English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (11 milliseconds)
English Persian
heels over head وارونه
heels over head معلق
Search result with all words
head over heels وارونه
head over heels پشت ورو
head over heels نا امیدانه عمیقا
head over heels <idiom> منتهای درجه
head over heels <idiom> کاملا ،عمیقا
Other Matches
heels درپاشنه قرارگرفتن
heels پس مانده
heels قسمت عقبی سر چوب گلف
heels توپ را با پاشنه پا رد کردن
heels پاشنه سد
heels پاشنه در
heels قسمت عقبی بدنه قایق
heels پاشنه
heels پشت سم
heels پاهای عقب
heels ته پاشنه کف
heels پاشنه جوراب پاشنه گذاشتن به
heels زاویه میل ناو
heels پاشنه پی دیواره حائل یا سد
heels کج شدن قایق از یک طرف قسمت بالایی بدنه تفنگ درحال هدفگیری
heels چرخیدن
heels مهمیز
heels کجی ناو پاشنه ناو
to have the heels of any one کسیرادردوعقب گذاشتن
heels کج شدن یک ور شدن
to take to ones heels در رفتن
to take to ones heels گریختن
to take to ones heels پاشنه راورکشیدن
to fling up the heels جفتک انداختن
lay by the heels تعقیب کردن
kick up one's heels <idiom> زمان خوبی داشتن
to fling up the heels لگدانداختن
Achilles heels نقطهء جراحت پذیر
lay by the heels در بند یا زندان نهادن
Achilles heels نقطهء زخم پذیر
to lay by the heels باز داشتن
to kick one's heels چشم براه ایستادن منتظرایستادن
to kick ones heels چشم براه ایستادن
to lay up any ones heels کسی رابزمین زدن یاکشتن
to lay by the heels بر انداختن
to lay by the heels در بند نهادن بزمین زدن
swing from one's heels ضربههای قدرتی
high heels کفشپاشنهبلند
cool one's heels <idiom> به علت بی ادبی دیگران منتظر ماندن
Achilles heels نقطهء ضعف
lay fast by the heels تعقیب کردن
lay fast by the heels در بند یا زندان نهادن
drag one's feet/heels <idiom> آهسته کار کردن
to turn orclap by the heels درزندان افکندن
He takes ( heels) much interest in politics. به سیاست خیلی علاقه دارد
To kick ones heels. To mark time. درجا زدن
To turn tail . To show a clean pair of heels . فرار را بر قرار ترجیح دادن
head to head polymer بسپار سر به سر
head to head رقابت شانه به شانه
head well چاه پیشکار
keep one's head دست پاچه نشدن
to get anything into ones head چیزیراحالی شدن یافهمیدن متقاعدشدن
to go off one's head دیوانه شدن
with head on سربه پیش سر به جلو
one way head سریکجهته
go to head of مست کردن
go head ادامه بدهید بفرماید
go head پیش بروید
from head to f. ازسرتاپا
well head سر چشمه
per head متوسطمیانگین
R/W head HEAD WRITE/READ
to keep one's head ارام یاخون سردبودن
head-on <idiom> برعلیه کسی بودن
keep one's head خونسردبودن
Off with his head ! سرش را ببرید !
head way بجلو
keep one's head <idiom>
head up بردن قسمت جلوی قایق بسمت باد
over head هزینه سربار
head off دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head out <idiom> ترک کردن
head down دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head-on <idiom> فرجام مواجه شدن با
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
R/W head وسیله
head off <idiom> به عقب برگشتن
go to one's head <idiom> مغرور شدن
head way پیشرفت
on/upon one's head <idiom> برای خودش
head up <idiom> رهبر
to head off عازم شدن [گردش]
head for به سمت معینی در حرکت بودن
head well مادر چاه
head way پیشروی
get it through one's head <idiom> فهمیدن ،باورداشتن
head way بلندی طاق سرعت
over one's head <idiom> به مقام بالاتری رفتن
over one's head <idiom> خیلی سخت برای درک
off with his head سرش را از تن جدا کنید
head اصلی
head رهبری کردن مقاومت کردن
head موضوع در راس چیزی واقع شدن
head عنوان مبحث
head راس
head نوک پیکان
head دهنه ابزار
head ارتفاع ریزش سر رولور سر
head سرستون
head سردرخت
head وسیله ارتباطی بین آنتن و شبکه کابل تلویزیونی
head شبکه یا بدنه
head بخش بالایی وسیله
head دماغه
head ارتفاع فشاری
head افت
head دستشویی قایق بالای بادبان
head عمده
head مواجه شدن سرپرستی شدن به وسیله
head عازم شدن سرپل گرفتن
head سرپل توالت ناو
head رهبر یا دسته پیشرو یک ستون
head پیش رو
head عناصر اولیه ستون
head سرفشنگ
head دربالا واقع شدن
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
head طول سر اسب بعنوان مقیاس فاصله برنده از نفر بعد
head انتهای میز بیلیارد
head مهم
head هد
head ضربه با سر
head توپی کامل و سایر متعلقات
head : سرگذاشتن به
head دارای سرکردن
head فرق سرصفحه
head سر
head نوک
head ابتداء
head انتها دماغه
head-on روبرو
head-on از طرف سر
head دهانه
head رئیس
head دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
head راس عدد
head کله
head-first از سر سراسیمه
head-first سربجلو
head-first باکله
head first از سر سراسیمه
head first سربجلو
head first باکله
head-on نوک به نوک
head-on از سر
head منتها درجه موی سر
head on از سر
head دادهای که نشان داده آدرس شروع لیست دادههای ذخیره شده در حافظه است
head on شاخ بشاخ
head بعد بالایی کتاب یا بدنه
head اولین عنصر داده در لیست بودن
head فهم
head خط سر
head on از طرف سر
head on روبرو
head-on شاخ بشاخ
head on نوک به نوک
head سالار عنوان
head موضوع
spear head گروه جلودار
shock head دارای موی فراوان
shock head انبوه گیسو
sculptured head پیکره سر ادمی
rivet head کله پرچ
round head سر گرد
round head برگردان
spear head گروه نوک درحمله یا سر جلودار
she has a well poised head وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
running head خط عنوان هرصفحه در متن
scald head کچلی
sculptured head سردیس
spindle head سر هرزگرد
to gather head قوت گرفتن سرپیداکردن
to gather head نیروگرفتن
to knock head سجود
to hide one's head ازشرمساری پنهان شدن پناه بردن
to hit someone on the head بر سر کمی زدن
to bob one's head کوتاه کردن موی سر کسی
ti lift one's head نیرو گرفتن
the crown of the head فرق سر
tension head بار کشش
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
swelled head دارای عقاید بزرگ خود فروش
swelled head خودخواه
static head فشار ایستایی
t head bolt پیچ چکشی شکل " T "
splash head پاشش گیر
to keep ones head above water خود را از بار بدهی رها کردن
letter head سر کاغذ
lapping head سمبه توپ
navigation head بارانداز کنار اسکله دریایی محل مبادله بار کشتیها دراسکله
net head ارتفاع موثر
output per head تولید سرانه
output per head بازده سرانه
per head tax مالیات سرانه
percolation head ارتفاع نفوذ
pile head قسمت فوقانی شمع
pile head سر شمع
piston head سرپیستون
lapping head سمبه فلزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com