English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (4 milliseconds)
English Persian
hold control نافم همزمانی
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
hold ایست نگهداری
in the hold در انبار کشتی
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold on <idiom> متوقف شدن
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
hold with خوش داشتن در
hold with پسندیدن
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold over باقی ماندن
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold over تمدید
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold up مانع شدن
hold up قفه
hold up توقیف
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold-up مانع شدن
hold-up قفه
hold-up توقیف
to get [hold of] something آوردن چیزی
to hold مالک بودن
hold up <idiom> برافراشتن
hold still <idiom> بی حرکت
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
hold off <idiom> تاخیر کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold up <idiom> حمل کردن
hold up <idiom> تاخیرکردن
to hold دارا بودن
to hold داشتن
to hold an a باردادن
to hold an a دیوان منعقد کردن
to hold [to have] نگه [داشتن]
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
hold-up <idiom>
hold up <idiom> اثبات حقیقت
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
hold up <idiom> مورد هدف
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold on نگهداشتن
hold on صبرکردن
hold one's own ایستادگی کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own پایداری
hold out بسط یافتن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold نگهداشتن
hold نگاه داشتن
hold دردست داشتن
hold on ادامه دادن
hold in خودداری کردن
hold in جلوگیری کردن
hold by پسندیدن
hold by به چیزی چسبیدن
get hold of yourself گیرتون آوردم
hold down مطیع نگاه داشتن
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold forth ارائه دادن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
get hold of گیر اوردن
hold گرفتن
hold چسبیدن نگاهداری
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold تصرف کردن
hold گیر
hold تسلط
hold دژ
hold گرفتن غیرمجاز توپ
hold منعقد کردن
hold ایست
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold جلوگیری کردن
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold پایه مقر
hold انبار کالا
hold انبار کشتی
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold back مانع
hold back گیر
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
to hold in reverence حرمت کردن
to hold responsible مسئول کردن
to hold in trust بطورامانت نگاه داشتن
to hold one's tongue خاموش شدن
to hold one's tongue ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
heading hold روش کنترل سمت مسیرهواپیما
to hold in respect احترام کردن
to hold in respect احترام گزاردن به
hold aloof کناره گیری کردن
to hold in reverence محترم داشتن
to hold in respect محترم داشتن
heading hold روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
to hold in restraint توقیف کردن
to hold in restraint نگهداشتن
to hold responsible مسئول قراردادن
to loose hold ول کردن
to quit hold of ول کردن
to take fast hold of سفت
to take fast hold of گرفتن
to take or hold captive دستگیرکردن دربندنهادن
weapons hold جنگ افزار اتش قطع
weapons hold فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
cargo hold نگهداریمحمولهبار
container hold گنجایشانبارکشتی
to take or hold captive اسیرکردن
to leave hold of ول کردن
to leave hold of رها کردن
hold captain متصدی انبار کشتی
hold back بند
hold back وقفه
to hold the scales even عادلانه داوری کردن
hold back توقف مانع شدن
hold back اشغال کننده
to hold the scales even بی طرفانه قضاوت کردن
to lay hold on گرفتار کردن
to lay hold on استفاده ازضعف کسی کردن
data hold ذخیرهاطلاعات
hold fire اتش قطع
finger hold خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
four quarter hold ضربه فنی
four quarter hold ایپون
hold in restraint توقیف کردن
to hold a levee بار عام دادن
to hold a meeting انجمن کردن
to hold a meeting مجلس
hold hard صبر کنید
hold your gab گپ نزن
to catch hold of محکم گرفتن
face hold گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
leave hold رها کردن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
hold your gab سخن مگو
hold your gab دم مزن
submission hold خفه کردن
submission hold کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold شی مه
taking hold سرشاخ
to hold a meeting داشتن
to hold a meeting جلسه منعقد کردن
to hold in contempt پست شمردن کوچک شمردن
hold water قایق ایست
hold water از امتحان درست درامدن
to hold in estimation قدردانی کردن از
to hold in estimation محترم یاارجمند داشتن
to hold in fee تصرف مطلق داشتن در
hold good معتبر بودن
hold water با عقل جور امدن
to hold in contempt سبک داشتن
to hold fast نگاهداشتن
to hold fast محکم
to hold a session جلسه منعقد کردن
hold in respect احترام گذاشتن به
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
to hold by lease اجاره کردن
to hold by lease با اجاره گرفتن
to hold by lease در اجاره
to hold cheap ناچیزشمردن
hold hard عجله نکنید
to hold cheap حقیرشمردن
hold fire اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
I must get hold of her at all costs. بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
To hold someone dear . کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
hold one's breath <idiom> نفس خود را حبس کردن
hold one's fire <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن
hold one's horses <idiom> باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold down for batteryseparator میانگیردار باتری
hold something back <idiom> نگهداری اطلاعات از کسی
hold the fort <idiom> از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line <idiom> تسلیم نشدن
hold the reins <idiom> ادم دارای قدرت ونفوذ
hold water <idiom>
lay hold of <idiom> به دارای وثروت رسیدن
choke hold فن شیمه
Recent search history
Search history is off. Activate
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com