English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
head of business firm رئیس تجارتخانه
Other Matches
firm شرکت
firm واحد اقتصادی موسسه تجارتخانه
firm بنگاه
firm استوار کردن
firm راسخ سفت کردن
firm پابرجا
firm ثابت
firm استوار محکم
firm کارخانه موسسه بازرگانی
firm تجارتخانه
firm offer پیشنهاد قطعی
As firm as a rock . به محکمی آهن ( سنگ )
firm clay خاک رس مرطوب
nonprofit firm بنگاه غیر انتفاعی
nonprofit firm موسسه غیر انتفاعی
A firm voice . صدای محکم
firm offer پیشنهاد ثابت
representative firm بنگاه تولیدی نمونه
commercial firm شرکت تجارتی
dominant firm واحد تجارتی مسلط
two input firm بنگاه تولیدی باد و عامل تولید
commercial firm تجارتخانه
to break a firm ورشکست شدن یک شرکت
competitive firm بنگاه رقابتی
Firm muscles ( flesh ) . عضلات (گوشت ) محکم
To walk with firm steps . با قدمهای محکم راه رفتن
Tie a rope in a firm knot . طناب را گره محکمی زدن
She shook my hand with a firm clasp . با من دست محکمی داد
A steadfast(firm, staunch) friend. دوست پر وپا قرص
To stand firm. To stick to ones gun. سفت وسخت ایستادن
You must not relent on this point . You must stand firm. مبادا سر این موضوع شل بیائی
You must stick to your guns . You must take a firm stand in this matter. پای این کار باید محکم بایستی
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
head to head polymer بسپار سر به سر
what is your business here کار شما اینجا چیست
business <adj.> تجاری
to get down to business به کار اصلی پرداختن [اصطلاح روزمره]
he had no business to حقی نداشت که
he was p in his business کارو
to do business معامله کردن
to do business کاسبی کردن
he was p in his business خوب بود کارش رونق گرفته بود
business like مرتب
business <adj.> بازرگانی
business like منظم
business name اسم تجارتی
To go about ones business. دنبال کار خود رفتن
business <adj.> تجارتی
What is it to me?it is none of my business. به من چه؟
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
I mean business. I mean it. شوخی نمی کنم جدی می گویم
Anyway it is none of his business. تازه اصلابه او مربوط نیست
To go about ones business. پی کار خود رفتن
I cant do business with him . با او معامله ام نمی شود
How is business ? How is everything? کار وبارها چطوره ؟
business like عملی
business کسب و کار بازرگانی
business دادوستد کاسبی
business ماشینی که در شرکت استفاده میشود
business حرفه
business کامپیوتر قوی کوچک که برای امور تجاری مشخص برنامه ریزی شده است
business خرید یا فروش
business شرکت تجاری
I am here on business. برای کار اینجا آمدم.
I am here on business. برای تجارت اینجا آمدم.
None of your business. [این] به شما مربوط نیست.
business بنگاه
business موضوع تجارت
business موسسه بازرگانی
business داد و ستد تجارتخانه
business کسب و کار
business شرکت
business تجارت
business کار و کسب
business نمایشگاهی که محصولات را نشان میدهد.
business دادوستد
business سوداگری
i have come on business کاری دارم اینجا امدم
to go away [off] on business به سفر تجاری رفتن
business کسب
do business معامله کردن
mean business <idiom> جدی بودن
business که باعث میشود یک تجارت کار باشد
that business does not p به منتظرشدنش می ارزد صبرکردنش ارزش دارد
business مجموعهای از برنامه ها که برای امور تجاری برنامه ریزی شده اند.
