Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (11 milliseconds)
English
Persian
it is in good working order
خوب کار میکند
it is in good working order
دایر است
Search result with all words
in good working order
دایر
Other Matches
good order
خوش ترتیب
[فلسفه]
in good order
<adj.>
تروتمیز
in good order
<adj.>
منظم
in good order
<adj.>
مرتب
injurious to good order
مخل نظم
external good order
اصطلاحی در حمل و نقل که دال بر وضعیت فاهری مناسب کالای مورد حمل میباشد
Orderly . In good order . Tidy . Ship - shape .
مرتب ومنظم
What is good for the goose is good for the gander . One cant apply double standards .
یک بام ودو هوانمی شود
marching order
[travel order]
دستور پیشروی
[ارتش]
HE is good at math. He has a good head for figures.
حسابش ( ریاضیات ) خوب است
Good gracious ! Good heaven ! My god !
پناه برخدا
instead of working
بجای اینکه او کار بکند
working mean
میانگین مفروض
working
مشغول کار
working
درست کار میکند
working
کار کننده
working
فضایی از حافظه سریع برای ذخیره موقت داده در استفاده جاری
working
استخراج
I'm working on it.
دارم روش کار میکنم.
working
کارگر طرزکار
working parties
گروه کار
under ground working
استخراج زیرزمینی
working day
روز کار
working party
گروه کار
working class
طبقه کارگر
working class
مربوط به طبقه کارگر و زحمتکش
working classes
طبقه کارگر
working drawing
طرح ونقشه کار
working relationship
رابطهکاریوحرفهای
working day
ساعت کار روزانه
working classes
مربوط به طبقه کارگر و زحمتکش
working fluid
سیال عامل
working point
نقطه فشار متوسط
working set
مجموعه کاری
i do not feel like working
حال
working storage
حافظه کاری
working storage
انباره کاری
working paper
ورقهء استخدام کارگر
hard working
پرکار
hard working
زحمت کش
working area
محوطهاستخراج
working set
مجموعه دایر
working section
قسمتی از تونل باد که مدل یاجسم مورد ازمایش در ان قرار میگیرد
working sails
بادبان معمولی که با بادبان سبک یا سنگین در موقع تغییرشدت باد فرق دارد
working fluid
سیال متحرک
working lead
بار یا نیرویی که ساختمان یاجزیی از ان هنگام کارکردمعمولی متحمل میشود
working load
بار مجاز
working load
بار کاربردی
working man
کارگر افزارمند
working paper
تعرفهء کار
working plan
نقشه اجرا راهنمای کار
working population
جمعیت شاغل
working stress
تنش مجاز
metal working
فلزکاری
furnace working
طرزکار کوره
working capital
سرمایه در گردش
working capital
تنخواه گردان
in working condition
دایر
in working condition
کارکننده
cold working
سردکاری
cold working
شکل دادن به قطعات فلزی دردمای معمولی که باعث افزایش شکنندگی سختی واستحکام و کاهش خاصیت تورق پذیری یا مفتول پذیری ان میگردد
working capital
مبلغ اضافی سرمایه جاری پس از کسر بدهی
I am working here non-stop.
یک بند دارم اینجا کار می کنم
He was working like the devil.
مثل شیطان کارمی کرد(پرتلاش)
working conditions
شرایط کار
working circuit
مدار جریان کار
working angle
زاویه موثر
I have been working here for years.
سالهاست دراینجا کار می کنم
working asset
سرمایه حاصله در اثر کار وفعالیت
i do not feel like working
کار کردن ندارم
working asset
سرمایه کار
working ball
گوی با سرعت و چرخش کافی
working capacity
سرمایه جاری
working capacity
توانایی کار
working capacity
فرفیت کار
cold working property
قابلیت عملیات شکل دهی وچکش کاری فلزات
hot working steel
فولاد عملیات حرارتی
hot working die
ابزار عملیات حرارتی
working lead fluid
سیال متحرک یا عامل
hot working brass
برنج قابل اهنگری
safe working load
بارکاری مطمئن
metal working industry
صنعت فلزکاری
working pressure gauge
استخراجدرجهفشار
iron and steel working industry
صنعت اهن و فولاد
The working (middle,upper)class.
طبقه کارگر (متوسط بالا )
super imposed working load
بار مربوط به بهره برداری از بنا
Stress reduces an employee's working capacity'
استرس توانایی کاری کارمندان را کاهش می دهد.
