English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (8 milliseconds)
English Persian
hard-headed مردمنطقی
hard-headed مردعملی
Other Matches
hard headed مردمنطقی
hard headed مردعملی
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
many headed چند سر
many headed بسیارسر
headed نوک دار
two headed دوسر
headed رسیده
headed سردار
headed notepaper سربرگ
pig headed کله شق
beetle headed کودن
muddle headed کودن
wooden-headed کودن
wooden headed کودن
muddle-headed کودن
hammer headed کله خشک
hammer headed دارای سری مانندسرچکش کودن
wrong-headed سرسخت
wrong-headed لجباز
wrong-headed مصر
clear headed هوشیار
clear-headed هوشیار
clear-headed سرسبک
wrong-headed کجرو
big-headed آدم مغروروازخودراضی-کسیکهتصورمیکنددرموردیخیلیمطلعاست
pig headed خودسر
pig headed کودن
pig-headed کله شق
addle headed گیج
addle headed کودن
addle headed بیمغز
addle headed بی کله
beef headed بیف
beef headed کندذهن
bull headed کله شق
empty headed بی مخ
grey headed سابقه دار
swollen-headed مغرورانهرفتارکردن
fiddle headed دارای دماغه طوماری
pig-headed خودسر
pig-headed کودن
fat headed احمق
fat headed کودن
grey headed موسفیدکرده
grey headed پیر
gaff headed بادبان چهارضلعی نیازمند به میله
fiddle headed بشکل سرویولون
empty headed خشک مغز
clear headed سرسبک
hoary headed ریش سفید
hot-headed عجول
woolly headed دارای سر پشمالو
hot-headed زودخشم
hot-headed آتشی مزاج
hot-headed نارخوی
hot-headed تندخو
hot-headed شتابگر
hoary headed مو سفید
narrow headed سر باریک
long headed سر دراز
shock headed انبوه گیسو دارای موی فراوان
scald headed کچل
white headed دارای موی سفید
white headed سفیدبخت
woolly headed مغشوش گیج و حواس پرت
long headed درازسر
long headed عیار
long headed زیرک
hot-headed بیشکیب
hot-headed ناشکیبا
level-headed معقول
soft headed ساده لوح
level-headed راستبین
level-headed ترازخوی
level-headed متعادل
empty-headed تهی مغز
level-headed معقولانه
light-headed گیج حواس پرت
light-headed بی فکر
wrong-headed کلهشق
light-headed سبک سر
light headed گیج حواس پرت
hot-headed نابردبار
light headed بی فکر
light headed سبک سر
hot-headed بزنبهادر
cross-headed tip سرچهارگوش
white headed cabbage کلم پیچ
Swollen – headed . Conceited . کله پرباد
square-headed tip سرچهاگوش
Empty headed Blockhead . کله پوک
Obstinate . pig – headed. کله شق
A frivolous person . Light – headed. آدم سبک ( جلف ؟سبکسر )
He seems to be a level – headed ( rational and knowledgeale ) boss . رئیس فهمیده ای بنظر می رسد ( می آید )
He is absent- minded . He is muddle - headed . He is thick. گیج است [حواسش پرت است]
hard by درنزدیکی
hard right اعضایتندرویحزبسیاسی
i hard him out سخنانش را تا اخر گوش داده ام
it is hard to say نمیتوان گفت
hard by نزدیک
it is hard to say به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
it is not very hard چندان سخت نیست
hard of d. ناگوارا
hard سخت
hard خطا
hard که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard سخت در مقابل نرم
hard که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
hard دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard-up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
hard خطای موقت در سیستم
hard متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard سفت
hard دشوار
hard مشکل شدید
hard سخت گیر نامطبوع
hard زمخت
hard خسیس درمضیقه
hard بشدت
hard بسرعت
hard مستقیما درمسیر موردنظر
hard مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard to please مشکل پسند
come down hard on <idiom> به سختی تنبه کردن
hard قوی
hard on (someone/something) <idiom> آزار دادن کسی یا چیزی
hard up <idiom> کمبود پول
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
I am hard at it . سخت مشغولم
hard of d. دیرهضم
hard water اب سخت
hard surface سخت کردن سطحی
hard water اب سنگین
hard times روزگارسخت
hard tube لامپ سخت
to bear hard جفاکردن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
hard soil زمین سفت
hard soil خاک سفت
hard soil رویه محکم
hard starboard سمت ناو را بسمت مغناطیسی اعلام شده تغییر دهید
hard ware فلز الات
hard ware فروف فلزی
hard vacuum خلاء سخت
hard times هنگام تنگدستی
hard wheat گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hold hard عجله نکنید
hold hard صبر کنید
hard space فاصله واصل
hard wood چوب سخت
hard stand بارانداز داخل فرودگاه محل پارک اسفالت شده برای خودروها
hard surface رافرش کردن
hard starboard ناو رابا چرخش سریع بسمت پاشنه بگردانید
hard stock اجر سخت
hard working پرکار
hard surface سطح چیزی
hard solder جوش سخت
hard solder لحیم سخت
hard wood چوب جنگلی
hard stand بارانداز هوایی
hard wing بال صلب
hard wood چوب سفت
hard x ray پرتو ایکس سخت
hard surface اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard wood چوب بادوام
hard solder لحیم برنجی
hard working زحمت کش
hard superconductor ابر رسانای سخت
hard shouder شانه راست
hard sell <idiom> باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
hard pressed <idiom> بارمسئولیت ووفیفه
hard-nosed <idiom> سرسخت بودن
hard feelings <idiom> عصب وخشم
hard as nails <idiom> ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
To do something the hard way . to do something in a roundabout way. لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
These coins are very hard to come by . این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
hard pressed سخت گرفتار
It is as hard as rock. مثل سنگ سفت است
It was raining hard. باران سختی می با رید
I had a very hard time ot it. دراینکار پوستم کنده شد
rock-hard بینهایتسخت
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
hard roe اشبل [تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی] [ماهیگیری]
hard roe أشپل [تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی] [ماهیگیری]
hard pressed <adj.> دست تنگ
Hard architecture [ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
hard spun [نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
hard drive دستگاه دیسک سخت [رایانه شناسی]
hard drink مشروب قوی و پر الکل
hard time روزگار سخت
hard-bitten <adj.> سرد و گرم چشیده
hard-won رسیدنبههدفی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com