Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
he took my words in good part
سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
Other Matches
take in good part
خوب تلقی کردن
What is good for the goose is good for the gander . One cant apply double standards .
یک بام ودو هوانمی شود
HE is good at math. He has a good head for figures.
حسابش ( ریاضیات ) خوب است
Good gracious ! Good heaven ! My god !
پناه برخدا
in other words
<adv.>
به عبارت دیگر
in other words
<idiom>
به کلام دیگر
the f. words
کلمات زیرین
in other words
<adv.>
به کلام دیگر
of few words
کم حرف
in so many words
با عین این کلمات
words
الفاظ
in so many words
عینا
In our other words.
بعبارت دیگر
to ask somebody to say a few words
خواهش کردن از کسی کمی
[در باره کسی یا چیزی]
صحبت کند
they had words
باهم نزاع کردند
they had words
حرفشان شد
code words
کلمات رمزی
control words
کلمات کنترلی
He told me in so many words .
عینا" اینطور برایم گفت
apt words
مجرای اب
The two are rhyming words .
این دو لغت هم قافیه هستند
In the words of Ferdowsi …
بقول فردوسی
code words
کلمه رمز
to help with words and deeds
<idiom>
با پند دادن و عمل کمک کردن
play on words
<idiom>
بازی با کلمات
You took the words out of my mouth.
جانا سخن از زبان ما می گویی
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
english words
واژه ها یا لغات انگلیسی
You mark my words.
این خط واینهم نشان
reserved words
کلمههای رزرو
take the words out of someone's mouth
<idiom>
سخن از زبان کسی گفت
war of words
بحث وجدل
choice of words
جمله بندی
acceptance by words
قبول قولی
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
take the words out of someone's mouth
<idiom>
حرف دیگری راقاپیدن
choice of words
کلمه بندی
eat one's words
<idiom>
حرف خود قدرت دادن
A dictionary tell you what words mean .
فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
choice of words
بیان
big words
حرفهای گنده
big words
لاف
apt words
ابرو
war of words
منازعه
You mark my words .
ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
They have had words ,I hear .
شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
four-letter words
واژهی قبیح
precatory words
عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
play upon words
جناس بکار بردن
to eat ones words
سخن خودراپس گرفتن
four-letter words
واژهیچهار حرفی
to gloze over one's words
سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
to i. from somebodies words
از حرفهای کسی استنباط کردن
buzz words
لغت بابروز
to play upon words
جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
buzz words
رمز واژه
your words offended her
از سخنان شمارنجید
your words offended her
سخنان شما به احساسات اوبرخورد
words of limitation
الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
words in contracts should
الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
words are but wind
هواست
words are but wind
حرف جزو
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
to be sparing of words
مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
imitative words
مورموریاغرغر کردن
He is too stingy for words.
دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
reserved words
کلمههای محافظت شده
play on words
تجنیس
play on words
جناس
i ran the words through
ان کلمات را خط زدم
reserved words
کلمات ذخیره شده
Acrimonious words
کلمات تلخ و نیشدار
put into words
به عبارت دراوردن
he was provoked by my words
از سخنان من رنجید
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
swear-words
کفر
swear-words
ناسزا
swear-words
فحش
the a.of boreign words
اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
imitative words
واژههای تقلیدی
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
to pour out abusive words
سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
his words injured my feelings
سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
put words in one's mouth
<idiom>
چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
This knife is too blunt for words .
این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
To argue ( exchange words ) with someone .
با کسی یک بدوکردن
To bandy words . to argue.
بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
Bluntly. Without mincing words.
صاف وپوست کنده
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
Her words are empty of meaning.
حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
To put the words into someones mouth.
حرف توی دهن کسی گذاشتن
To put the words in somebodys mouth.
حرف دردهان کسی گذاشتن
He left fily a few choice words.
چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
sweet words (voice,sleep
کلمات ( صدا خواب )شیرین
fine words butter no parsnips
<proverb>
از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
I didnt mince my words . I put it very well .
قشنگ حرفم رازدم
With soft words one may persuade a serpent out of .