business law حقوق تجارت
business cycle دور فعالیت بازرگانی
business enterprise بنگاه بازرگانی
business cycle دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
business economics علم اقتصاد بازرگانی
business economics علم اقتصاد کسب و کار
business depression بحران کسب و کار
business cycle معادل cycle trade
business hours ساعت اداری
business hours ساعت کاری
business graphics گرافیکهای تجاری
business goods کالای تولیدی
business firms بنگاههای انتقاعی
business failure ناکامی تجاری
business fluctuations نوسانات بازرگانی
business income درامد خالص تجارتی
business failure شکست تجاری
business expenses هزینههای کار و کسب هزینههای شرکت
business enterprise بنگاه تجاری
business inventories موجودی تجاری
business man ادم کاسب
monkey business <idiom> شوخی کردن
carry on business داد و ستد کردن
transport business تجارت حمل و نقل
carrying business تجارت حمل و نقل
transport business صنعت حمل و نقل
carrying business صنعت حمل و نقل
to go away on a business trip به سفر تجاری رفتن
graphics, business تجارت
business park [ساخت شرکت تجاری در منطقه ای با چشم انداز طبیعی]
graphics, business گرافیک
relating to business <adj.> بازرگانی
business matters مسائل کسبی
business mechines ماشینهای تجاری
business prosperty رونق سوداگری
business prosperty رونق کسب و کار
business software نرم افزارهای تجاری
business transaction داد و ستد بازرگانی
business union اتحادیه بازرگانی
butchery business گوشت فروشی
business group شرکت سهامی [شرکت]
monkey business <idiom> دوز وکلک ،حقه باز
initiated into business دست اندرکار
Our business has become tangled up. کارمان پیچ خورده است
he prospered in his business کارش بالا گرفت
business depression کسادی کار کسادی سوداگری
monkey business کچلک بازی
big business واحد تجاری بزرگ
He is well versed in business . درامور با زرگانی کاملا" وارد است
man of business وکیل گماشته
I am minding my own business. کاری بکار کسی ندارم
What work do you do ? what is your business ? کارتان چیست ؟
He has no business to interfere. بیخود می کند دخالت می کند
He put me out of business. مرا از کسب وکاسبی انداخت
small business تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
mind your own business درفکر کار خودت باش
business school مدرسهیا دانشکدهاقتصادیوتجاری
show business نمایشگری
show business حرفهی هنرپیشگی و نمایش
hours of business ساعتهای کاری
he prospered in his business در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
he has a rushing business کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
business activity فعالیت بازرگانی
relating to business <adj.> تجارتی
business cycle دور بازرگانی
relating to business <adj.> تجاری
business cycle دور تجاری
business cycle دور اقتصادی
business combination ادغام دو یا چند موسسه دریکی از ان موسسات
business cycle دور کسب وکار
line of business حرفه
line of business پیشه
one who transacts business with another معامل
line of business شاخه پیشه
business type operation عملیات کامپیوتری
mail order business کسب و کار مکاتبهای
business type operation عملیات تجارتی
land office business کار وسیع وبسیط وسریع کارپر سود یا پر موفقیت
business data processing داده پردازی تجاری
small business computer کامپیوتر کوچک تجاری
international business machine IB
international business machine corporation
He is completely absorbed by his business. کاملاجذب کارش است
to hold a share in a business در شرکتی سهمی داشتن
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
net business saving پس انداز خالص شرکتها
common business oreinted language زبان با گرایش متداول تجاری
What advice would you give to someone starting up in business? چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
Trade ( business ) is slack this week . این هفته بازار ( تجارت ) کساد است
Beat it !Buzz off! Mind your own business. برو کشکت را بساب
My trip to Europe was business and pleasure combined . سفرم به اروپ؟ هم فال بود وهم تماشا
to put one's affairs in order [to settle one's business] تکلیف کار خود را روشن کردن
head well مادر چاه
over one's head <idiom> خیلی سخت برای درک
over one's head <idiom> به مقام بالاتری رفتن
off with his head سرش را از تن جدا کنید
on/upon one's head <idiom> برای خودش
head up <idiom> رهبر
keep one's head دست پاچه نشدن
keep one's head خونسردبودن
R/W head وسیله
R/W head HEAD WRITE/READ
head way پیشروی
over head هزینه سربار
head پیش رو
head way بلندی طاق سرعت
one way head سریکجهته
head well چاه پیشکار
per head متوسطمیانگین
head off دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head down دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
get it through one's head <idiom> فهمیدن ،باورداشتن
go to one's head <idiom> مغرور شدن
head off <idiom> به عقب برگشتن
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com