Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
to have something at one's disposal
دارای چیزی بودن
disposal
در معرض دید قرارگرفتن
disposal
مصرف
to have something at one's disposal
صاحب چیزی بودن
disposal
دراختیار
disposal
مصرف درمعرض گذاری
disposal
موجود
disposal
در دسترس
disposal
دفع
disposal
کشف و خنثی کردن
disposal
فاهرشدن
disposal
انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
disposal
انهدام
disposal
منهدم کردن
to have something at one's disposal
چیزی را مال خود دانستن
disposal
دسترس
disposal
کشف شدن هدف نابود کردن
to have something at one's disposal
مالک چیزی بودن
I am at your disposal.
من دراختیار تان هستم
to have something at one's disposal
چیزی داشتن
bomb disposal
تخریب بمب
to put something at somebody's disposal
چیزی را در دسترس
[اختیار]
کسی گذاشتن
place at disposal
در دسترس قرار دادن
bomb disposal
از کار انداختن بمب
water disposal
ساختن اگو
water disposal
اگوکشی
water disposal
فاضلاب
placing at disposal
در دسترس گذاردن
waste disposal unit
مخزنآبزاید
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal.
مانند هر کودک، او
[زن]
وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد.
sink with waste disposal unit
فرفشوییبااجزافضولات
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
to hold an a
دیوان منعقد کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
to hold an a
باردادن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
in the hold
در انبار کشتی
hold on
نگهداشتن
hold on
صبرکردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
پایداری
hold out
بسط یافتن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold with
پسندیدن
hold with
خوش داشتن در
hold one's own
ایستادگی کردن
hold on
ادامه دادن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
to hold
داشتن
to hold
دارا بودن
to hold
مالک بودن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
hold-up
<idiom>
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
get hold of yourself
گیرتون آوردم
hold-up
توقیف
hold
تسلط
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold up
توقیف
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
انبار کالا
hold
جلوگیری کردن
hold
پایه مقر
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
ایست
hold
دژ
hold by
به چیزی چسبیدن
hold
منعقد کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold-up
قفه
hold-up
مانع شدن
hold up
قفه
hold up
مانع شدن
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
ایست نگهداری
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold by
پسندیدن
hold
گیر
hold
نگاه داشتن
hold
دردست داشتن
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
get hold of
گیر اوردن
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold
چسبیدن نگاهداری
hold in
جلوگیری کردن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold
تصرف کردن
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
انبار کشتی
hold
نگهداشتن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
گرفتن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold in
خودداری کردن
catch hold of
محکم نگاهداشتن
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
battery hold down
میانگیردار باتری
hold-ups
توقیف
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
hold good
<idiom>
ادامه دادن
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
four quarter hold
ضربه فنی
choke hold
خفه کردن
choke hold
فن شیمه
four quarter hold
ایپون
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
hold-ups
قفه
hold-ups
مانع شدن
to hold in respect
احترام گزاردن به
to hold water
ضد آب بودن
to hold water
معتبر بودن
to hold water
قابل قبول بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
hold breath
نفس خود را حبس کردن
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
hold water
<idiom>
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
to hold water
صحت دار بودن
hold back
بند
to hold fast
محکم
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold by lease
در اجاره
to hold by lease
با اجاره گرفتن
to hold by lease
اجاره کردن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
hold back
توقف مانع شدن
hold back
اشغال کننده
to hold a session
جلسه منعقد کردن
to hold fast
نگاهداشتن
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold in respect
احترام کردن
to hold in fee
تصرف مطلق داشتن در
to hold in estimation
محترم یاارجمند داشتن
to hold in estimation
قدردانی کردن از
hold one's ground
پایداری
hold hard
صبر کنید
hold back
وقفه
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
to hold a meeting
جلسه منعقد کردن
to hold a meeting
داشتن
hold control
نافم همزمانی
hold your gab
سخن مگو
hold your gab
دم مزن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com