Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
hours of business
ساعتهای کاری
Search result with all words
business hours
ساعت اداری
business hours
ساعت کاری
Other Matches
some two hours
یک دو ساعتی
off hours
ساعات بیکاری
off hours
ساعات فراغت
hours
ساعت
at all hours
<adv.>
هر بار
at all hours
<adv.>
همیشه
hours
06 دقیقه
at all hours
<adv.>
درهمه اوقات
hours
مدت کم
hours
وقت
lighting hours
زمان روشنایی یا سوختن
man hours
نفر در ساعت
office hours
ساعات کار
silent hours
ساعات خواب
small hours
ساعات عبادت صبحگاهی
thoughtful hours
ساعات فکر
leisure hours
ساعات فراغت یا بیکاری هنگام فرصت
keep good hours
زود خوابیدن و زود برخاستن
keep early hours
زود خوابیدن و زود برخاستن
dead hours
ساعات خاموشی در شب
dead hours
ساعات خاموشی در شب ساعات خاموشی شبانه
office hours
ساعات اداری
hours of labor
ساعات کار
hours of worship
ساعات پرستش یا نماز
idle hours
ساعتهای بیکاری
impatient hours
ساعات نا شکیبایی یا بی صبری
canonical hours
ساعات رسمی نماز یا عقد
keep bad hours
دیر خوابیدن و دیر برخاستن
keep late hours
دیر خوابیدن و دیر برخاستن
thoughtful hours
ساعات تفکر
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
to keep late hours
دیر خوابیدن
Outside office hours.
خارج از وقت اداری
During the rush hours.
درساعات شلوغی
[پر رفت وآمد پر ترافیک]
keep regular hours
ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
keep late hours
دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن
the small hours
ساعات بعد از نیمه شب
small hours
سحرگاهان
out of
[outside]
office hours
خارج از ساعات اداری
visiting hours
ساعات ملاقات
man-hours
نفرساعت
to keep late hours
دیر برخاستن
vacant hours
ساعات بیکاری یا فراغت
waking hours
ساعات بیداری
kilowatt hours
کیلووات در ساعت
licensing hours
زمان مجاز
opening hours
ساعاتی که بانک، کتابخانه و سایر مراکز باز می شود.
man-hours
جمع تعداد ساعات کار
We had to queue
[line]
up for three hours to get in.
ما باید سه ساعت در صف می ایستادیم تا برویم تو.
Far into the night . Into the early hours.
تا دم دمهای صبح
I areraged six hours a day.
روی هم رفته روزی شش ساعت کار کردم.
To keep late nights
[hours]
شب زنده داری کردن
Pleasant hours fly fast.
<proverb>
لحظات خوش زود می گذرد.
pleasant hours fly fast.
<proverb>
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است.
The reporter was held at the checkpoint for several hours.
خبرنگار چندها ساعت در محل بازرسی معطل شد.
The library is the obvious place for the after-dinner hours.
کتابخانه جایی بدیهی برای ساعت پس از شام است.
The capacity of a battery is typically expressed in milliamp-hours.
ظرفیت باتری به طور معمول در میلی آمپر در ساعت بیان می شود.
business
خرید یا فروش
to do business
معامله کردن
to do business
کاسبی کردن
that business does not p
به منتظرشدنش می ارزد صبرکردنش ارزش دارد
business
تجارت
business
کسب
business
شرکت
business
موسسه بازرگانی
business
کسب و کار بازرگانی
to go away
[off]
on business
به سفر تجاری رفتن
business
دادوستد
business
داد و ستد تجارتخانه
business
کسب و کار
None of your business.
[این]
به شما مربوط نیست.
What is it to me?it is none of my business.
به من چه؟
business
کامپیوتر قوی کوچک که برای امور تجاری مشخص برنامه ریزی شده است
To go about ones business.
دنبال کار خود رفتن
I mean business. I mean it.
شوخی نمی کنم جدی می گویم
Anyway it is none of his business.
تازه اصلابه او مربوط نیست
business
مجموعهای از برنامه ها که برای امور تجاری برنامه ریزی شده اند.
To go about ones business.
پی کار خود رفتن
business
ماشینی که در شرکت استفاده میشود
business
شرکت تجاری
I cant do business with him .
با او معامله ام نمی شود
mean business
<idiom>
جدی بودن
business
که باعث میشود یک تجارت کار باشد
I am here on business.
برای تجارت اینجا آمدم.
what is your business here
کار شما اینجا چیست
I am here on business.
برای کار اینجا آمدم.
business
نمایشگاهی که محصولات را نشان میدهد.
business
کار و کسب
How is business ? How is everything?
