English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 194 (9 milliseconds)
English Persian
kick save نجات دروازه با پای دروازه بان
Other Matches
to save up for something برای چیزی صرفه جویی کردن
save for <prep.> غیراز این
save for <prep.> سوای
save all قلک
all save one همه به جز یکی
save for <prep.> بجز این
save all تور
save that الا اینکه
save that جز اینکه
save off مساوی
Save this for me, please! لطفا این را برای من نگه دار!
save all توربندی بین ناو و اسکله
save all ادم خسیس
to save for something پس انداز کردن [اندوختن ] برای چیزی
save رهایی بخشیدن نگاه داشتن
save اندوختن
save پس انداز کردن
save فقط بجز
save بجزاینکه
save نگهداشتن
save حفظ کردن
save نجات دادن پس انداز کردن
save صرفه جویی کردن
save all چیزی که مانع زیان گردد پایه شمعدان
save ذخیره کردن
save ذخیره سازی داده یا برنامه روی رسانه ذخیره سازی جانبی
save محل ذخیره سازی موقت درحافظه اصلی که برای ثباتها و داده کنترلی به کارمی رود
save امکانی دربرنامه برای حفظ کردن کار جاری در فایل با نام دیگر
save نجات دروازه
save نجارت دادن
To save . To economize. صرفه جوئی کردن
He did it to save his face. برای حفظ آبرواینگار راکرد
save the day <idiom> به پیروزی وموفقیت دست یافتن
to save ones face ابروی خودراحفظ کردن صورت خودرابسیلی سرخ نگاه داشتن
to save one's neck از دار رهایی یافتن
propensity to save گرایش به پس انداز
save face <idiom> خرید آبرو ،نگهداشتن آبرو
save one's breath <idiom> به صرفت است که ساکت باشی
to save one's brath دم نزدن
save one's face <idiom> به روی خود نیاوردن
to save for retirement برای بازنشستگی پس انداز کردن
save money پس انداز کردن
save money به دقت خرج کردن
save one's neck/skin <idiom> نجات خوداز خطر ومشکل
to save bot cash نقد فروختن
to save [to disk/DVD etc.] حفظ کردن [روی دستگاه دیسک سخت یا دی وی دی] [رایانه شناسی]
average propensity to save میل متوسط به پس انداز نسبتی از درامد که به پس انداز اختصاص می یابد
A prophet is not without honour, save in his own c. <proverb> یک پیامبر را همه جا ارج مى نهند جز در سرزمین و خانه خودش.
marginal propensity to save میل نهائی به پس انداز
No one needed to know save herself / outside herself [American E] . به غیر از او [زن] هیچکس نباید از آن چیز آگاه باشد.
average propensity to save y/s= APS
The stage was bare but for [save for] a couple of chairs. صحنه نمایش به استثنای چند تا صندلی لخت بود.
To save ( provide ) for a rainy day . To prepare for an emergency . فکرروز مبادا را کردن ( آینده نگه بودن )
kick out وزن خود را بعقب تخته موج بردن
outside kick لنگ عوج بند
outside kick لنگ ارنج
to kick off توپ اول رازدن
kick over <idiom> پرداختن
kick over <idiom> موتوری که شروع به کار میکند
kick out <idiom> روانه کردن
kick-off <idiom> شروع
kick off <idiom> شروع کردن
kick around <idiom> دراطراف دراز کشیدن
kick around <idiom> بدرفتار کردن
get a kick out of <idiom> لذت بردن
kick تندی
to kick up راه انداختن
to kick up با پا بلند کردن
to kick off مردن
kick up زدن پنجه
he had not a kick in him نیروی لگدزدن نداشت
kick in کردن
kick فرار ناگهانی درپایان مسابقه دو
kick ضربه
kick off شروع حمله
kick about فوتبالی که بدون قانون بازی میکنند
kick off اغاز
kick off شروع
kick off شروع مسابقه فوتبال
kick off توپ زدن
kick in دارفانی را وداع گفتن
kick in مشارکت کردن در سهم دادن در
kick about فوتبال هردمبیل
kick ضربه پای شناگر
kick لگدزدن
kick-off توپ زنی
kick-off اغاز
kick باپازدن
kick لگد
kick پس زنی
kick off ضربه اغاز بازی
kick لگد تفنگ
kick لگد زدن تفنگ
kick پس زدن
kick ضربه با پا
kick گل زدن
heel kick ضربه با پاشنه پا به عقب
hitch kick پرش طول با دو گام برداشتن درهوا و دست بالای سر
