English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (2 milliseconds)
English Persian
home straight خطمستقیموسطبازی
Search result with all words
He came straight home. صاف آمد خانه
Other Matches
Please be (feel ) at home . Please make yourself at home . اینجا را منزل خودتان بدانید ( راحت باشید و تعارف نکنید )
The hotel was home from home . هتل مثل منزل خودمان بود ( راحت وکم تشریفات )
Home , sweet home . هیچ کجا منزل خود آدم نمی شود ( ازنظرراحتی وغیره )
straight راسته
straight قسمت مستقیم
straight مستقیما
straight افقی بطورسرراست
straight عمودی
straight راحت مرتب
straight بی پرده
straight رک صریح
straight درست
straight مستقیم
straight away بی تامل
straight right راست مستقیم در بوکس
straight out بی پرده
straight out یکراست
straight out راست حسینی
straight off مستقیما درجلو موج روبه ساحل
straight off یکراست
To become straight. راست شدن
straight off بلادرنگ
straight off بفوریت
out of straight غیرمستقیم
straight out رک مستقیما
Now get this straight. گوشهایت را خوب با ؟ کن ببین چه می گویم
straight راست
straight f. پنج برگ ردیف ویکرنگ
straight <adj.> تروتمیز
out of the straight ناراست
out of the straight کج
straight <adj.> منظم
out of straight منحنی
to get straight A's همه درسها را [همیشه] ۲۰ گرفتن
straight <adj.> مرتب
straight out <idiom> آشکارا
straight away بی درنگ
straight away روبروی سبد
go straight <idiom> آدم درستکاری شدن
straight arm حریف را با مشت جلو امده ازخود دور کردن
straight line پرتو
put straight مرتب کردن
keep a straight face از خنده خودداری کردن
straight stairs پلکان راست
straight ticket اخذ رای دستجمعی برای نمایندگان یک حزب
straight bet شرطمستقیم
straight blade تیغهمستقیم
straight eye قزنصاف
straight flush کارتهایدلاعدادپشتهم
straight jaw گیرهمستقیم
straight line خط مستقیم
straight left چپ مستقیم در بوکس
straight edge خط کش
straight edge لبه مستقیم
straight edge قد
straight edge کشو
straight edge شمشه
straight halving کام و زبانه کردن
straight dagger کارد
straight bow کمان راست
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
straight line دارای خط مستقیم
straight line بخط مستقیم
straight line یکراست
straight line مستقیم
straight line صاف
straight angle زاویه 081 درجه
straight ball پرتابی در بولینگ که گوی باچرخش مستقیما حرکت میکند
straight bar میل گرد مستقیم
straight face چهره رسمی و بی نشاط قیافه بی تفاوت
straight ladder نردبانراست
straight position فرم مستقیم
to come straight to the point <idiom> مستقیما [رک ] به نکته اصلی آمدن
straight-faced خونسرد درونریز
Go straight ahead. مستقیم بروید.
back straight مستقیمامعکوس
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
Keep (go) straight on (ahead). راست برو جلو
The picture is not straight . عکس کج است ( راست قرار نگرفته )
Is my hat on straight? کلاهم راصاف روی سر گذاشتم ؟
shoot straight <idiom> منصفانه رفتار کردن
straight sets فردیکهتمامیستهاراببرد
straight wing بالمستقیم
straight line خط [هندسه] [ریاضی]
straight "A " student دانش آموزی [دانش جویی] که همیشه همه درسها را ۲۰ می گیرد
straight rails ریلمستقیم
straight skirt دامنراسته
straight line code کد مستقیم
straight line code کد خط مستقیم
straight from the horse's mouth <idiom> درست از خود شخص نقل قول کردن
straight chain structure ساختار راست زنجیر
straight barrel vault طاق ضربی
straight line coding برنامه نوشته شده برای جلوگیری از استفاده حلقه و انشعاب برای اجرای سریع تر
straight run pitch تفاله اولین تقطیر
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
The smoke rose straight up. دود راست رفت بالا
To sit (walk) straight. راست نشستن ( راه رفتن )
straight pool billiard بازی مداوم 1/41 بیلیاردکیسهای
To give it straight from the shoulder. مطلبی راصاف وپوست کنده گفتن
straight-up ribbed top سرکشبافتی
straight barrel vault طاق اهنگ طاق گهوارهای
To put things straight(right). کارها را درست کردن
graduated steel straight edge شینه سنجش
Straight hair (road,line). موی ( جاده و خط ) صاف
to set or put things straight چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
He hasnt got a single straight intestine. <proverb> یک روده راست در شکمش نیست .