کار وبارها چطوره ؟
business like
منظم
business like
عملی
business name
اسم تجارتی
he was p in his business
خوب بود کارش رونق گرفته بود
he was p in his business
کارو
business
سوداگری
business
<adj.>
بازرگانی
he had no business to
حقی نداشت که
business
<adj.>
تجاری
do business
معامله کردن
business
<adj.>
تجارتی
business like
مرتب
business
بنگاه
i have come on business
کاری دارم اینجا امدم
business
موضوع تجارت
business
دادوستد کاسبی
business
حرفه
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
to get down to business
به کار اصلی پرداختن
[اصطلاح روزمره]
I worked ten hours a day this week and my boss bit my head off for not doing my share of the work!
من این هفته روزی ده ساعت کار کردم، اما رئیسم بخاطر کم کاری توبیخم کرد!
He is well versed in business .
درامور با زرگانی کاملا" وارد است
relating to business
<adj.>
تجاری
line of business
حرفه
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
What work do you do ? what is your business ?
کارتان چیست ؟
line of business
شاخه پیشه
line of business
پیشه
relating to business
<adj.>
تجارتی
monkey business
<idiom>
شوخی کردن
business park
[ساخت شرکت تجاری در منطقه ای با چشم انداز طبیعی]
to go away on a business trip
به سفر تجاری رفتن
carrying business
صنعت حمل و نقل
transport business
صنعت حمل و نقل
carrying business
تجارت حمل و نقل
transport business
تجارت حمل و نقل
business group
شرکت سهامی
[شرکت]
relating to business
<adj.>
بازرگانی
initiated into business
دست اندرکار
He has no business to interfere.
بیخود می کند دخالت می کند
business inventories
موجودی تجاری
mind your own business
درفکر کار خودت باش
graphics, business
تجارت
graphics, business
گرافیک
business enterprise
بنگاه بازرگانی
business economics
علم اقتصاد کسب و کار
business economics
علم اقتصاد بازرگانی
one who transacts business with another
معامل
business depression
بحران کسب و کار
business matters
مسائل کسبی
business mechines
ماشینهای تجاری
business cycle
معادل cycle trade
man of business
وکیل گماشته
business expenses
هزینههای کار و کسب هزینههای شرکت
he has a rushing business
کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
business income
درامد خالص تجارتی
business law
حقوق تجارت
carry on business
داد و ستد کردن
business graphics
گرافیکهای تجاری
business goods
کالای تولیدی
business fluctuations
نوسانات بازرگانی
he prospered in his business
کارش بالا گرفت
business firms
بنگاههای انتقاعی
business man
ادم کاسب
business failure
ناکامی تجاری
business failure
شکست تجاری
business cycle
دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
business cycle
دور فعالیت بازرگانی
business school
مدرسهیا دانشکدهاقتصادیوتجاری
monkey business
کچلک بازی
big business
واحد تجاری بزرگ
business enterprise
بنگاه تجاری
business software
نرم افزارهای تجاری
business prosperty
رونق کسب و کار
small business
تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
He put me out of business.
مرا از کسب وکاسبی انداخت
business prosperty
رونق سوداگری
he prospered in his business
در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
Our business has become tangled up.
کارمان پیچ خورده است
monkey business
<idiom>
دوز وکلک ،حقه باز
show business
نمایشگری
business transaction
داد و ستد بازرگانی
business cycle
دور کسب وکار
butchery business
گوشت فروشی
business union
اتحادیه بازرگانی
business depression
کسادی کار کسادی سوداگری
business cycle
دور بازرگانی
business cycle
دور اقتصادی
business cycle
دور تجاری
business combination
ادغام دو یا چند موسسه دریکی از ان موسسات
business activity
فعالیت بازرگانی
show business
حرفهی هنرپیشگی و نمایش
business type operation
عملیات تجارتی
head of business firm
رئیس تجارتخانه
business type operation
عملیات کامپیوتری
international business machine
IB
He is completely absorbed by his business.
کاملاجذب کارش است
to hold a share in a business
در شرکتی سهمی داشتن
business data processing
داده پردازی تجاری
small business computer
کامپیوتر کوچک تجاری
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
net business saving
پس انداز خالص شرکتها
mail order business
کسب و کار مکاتبهای
land office business
کار وسیع وبسیط وسریع کارپر سود یا پر موفقیت
international business machine
corporation
Trade ( business ) is slack this week .
این هفته بازار ( تجارت ) کساد است
Beat it !Buzz off! Mind your own business.
برو کشکت را بساب
What advice would you give to someone starting up in business?
چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
common business oreinted language
زبان با گرایش متداول تجاری
My trip to Europe was business and pleasure combined .
سفرم به اروپ؟ هم فال بود وهم تماشا
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
Lets talk business. Lets talk turkey.
بی تعارف وجدی حرف بزنیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com