volley kick شوت سر ضرب
kick back <idiom> تنها استراحت کردن
goal kick شوت بسوی دروازه
breaststroke kick شنایقورباغهای
hitch kick شوت قیچی
To kick up a row . قیل وقال راه انداختن
inside kick ضربه با روی پا
free kick ضربهآزاددرفوتبال
kick pleat دامنچاکدار
crawl kick حرکاتکلار
inside kick پیش لنگ
butterfly kick مراحلشنایپروانه
wave kick حرکت روی جلوی تخته موج با ضربه زدن یا کشیدن یک پادر موج
kick oneself <idiom> پشیمان شدن
goal kick ضربه ازاد مستقیم روی دروازه
kick-offs اغاز
kick-start هندلموتور
kick up one's heels <idiom> زمان خوبی داشتن
bicycle kick پای دوچرخه
cross kick ضربه با پا به سمت دیگرزمین که مدافع کمتری دارد
disallowed kick گل مردود
dolphin kick شنای پروانه با پای دلفین
double kick دو ضربه پی در پی
drop kick شوت سرضرب
flick kick ضربه با بیرون پا
flutter kick حرکت شلاقی پاها در شنا
flutter kick ضربه پا در کرال
kick up a fuss <idiom> به مشکل بر خوردن
kick the habit <idiom> ترک عادت بد
kick the bucket <idiom> مردن
fly kick ضربه در هوا با پا بدون گرفتن با دست
frog kick شنای پروانه بت پای قورباغه
kick-offs توپ زنی
jab kick ضربه انحرافی کوتاه
kick turn نیم چرخش
scissor kick پای قیچی در شنای پهلو
scissors kick ضربه قیچی
sevice kick ضربه سرویس
sole kick ضربه با کف پا
spot kick ضربه کاشته
squib kick ضربه کوتاه با پا که به اسانی به دست تیم حریف نیفتد
to kick the bucket مردن
to give one a kick کسیرا
to give one a kick لگدزدن
to kick a ball توپ زدن
kick circle دایره 8/81 متری وسط میدان
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
place kick توپ را از روی زمین با پا بطرف دروازه زدن
kick turn دور زدن در حالت ایستاده
kick starter اهرم راه اندازنده
kick up a row دعوا راه انداختن
kick up a row داد و بیدادکردن
kick with the heel ضربه با پاشنه پا
kick starter راه انداز پایی
kick serve سرویس پیچشی
outside of the foot kick ضربه با لبه بیرون پا
overhead kick ضربه قیچی به عقب
penalty kick ضربه پنالتی
to kick a ball توپی را
to kick a ball زدن
to kick against a proposal با پیشنهادی مخالفت
to kick out of the house ازخانه بیرون کردن
to kick over the traces سرپیچی کردن
to kick over the traces لگدپراندن لگدزدن چنانکه یا ان ورپاسرنگه بیفتد
to kick the beam خشک بودن
to kick the beam کم بودن
jump kick شوت درحال پرش
to kick up a row اشوب راه انداختن
to kick up dust خاک بلندکردن
to kick up dust خاک راه انداختن
to kick ones heels چشم براه ایستادن
kick boxing بوکس همراه با لگد
to kick against a proposal کردن
to kick one's heels چشم براه ایستادن منتظرایستادن
to kick against the pricks مشت بدرفش زدن
to kick against the pricks تیشه بریشه خودزدن
to kick off one's shoes کفشهای خودراباتکان ازپادراوردن
outside kick and front headlock قفل کردن سرحریف
outside kick and front headlock لنگ تندر
Give a kick at the door. یک لگه بزن به در
pivot instep kick ضربه با پاشنه پا
half volley kick شوت سر ضرب
outside kick and front headlock گرفتن دست راست بادست چپ و چرخاندن ازروی پشت
outside kick and overarm control لنگ دوشاخ
sole of the foot kick ضربه با کف پا
inside of the foot kick بغل پای ضربه زننده
direct free kick مکث مهاجم برای فریفتن حریف
to kick-start a motorcycle موتورسیکلتی را با پا هندل زدن [روشن کردن]
shoulder throw and outside kick لنگ ارنج
penalty kick mark نقطه پنالتی
indirect free kick ضربه ازاد غیرمستقیم
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
inside kick and overarm control لنگ کردی
To kick ones heels. To mark time. درجا زدن
To kick up a row. To raise hell. To make a scene. داد وبیداد را ؟ انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com