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
To give it to someone straight from the shoulder . To tell someonestraight صاف وپوست کنده مطلبی را به کسی گفتن
bevelled steel straight edge فولاد کج بر
straight line method of depreciation استهلاک به روش خط مستقیم
home سرزمین پدر و مادر
It came home to me. به نظرم رسید.
Is there anybody at home ? Anybody home ? کسی منزل هست ؟
WI'll you take me home? مرا به منزل می رسانید ؟
nobody home <idiom> فکرش جای دیگر است
On my way home. . . اگر سرم راببرند امضاء نخواهم کرد
On my way home. . . سرراهم بمنزل ...
It came home to me. به فکرم رسید.
home وطن
home میهن
third home بازیگر مهاجم
home help کمکحالبیمار
at home <idiom> درخانه
home زادبوم
may i see you home? برسانم
at home پذیرایی در ساعت معین
home روش بررسی و حمل تراکنشهای باک به خانه کاربر به وسیله ترمینال یا مودم
home امور مالی شخصی و پردازش کلمه است
home بازی
home ریز کامپیوتر طراحی شده برای مصرف خانگی که برنامههای کاربردی آن شامل آموزش
home like خانگی
home وطن
home کلیدی که نشانه گر را به شروع خط متن می برد
home اولین رکورد داده در فایل
home like راحت
home like وطنی
home خانه
come home کشیده شدن لنگر به طرف ناو
home منزلگاه
home که معمولا در بالا سمت چپ قرار دارد
home نقط ه شروع چاپ روی صفحه
home محل زندگی کسی
home زمین خودی
home وطن اسایشگاه
home مرزوبوم
home اقامت گاه
home شهر بخانه برگشتن
home خانه دادن
home بطرف خانه
may i see you home? اجازه دهید شمارابخانه
home میهن
home منزل
home جا به داخل لوله راندن
home میهن وطن
at home and abroad در سفر و حضر
home born طبیعی
mobile home خانه متحرک
bound for home اماده رفتن به کشور میهن
Try to be home before dark. سعی کن قبل از تاریک شدن بیایی منزل
mobile home تریلی
at home and abroad در درون و بیرون کشور
home born خانه زاد
home-made ساخت میهن
home building ساختمان مسکونی
at home and abroad در داخله و خارجه
home-made وطنی
rest-home اسایشگاه
rest home اسایشگاه
convalescent home نقاهت خانه
funeral home محلی که دران مرده را جهت انجام مراسم تدفین یا سوزاندن اماده میکنند
harvest home محل جمع اوری خرمن
funeral home مرده شوی خانه
children's home محلنگهداریبچههاییکهپدرومادر خوبوشایستهایندارند
home address نشانی منزلگاه
home address نشانی مبداء
home born بومی
home ground آشنا بهمحیط
delivery to the home تحویل در خانه
Home Secretary مسئولدفتر
harvest home پایان درو
home time زمانیکهمدارستعطیلمیشود
home truth حقایقیکهدربارهخودتاناز دیگریمیفهمید
stately home خانهاشرافی
harvest home اخر خرمن
home computers کامپیوتر خانگی
You have my home address. شما آدرس من را دارید.
home address آدرس منزل
home work کار خانگی
to start for home رهسپار به [راه] خانه شدن
at home and abroad در داخل و خارج [از کشور]
to send home به خانه [از جایی که آمده اند] برگرداندن
home-made <adj.> خانگی
home-made <adj.> در خانه ساخته [تهیه] شده
Home appliances وسایل خانگی
Theres no place like home . <proverb> هیچ جا مثل خانه نمى شود .
home brew مشروبات خانگی
She lost her way home . راه خانه اش را گه کرد
home computer کامپیوتر خانگی
What is your home address? نشانی منزلتان چیست ؟
He went home on leave . مرخصی گرفت رفت منزل
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com