English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
grudge رشک ورزیدن به غرغر کردن
grudge بخل ورزیدن
grudge غبطه
grudge غرض
grudge لج کینه
grudge اکراه
grudge بی میلی
grudge لجاجت کردن
grudge غبطه خوردن بر
He has a grudge against me. با من لج است
grudge دیدار دو رغیب دیرین
grudge بیزاری
grudge کینه
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to owe one a grudge با کسی لج داشتن
I owe her a grudge حق دارم که با اولج باشم
To bear someone a grudge. نسبت به کسی غرض داشتن
To nurse a grudge against someone. از کسی کینه بدل گرفتن
to bear any one a grudge به کسی لج داشتن
to bear a grudge لج یاکینه داشتن
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
in the hold در انبار کشتی
hold one's own پایداری
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold on صبرکردن
hold on نگهداشتن
hold on ادامه دادن
hold one's own ایستادگی کردن
hold in خودداری کردن
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold in جلوگیری کردن
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
hold out بسط یافتن
to hold an a دیوان منعقد کردن
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
hold with خوش داشتن در
hold with پسندیدن
to hold an a باردادن
hold over تمدید
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold over باقی ماندن
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold off <idiom> تاخیر کردن
to hold [to have] نگه [داشتن]
to hold داشتن
to hold دارا بودن
to hold مالک بودن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
to get [hold of] something آوردن چیزی
hold-up <idiom>
hold up <idiom> اثبات حقیقت
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
hold on <idiom> متوقف شدن
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
hold still <idiom> بی حرکت
hold up <idiom> برافراشتن
hold up <idiom> حمل کردن
hold up <idiom> تاخیرکردن
hold up <idiom> مورد هدف
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
get hold of yourself گیرتون آوردم
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold نگهداشتن
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold انبار کالا
hold جلوگیری کردن
hold پایه مقر
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold ایست
hold دژ
hold-up توقیف
hold گیر
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
get hold of گیر اوردن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold ایست نگهداری
hold منعقد کردن
hold تسلط
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold گرفتن غیرمجاز توپ
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold تصرف کردن
hold-up قفه
hold انبار کشتی
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold up مانع شدن
hold up قفه
hold نگاه داشتن
hold up توقیف
hold forth ارائه دادن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold-up مانع شدن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold چسبیدن نگاهداری
hold جا گرفتن تصرف کردن
hold گرفتن
hold by به چیزی چسبیدن
hold by پسندیدن
hold دردست داشتن
hold down مطیع نگاه داشتن
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold one's breath <idiom> نفس خود را حبس کردن
hold-ups با اسلحه سرقت کردن
hold one's horses <idiom> باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
hold one's fire <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن
hold good <idiom> ادامه دادن
data hold ذخیرهاطلاعات
clear and hold منطقه را پاک و حفظ کنید
They cannot hold a candle to him . سگش می ارزد بهمه آنها
To hold someone dear . کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
choke hold فن شیمه
I must get hold of her at all costs. بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
choke hold خفه کردن
catch hold of محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator میانگیردار باتری
battery hold down میانگیردار باتری
hold a candle to <idiom> درهمان درجه
hold back <idiom> عقب وکنار ماندن
hold court <idiom> همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
hold-ups توقیف
hold down a job <idiom> شغل خود را نگه داشتن
hold-ups قفه
hold-ups مانع شدن
container hold گنجایشانبارکشتی
hold one's peace <idiom> سکوت کردن
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
to hold in estimation محترم یاارجمند داشتن
to hold water ضد آب بودن
to hold water معتبر بودن
to hold water قابل قبول بودن
impossible to get hold of نمیشود گیر آورد
hold breath نفس خود را حبس کردن
Hold the line, please! لطفا گوشی را نگه دارید!
to hold the scales even عادلانه داوری کردن
hold something back <idiom> نگهداری اطلاعات از کسی
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
hold the fort <idiom> از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line <idiom> تسلیم نشدن
hold the reins <idiom> ادم دارای قدرت ونفوذ
hold water <idiom>
lay hold of <idiom> به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem برای کسی احترام قائل شدن
to hold water صحت دار بودن
to hold cheap ناچیزشمردن
to catch hold of محکم گرفتن
heading hold روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
hold aloof کناره گیری کردن
taking hold سرشاخ
submission hold شی مه
submission hold کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold خفه کردن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold رها کردن
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
heading hold روش کنترل سمت مسیرهواپیما
to hold a levee بار عام دادن
to hold by lease در اجاره
to hold by lease با اجاره گرفتن
to hold by lease اجاره کردن
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
four quarter hold ایپون
to hold a session جلسه منعقد کردن
to hold a meeting جلسه منعقد کردن
to hold a meeting داشتن
to hold a meeting مجلس
to hold a meeting انجمن کردن
hold back مانع
hold your gab سخن مگو
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
hold fire اتش قطع
hold fire اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold in restraint توقیف کردن
hold in respect احترام گذاشتن به
hold hard عجله نکنید
hold hard صبر کنید
hold control نافم همزمانی
hold captain متصدی انبار کشتی
hold your gab دم مزن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com