With meager income . I am working all day for a mere pittance .
با چندرغاز تمام روزکار می کنم
demands of providing healthy living and working conditions
خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
in order that
برای اینکه
in order to ...
برای
[اینکه]
in order that he may go
برای اینکه برود
in order
درست
in order that
تا اینکه
re order
سفارش دوم باره
first order
مرتبه اول
to the order of
بحواله کرد
by order of
فرمان
by order of
حسب الامر
In this order. In this way.
باین ترتیب
in order
دایر
order off
حکم خروج
order about
پیوسته پی فرمان فرستادن
in order
صحیح
in order to ...
تا
[اینکه ]
in order that i may go
برای اینکه بروم
out of order
درهم برهم
out of order
نادرست
out of order
خراب
out of order
<idiom>
کارنکردن
out of order
<idiom>
برخلاف قانون ،نامناسب
order
سفارش دادن کالا یا جنس
order
نظام معماری
order
دستورالعمل دستور
order
سفارش دادن دستور دادن
order
مرتب کردن
order
حکم
order
حواله
order
حواله کرد حواله کردن دستور
order
خرید سفارش خرید
order
سفارش دادن
order
دستور دادن سفارش
order
امر
order
مرتبه
order
شیوه
order
سبک معماری
order
ن
order
منظم کردن
order
نظم
order
سفارش
order
دستور
order
دستورالعمل
order
دستورعملیاتی
order
دستور دادن
order
ترتیب
order
ترتیب انجام کار
order
فرمان نظم
order
نظم دادن
order
راسته
order
کد عمل
well-order
خوش ترتیب
[ریاضی]
in order to
<idiom>
اعتماد شخص را بدست آوردن
to order
<idiom>
به ترتیب
out of order
از کار افتاده
order
[placed with somebody]
سفارش
[ازطرف کسی]
second order
مرتبه دوم
order
[placed with somebody]
دستور
[ازطرف کسی]
order
سفارش دادن تنظیم کردن
to the order of
به حواله کرد
order
پردازندهای که عملیات ریاضی و منط قی را کدگشایی کند و انجام میدهد مط ابق کد برنامه
order
رتبه
order
دستور سفارش
to the order of
در وجه
ionic order
سبک متکائی
cash with order
پول نقد همراه سفارش پرداخت به موقع
high order
رتبه بالا
made to order
سفارشی
pecking order
<idiom>
راه ارتباط بایکدیگر
My stomach is out of order.
مزاجم مرتب کارنمی کند
lubrication order
دستور روغنکاری
low order
مرتبه پایین
Agricultural Order
سرستون
[سر ستون کرنتی با تومارهای پیچیده شده به شکل سر حیوانات یا آرایش برگ کنگره ای]
made to order
فرمایشی
American order
[سرستونی شبیه ستون کرنتی با برگ های کنگره ای
arch order
[شیوه ی ستون بندی طاق]
march order
ف__رمان ح__اضر به راه
march order
حاضر براه کردن
assemblage of Order
ستون بندی مختلط
march order
دستورحرکت
march order
ترتیب حرکت دستورراهپیمایی
lever of the second order
اهرم نوع دوم
low order
کم اثر کم انرژی ضعیف
low order
انفجار کند یا ناقص
ionic order
سبک بالشی سبک تابخور
in a bad order
خراب
Is your passport in order ?
آیا گذرنامه ات مرتب وآماده است ؟
in a bad order
درهم برهم
job order
دستور کار
job order
حکم کار
job order
دستور انجام کارتعمیرات
call-up order
دستور به خدمت
[سربازی]
in chronological order
به ترتیب تاریخ
To order a meal.
سفارش غذا دادن ( درهتل ؟رستوران )
landing order
اجازه تخلیه بار
landing order
دستورتخلیه بار
indue order
به ترتیب صحیح
lexicographic order
ترتیب لغت نویسی
low order
پایین رتبه
in order to prove
برای اثبات
march order
ترتیب راهپیمایی
place an order
سفارش دادن
reculaulation order
تنظیم محاسبه مجدد
referral order
درخواست برای اماد غیرموجود یا جایگزین در انبار
review order
لباس وتحملات سان
review order
لباس وتجهیزات و وسائل کامل
route order
ترتیب حرکت در روی جاده حرکت به ستون راه
route order
فرمان ستون راه رو
doric order
سبکمعمارییونانقدیم
corinthian order
ساختارقرمتی
purchase order
سفارش خرید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com