Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 121 (7 milliseconds)
English
Persian
he played a pretty trick
خوب حیلهای زد
he played a pretty trick
خوب حقهای زد
Other Matches
I played every trick in the book .
هر کلکی را که فکر کنی سوار کردم ( زدم )
You pulled a fast one. That was a neat trick you played.
خوب حقه زدی ( سوار کردی )
pretty
قشنگ
pretty
بطور دلپذیر قشنگ کردن
pretty
خوش نما
pretty
خوب
pretty
اراستن
She is a pretty of it .
دختر قشنگی؟ است
pretty
شکیل
my pretty
قشنگم
pretty
تاحدی
pretty pretty
زیادازحدجویای قشنگی
my pretty
خوشگلم
pretty much
تقریبا
played out
مانده
played out
وامانده
played out
خسته
played out
ازکارافتاده
played
حرکت ازاد
played out
<idiom>
خسته ،از پا درآمده
He played so well that …
بقدری خوب بازی کردکه ...
played
کیفیت یاسبک بازی
played
اداره مسابقه
played
تفریح کردن ساز زدن
played
الت موسیقی نواختن
played
زدن
played
نمایش نمایشنامه
played
رل بازی کردن
played
روی صحنهء نمایش فاهرشدن
played
شرکت درمسابقه انفرادی
played
ضربه به توپ
played
خلاصی بازی
played
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
played
خلاصی داشتن
played
بازی کردن
played
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
played
رقابت
played
بازی
played
نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
played
تفریح بازی کردن
pretty fellow
ادم خود ساز
pretty fellow
جلف
pretty fellow
کج کلاه
pretty to look at
[to watch]
زیبا
[خوشگل]
برای نگاه کردن
sitting pretty
<idiom>
درشراط دلخواه بودن
things have come to a pretty
کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
as pretty as a picture
<idiom>
مثل ماه شب چهارده
pretty pretties
چیزهای قشنگ و نادان فریب
pretty good
نه چندان بد
pretty good
نسبه خوب
joly and pretty
شوخ وقشنگ
iam pretty well
نسبه حالم بد نیست
iam pretty well
بد نیستم
I have not played my ace.
ورق دادن
to be played out
[enacted]
رخ دادن
to be played out
[enacted]
اتفاق افتادن
it is a pretty kettle of fish
عجب وضعی است
things have come to a pretty pass
کار بجای باریک رسیده است
She was pretty when I saw her at close quarters .
از نزدیک که اورا دیدم خوشگه بود
It is pretty(fairly)second rate.
همچنین چیز مهمی نیست
pretty good privacy
یات پرداخت در اینترنت به کار می رود
what a pretty mess he made
خوب سرهم بندی کرد
it is a pretty kettle of fish
بد وضعی است
to be in a nice
[pretty]
pickle
<idiom>
بدجور در وضعیت دشواری بودن
[اصطلاح روزمره]
He played the part of Rostam .
نقش رستم را بازی کردن ( د رتئاتر وسینما)
smile played on his lips
تبسم برلبانش بوسه میزد
I have not played my trump ( winning ) card .
ورق برنده را هنوز رو نکره ام ( بازی نکردم )
Theres many a good tune played on an old fiddle.
<proverb>
یک ویولون قدیمى قطعات خوب بسیارى مى تواند بنوازد .
trick
حقه
trick
فوت وفن
trick
حیله
trick
رمز
trick
لم
trick
نیرنگ
The whole trick is to ...
کل ترفندش در این هست که ...
do the trick
<idiom>
خیلی خوب کارکردن
trick
شعبده بازی
trick
خدعه
trick
حقه بازی کردن
trick
خطوط
trick
درجه بندی عدسی دوربین
trick
نوبت نگهبانی
trick
مدت زمان پست نگهبانی
trick
شوخی کردن
trick
نوبت
trick
نگهبانی
trick
حیله زدن
trick
سکانی نگهبان
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby.
ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
trick of the trade
<idiom>
باهوش وذکاوت
confidence trick
کلاهبرداری از راه جلب اعتماد
turn the trick
<idiom>
درکاری که میخواست موفق شدن
play a trick on
حیله زدن به
monkey trick
شیطنت
monkey trick
حیله
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
to play a trick on any one
بکسی حیله
serve one a trick
بکسی حیله زدن
trick question
سوالیکهجوابآننادرستاست
trick wheel
اطاق اسکان
He got the money from me by a trick.
با حقه وکلک پول را از من گرفت
There must be a catch(trick)in it.
باید حقه ای درکار باشد
conjuring trick
شعبدهبازی
trick wheel
چرخ سکان
trick track
بازی تخته نردقدیمی
hat trick
شیرینکاری
hat trick
کار فوقالعاده
trick ski
اسکی کوتاه برای انجام حرکات نمایشی اسکی روی اب
trick or treat
قاشق زنی وکاسه زنی دم درب خانههای مردم
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
hat trick
شاهکار
to play a trick on any one
زدن باکسی شوخی کردن
to serve one a trick
بکسی حیله زدن
To play ducks and drades with someone. To stall someone . To lead somebody a pretty dance.
کسی را سر دواندن
His trick didnt work.
حقه اش نگرفت
By an inconceivable trick( trickery) .
با حقه ایکه عقل جن هم به آن نمی رسد
play a legal trick
کلاه شرعی سر چیزی گذاشتن
HE has plenty of excuses who is in search of trick.
<proverb>
ییله جو را بهانه بسیار است .
There is some hocus – pocus . I smell a rat . Ther is a trick in it .
کلکی درکار باید باشد ( هست )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com