hard wood
چوب بادوام
hard sector
قطاع سخت افزاری
hard wood
چوب سفت
hard wood
چوب سخت
hard working
پرکار
hard working
زحمت کش
hard x ray
پرتو ایکس سخت
hold hard
صبر کنید
hold hard
عجله نکنید
hard water
اب سنگین
hard stand
بارانداز هوایی
hard wing
بال صلب
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard set
سفت شده
hard stock
اجر سخت
hard starboard
ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard shell
سخت پوست
hard starboard
سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard shell
کاسه دار
hard stand
بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard shell
سخت
hard space
فاصله واصل
hard shell
متعصب
hard solder
لحیم سخت
hard solder
لحیم برنجی
hard soil
رویه محکم
hard soil
خاک سفت
hard set
ثابت شده
hard superconductor
ابر رسانای سخت
hard water
اب سخت
hard sectored
دیسک لرزانی که در ان سوراخهایی به منظور تعیین حدود هر قطاع یا بخش تعبیه و منگنه شده است
hard vacuum
خلاء سخت
hard tube
لامپ سخت
hard sectoring
می دیسک که هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود و گاهی توسط مجموعهای نقاط پانچ شده اطراف hub مرکزی صورت می گیرد که هر سوراخ شروع سکتور ران نشان میدهد
hard times
هنگام تنگدستی
hard times
روزگارسخت
hard surface
سخت کردن سطحی
hard surface
اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface
رافرش کردن
hard surface
سطح چیزی
hard set
سخت شده
hard set
منقبض شده
hard solder
جوش سخت
hard soil
زمین سفت
hard shouder
شانه راست
hard pressed
<idiom>
بارمسئولیت ووفیفه
hard-nosed
یک دنده
hard-nosed
<idiom>
سرسخت بودن
hard feelings
<idiom>
عصب وخشم
hard as nails
<idiom>
ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
To do something the hard way . to do something in a roundabout way.
لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
These coins are very hard to come by .
این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
He is hard of hearing.
گوشش سنگین است (شنوائی اش کم است )
It is as hard as rock.
مثل سنگ سفت است
It was raining hard.
باران سختی می با رید
I had a very hard time ot it.
دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard
بینهایتسخت
hard sell
<idiom>
باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
to work hard
سخت و با زحمت زیاد کار کردن
[اصطلاح روزمره]
hard roe
اشبل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard roe
أشپل
[تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی]
[ماهیگیری]
hard-bitten
<adj.>
سرد و گرم چشیده
hard pressed
<adj.>
دست تنگ
Hard architecture
[ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
hard drive
دستگاه دیسک سخت
[رایانه شناسی]
hard drink
مشروب قوی و پر الکل
hard time
روزگار سخت
hard-won
رسیدنبههدفی
hard-wearing
قویوبادوام
hard line
افراط آمیز
hard line
سختگیرانه
hard line
سرسختانه
hard line
یکدنده
hard line
انعطافناپذیر
hard line
خمشناپذیر
hard line
سخت
to run any one hard
کسیرا سخت دنبال کردن
to die hard
دیرجان کندن
to die hard
سخت مردن
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
hard-hitting
پرتکاپو
hard-hitting
سختکوش
hard-hitting
پر جوش و خروش
hard-hit
درگیرمشکلی
hard-drinking
معتادبهالکل
hard porn
هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard left
اعضایتندرویحزبسیاسی
hard drink
نوشیدنیباالکلزیاد
hard hat
کلاهایمنی
hard-nosed
پشت همانداز
hard-nosed
ارغه
hard-nosed
زرنگ و واقعبین
hard-nosed
لجباز
hard-nosed
خودرای
hard-nosed
سرسخت
to be hard put to it
درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hard base
سکوی پرتاب مستحکم
hard ball
baseball =
hard baked
سفت پخته شده
hard baked
سفت پز
hard bake
بادام سوخته
hard advertising
تبلیغات تهاجمی
hard acid
اسید سخت
hard port
ناو را باچرخش سریع به سمت جلوهدایت کنید
hard port
فرمان سمت را به سمت مغناطیسی تغییر دهید درعملیات دریایی
hammer hard
سخت
hammer hard
چکشی
hammer hard
چکش خورده
half hard
نیم سخت
elder hard
سر بلیط
die hard
پرمقاومت سیاست مدارمحافظه کار
die hard
جان سخت
hard surfacing
سخت گردانی سطحی
hard shoulder
شانه تحکیم شده
hard base
باز سختbaseball
hard brick
اجر سخت
hard boiled
سرسخت وخشن
hard boiled
پرتعصب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com