<proverb>
با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
His deeds fail to square with his words.
عملش با حرفش نمی خواند
Actions speak louder than words .
دو صد گفته چونیم کردار نیست
fine words butter no parsnips
بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
Fine words butter no parsnips.
از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
Mark my words . Remember what I told you .
یادت باشد چه گفتم
fair words butter no parsnips
به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
To speak firmly . Not to mince ones words .
محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
action speaks louder than words
<proverb>
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds
<proverb>
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
take part
سهیم شدن
take part in
<idiom>
درچیزی شرکت داشتن
part off
جدا کردن
for the most part
اکثرا
for the most part
بیشتر
for my part
من که
for my part
از سهم خودم
in part
<idiom>
تا یک اندازه
in part
در یک قسمت
two part
با ورقه اصلی وثانوی برای کپی
in part
تایک اندازه
to take part
[in]
شرکت داشتن
[در]
take part
سهیم بودن
take the part of
طرفداری کردن
take part
دخالت یا شرکت کردن
part way
بخشی از راه
take part
دخالت کردن
part way
نیمه
part with each other
ازهم جدا شدن
part way
تا اندازهای
A part of the whole .
جزئی از کل
two part
کاغذ
take part
مداخله کردن شرکت کردن
on the other part
از طرف دیگر
for your part
<adv.>
از سمت تو
[از طرف تو]
on your part
<adv.>
از سمت تو
[از طرف تو]
for my part
<adv.>
از طرف من
on my part
<adv.>
از طرف من
for my part
<adv.>
از سوی من
on my part
<adv.>
از سوی من
for your part
<adv.>
از طرف شماها
from your part
<adv.>
از طرف شماها
part
بخشی از چیزی
on your part
<adv.>
از طرف تو
for your part
<adv.>
از طرف تو
on his part
از طرف او
for your part
<adv.>
از طرف شما
on your part
<adv.>
از طرف شما
for her part
<adv.>
از طرف او
[زن]
on her part
<adv.>
از طرف او
[زن]
for their part
<adv.>
از طرف آنها
on their part
<adv.>
از طرف آنها
themselves
[for their part]
<adv.>
از طرف آنها
part
قالب زمان معروف برای ترتیب استاندارد MIDI
part
قط عات کوچک ماشین برای جابجایی قطعهای که شکسته شده یا گم شده است
part
نمایش یک بخش از صفحه و نه تمام آن
part
مقسوم
part
اسباب یدکی اتومبیل
part
مکان
part
عضو نقطه
part
عنصر اصلی
part
جزء مساوی
part
خرد جزء مرکب چیزی
part
بخش
part
پاره
part
قطعه
part
جزء
for his part
<adv.>
از طرف او
[مرد]
on his part
<adv.>
از طرف او
[مرد]
part
جدا شدن
part
جداکردن
part
نقش بازگیر
part
عضو
part
سهم
part
قسمت
part
سهم ناحیه
part
قطعه یدکی
part
برخه
on your part
<adv.>
از طرف شماها
as part of
بخشی از
part
تفکیک کردن تفکیک شدن
name part
بازی کننده نمایش که نامش را روی داستان نمایش می گذارند
better part
قسمت بیشتر
hauling part
قسمت متحرک
companion part
لنگه قطعه متقابل قطعه راهنما
replacement part
قطعه جایگزینی
to part the hair
فرق گذاشتن موی را از هم باز کردن
to part the hair
فرق باز کردن
companion part
میل لنگ
hauling part
قسمت کشنده
replacement part
مضایقه
replacement part
قطعه یدکی
piece part
قطعه یک پارچه
work part
قطعه کار
part
[American E]
فرق سر
[مدل مو]
part and parcel
جزء لاینفک
wholly or in part
جزئی یا کلی
piece part
قطعه سرهم و جدا نشدنی
companion part
لنگ
replacement part
زاپاس
to part one's hair
فرق سر خود را باز کردن
to part in pieces
پاره پاره کردن
part owners
شرکا
press part
بخش فشرده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com